ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

لبخندِ پوسیده

تلخ‌ترین قسمت زندگی آن‌جایی نیست که چیزی تمام می‌شود؛ آن‌جاست که می‌فهمی از اول هم شروعی در کار نبوده.

یک‌هو، بی‌هیچ مقدمه‌ای، انگار دستی از پشت گردنت را می‌گیرد و سرت را به آیینه‌ای کدر نزدیک می‌کند و تو در همان لکه‌های چرکِ شیشه، خودت را می‌بینی:

موجودی که روزی خیال می‌کرد “قرار است” اتفاقی بیفتد بعد زیر لب می‌گویی: «چی فکر می‌کردیم و چی شد!» و این جمله مثل دندانی لق، مدام به زبانت گیر می‌کند؛ نه می‌افتد، نه راحتت می‌گذارد.

فاصله‌ی میان آن‌چه فکر می‌کردی و آن‌چه شد، آن‌قدر عمیق است که آدم دلش می‌خواهد تویش بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون بیداری، فقط ادامه‌ی همان اشتباه است با نور بیشتر البته.

من از همان روزی که فهمیدم “امید” فقط نام مؤدبانه‌ی حماقت است، دیگر به خودم اعتماد نکردم.

هر فکرِ روشن، بعد از چند ساعت بوی تعفن گرفت.

هر تصمیم، شبیه یک وصله‌ی ناجور روی جسدی بود که نمی‌خواستند اعلامش کنند.

زندگی هم با خونسردی تمام، نقش خودش را بازی می‌کرد:

صبح می‌آورد، شب می‌برد و بین این دو، آدم‌ها را مثل حشراتِ شیشه‌نشین تکان می‌داد؛ بی‌آن‌که بفهمند دارند در یک آزمایش بی‌هدف دست‌وپا می‌زنند.

کرم دندان‌هایم را خورد… اما واقعیت این است که کرم فقط یک کارمند جزء بود.

مأمورِ کوچکی که آمد تا خبر بدهد پوسیدگی، از خیلی قبل‌تر شروع شده از روزهایی که من مجبور بودم سالم به نظر برسم، زنده به نظر برسم، “عادی” به نظر برسم.

آن‌قدر در قاب زندگی گفتم: «سیب!»

آن‌قدر دهانم را به شکل شادی درآوردم، که دهانم دیگر مرا به رسمیت نشناخت.

این کلمه‌ی مسخره سیب برای من مثل وردی شد که باید می‌گفتم تا دوربین راضی شود؛ دوربینی که همیشه حاضر بود حتی وقتی هیچ‌کس آن‌جا نبود.

انگار زندگی، یک عکس دسته‌جمعی بی‌پایان است و تو باید در هر فریم، همان لبخند پوسیده را تحویل بدهی وگرنه متهم به خراب کردن تصویر می‌شوی.

کرم‌ها از همین‌جا وارد می‌شوند؛ از شکافِ نقش‌ها.

از جایی که آدم مجبور می‌شود صورتش را برای دیگران نگه دارد و خودش را برای خودش پنهان کند.

اول دندان می‌رود بعد طعم‌ها، بعد میل حرف زدن، بعد خودِ حرف ، بعد می‌بینی حتی درد هم کم‌کم بی‌معنا می‌شود؛ چون درد وقتی معنا دارد که هنوز جایی در تو باقی مانده باشد که بتواند اعتراض کند اما وقتی همه‌چیز در تو مثل اتاقی خالی شود، درد فقط رفت‌وآمدِ موش‌هاست.

و آن وقت، آدم رو به خدا می‌کند نه از ایمان، از بی‌پناهیِ محض؛ مثل کسی که تهِ چاه به دیوار نامه می‌نویسد.

خدایا… می‌خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم.

یک آسمانِ مخروبه، زخم‌خورده، با ترک‌هایی که معلوم کند حتی بالا هم فرو ریخته!

دیگر زمینت بوی زندگی نمی‌دهد؛ بوی بدنِ مانده می‌دهد.

بوی کفش‌هایی که سال‌هاست دارند در یک مسیر بی‌دلیل راه می‌روند و خیال می‌کنند “کار” می‌کنند، “پیش می‌روند”، “می‌سازند”.

این‌جا زندگی نیست؛ نظمِ یک قبرستانِ فعال است:

قبرها راه می‌روند، حرف می‌زنند، قهوه می‌خورند، عاشق می‌شوند، می‌ترسند، بچه‌دار می‌شوند و بعد آرام، بسیار آرام، داخل خودشان دفن می‌شوند.

من دیگر از زمین چیزی نمی‌خواهم حتی نجات هم نمی‌خواهم فقط می‌خواهم این نمایش قطع شود.

می‌خواهم کسی یک‌بار اعتراف کند که تمام این “باید”ها، این “امیدوارم”ها، این “درست می‌شود”ها، مثل گچ سفید روی دیوار نمورند: برای این‌که کپک دیده نشود اما کپک هست. همیشه بوده در فکرها، در خواب‌ها، در چشم‌های آدم‌ها وقتی لبخند می‌زنند و نگاهشان جای دیگری‌ست.

آسمان کلنگی را برای همین می‌خواهم:

برای این‌که حداقل خرابی‌اش را پنهان نکند. آسمانی که لازم نباشد جلویش نقش بازی کنم.

آسمانی که زیرش مجبور نباشم به قاب زندگی بگویم «سیب»، چون دیگر قاب و دوربین و تماشاگر وجود ندارد.

فقط من می‌مانم و یک خرابه‌ی صادق و شاید در همان خرابه، برای اولین بار، بتوانم جمله‌ام را کامل کنم:

چی فکر می‌کردیم… و چی شد… و بعد، بی‌آن‌که دنبال معنا بگردم، بگذارم همه‌چیز همان‌طور که بوده تمام شود نه با فریاد، نه با امید؛ با همان سکوتی که از اول، اسم واقعی‌اش “زندگی” بود.

تنهایینویسندهنیهیلیسم
۰
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید