
انسان به این سادگیها رخت بر نمیبندد، نه.
این یک مرگ نیست، بلکه چیزی است که به آن شبیه است؛ گویی در آستانهی نیستی ایستادهای و در میانهی این حضوری پر از فقدان، جهان بر تو آوار میشود اما آنچه از سر میگذرانی، تراشهای است که بر روح مینشیند.
تجربهها، چون سنگریزههایی تند و تیز، نهال وجودت را خراش میدهند و از تو موجودی میسازند که شاید خودت هم دیگر او را نشناسی : انسانی زیرک، تیزبین و آگاه به زوایای پنهان وجود که دیگر جایی برای سادگی کودکی ندارد.
آنقدر که گاهی در خلوت خویش، در اوج این هوشیاریِ دردناک، آرزو میکنی ای کاش دوباره میتوانستی همان آدمِ سادهی دیروز باشی؛ همان خنگِ به تمام معنا، که دنیا برایش رنگینکمانی از بازیهای بیدغدغه بود و تنهایی برایش واژهای بیمعنا...
اما صبر کن، آیا کسی واقعاً تنها نیست؟
این سوالی است که چون خاری در گلویم گیر کرده و مرا به تأمل وامیدارد و این پرسش، شامل حال آنانی هم میشود که شاید دستی به نشانهی همراهی در کنارشان باشد، نگاهی که به ظاهرشان گرم است اما در عمق سکوت، غریبیِ تنهایی را در خویش پنهان کردهاند.
غریبه ای که چون سایهای نامرئی، آنها را در میان انبوهی از جمعیت دنبال میکند گاهی این تنهایی، نه از نبودِ دیگران، بلکه از نبودِ درکِ متقابل سرچشمه میگیرد:
احساسی از غربت در میان آشنایان و دوری از خویشتن در میان هیاهوی زندگی.
و من؟ من تنها روی کاغذ میدانم چه بگویم.
قلمم چون شمشیر برندهای است که در سیاهیِ دل، راهی به روشنایی میگشاید؟ گمان نکنم .
واژهها چون سربازان مطیع، صف کشیدهاند تا در خدمتِ احساساتِ سرکوبشدهام درآیند اما در کوچه پسکوچههای زندگی واقعی، در میانِ نگاههای خیره و تمسخر های سنگین، زبانم بند میآید!
یافتنِ جمله مناسب در جماعت کوته فکر ، نه چون صیدِ مرواریدی از اعماقِ دریا، که چون تلاش برای یافتنِ سوزنی در انبارِ کاه است!
شاید همین ناتوانی در بیانِ حقیقتِ درونی است که مرا به نوشتن، به خلقِ دنیاهایی بر روی کاغذ، وامیدارد؛ جایی که احساساتِ گمشدهام، در قالبِ واژهها، جانی دوباره مییابند و شاید، تنها شاید، بتوانند راهی به سوی درکِ شدن پیدا کنند.