بی قرار تر از همیشه به تو زل میزنم،نه مستقیم که انگار شرم دارم! اما گه گاهی از گوشه چشم به پشت سر میبینمت،ان لبخند مصنوعی همیشه بر لبانت را،که دلم را به هیاهو میبرد و با دیدن سیاهی زیر چشم هایت به مرگ نزدیک تر میشوم،آن غم جان گرفته درون دیده گانت و خشم و خستگی نشسته بر چهره کوچک و زیبایت
هر وقت که چشم هایم به سمتت کشیده میشود نگاهم را با سرعت میگیرم ،دلیلش را نمیدانم اما شرم زده و خجالت زده هستم!
صدایت هر بار که میپیچد قلبم لبخند میزند، مگر صدای یک آدم چقدر میتواند آرام کننده و قشنگ باشد؟هر روز چشم هایش در انتظار آمدنت هست،منتظر بوییدن عطر تو!......
با خود فکر میکنم که این بار واقعا مسئله بودن و نبودن است،بودنی که هزاران نبودن را سر میپوشاند!
فکرش را بکن خدا هست و بنده اش نیست!
فکر کن پروانه هست و اما شمعش نیست،اتش هست و هیزم خشکِ آتش سوز نیست !
یا فکرش را بکن باران هست و ابر بارانی نیست؟!
چه بگویم؟ میتوانی فکرش را بکنی جان هست و اما روح نیست!
خسته ام مثل درد های کهنه تو، دلم تو را میخواهد همانند دل پر از درد تو،بودنت را میخواهم همانند دل تنگ تو!
بیشتر از قبل عمق شعر های هوشنگ را میفهمم و غم جان گرفته شعر های فروغ را،بیشتر از قبل میفهمم صادق چه میگفت و حامد چه میگوید!بیشتر از قبل چشم انتظارم ،چشم انتظار آمدن تو!
