ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

مغاکِ آدمی

جایی که جهان قعرِ عدم، توخالی‌ست

دل‌ها همه افسرده و بس پوشالی‌ست

در کوچه‌پس‌کوچه‌ی این شهرِ سیه‌پوشِ غبار

نَفَس از فرطِ ملال و مِحَن، اِضمحلالی‌ست

آدمی، آینه‌ی زشتِ خودآزاریِ خویش

خنده‌اش نیز به ژرفایِ درون، زهرآگینی‌ست

چوب بر مَفرَقِ سگ، تیغ به پهلویِ گربه

این نه «خِرَد»؛ مَظهَرِ ددخویی و قَتّالی‌ست

می‌پندارد که جهان بنده‌ی فرمانِ وی است

لیک این گیتیِ بی‌والی، همه بی‌تمثالی‌ست

هر که خود را به سرِ عرش نشاند از سرِ وهم

عرش هم سایه‌ی یک بیمِ شگرفِ خیالی‌ست

زهر در کامِ ضعیفان نهد و فخر کند

فخرِ او نیز به میزانِ ابد، سُست‌حیالی‌ست

گر «خدا» را طلبی، در دلِ این دوزخِ سرد

خدا نیز به نگاهِ تو فقط نام و مثالی‌ست

جان ستاند که جهان را به کف آرد—چه عبث!

ملکِ دنیا نه به کس ماند؛ همه در استحالی‌ست

چون سرآید شبِ عمرت، تو فرو می‌غلتَوی

جز غبارِ شرر و ننگ، چه مانَد؟ زوالی‌ست

گر ببینی که به مهر، مادرِ حیوان بوسه زند

این نه عیب است؛ زبانِ دلِ او بی‌جدالی‌ست

دین اگر هست، نه آیینِ دریدن به هَوَس

کُشتنِ جانِ نفس بر سرِ «من» بدفعالی‌ست

تو همان باش که از فرّه و شرم، اثری داشت

ورنه این هیأتِ تو صورتِ اهریمنی‌حالی‌ست

آخرِ کار، همه راه به یک چاه بَرَد

چاهِ پوچی‌ست و جهان خانه‌ی بی‌احوالی‌ست

در این شامِ تهی، معنیِ انسان چه بُوَد؟

نامی از نامِ بشر مانده و آن هم جدالی‌ست

مطمئن باش: به پایانِ سخن، جز سکوت

حکمِ این دهر، همان نیستی و بی‌سؤالی‌ست

★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★

بیانِ منظور

این غزل، کیفرخواستِ تیره‌ی انسانی است که در اقلیمِ سردِ بی‌معنایی، به خویِ خودکامگی خو کرده و جهان را ملکِ طلقِ خویش می‌پندارد.

در این چشم‌انداز، آدمی از مقامِ انسانیت به درندگی تنزّل می‌کند و هر ضربه‌اش، میخی‌ست بر تابوتِ معنا؛ و پایانِ راه، جز خاک و فراموشی نیست و از ستمگر، تنها سیاهیِ اثر می‌ماند.

با این همه، به یک معیارِ نجات چنگ می‌زند:

هنوز اگر ذره‌ای مهر و شرم باقی باشد می‌توان فهمید انسان، پیش از هر ایمان و شعار، به اندازه‌ی توانِ همدلی‌اش انسان است.

جهانانسانشعرنویسنده
۲
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید