گاهی افکار شوم به ذهنم هجوم وحشتناکی میآوردند !
امروز به رفتن ها فکر میکردم!
چه میشود آدم مجبور به رفتن میشود؟
چه میشود آدمی خانه ای که سال ها برایش زحمت و درد کشیده بود را یکشبه ویران کند؟
چه میشود آدمی عشقی را یک شبه بر دوش باد نهد و آن را رها کند!
رفتن! واژه شوم این روزهای سردم!
روزهای سرد آغشته به خاطرات گرمم
خاطراتی که باد غلبه کرد ،حتی به زور..
او میرفت ..
اما رفتن او برای من مرگ بود
ناگه آفتاب سوزان من مهتاب خموش و منجمد شد...
ناگه روز های روشن من غرق باطلاق سیاهی شد..
قرار ما چه بود به یاد داری؟
از من وفا از تو جفا؟
قرارمان چه بود به یاد داری؟
از من عشق و از تو کینه توزی؟
از من مهر و از تو سردی؟
اه چه بگویم از این روزهای سیاهی؟
از فنجان تک نفره روی میز خالی؟
یا از کتاب خاک خورده روی قالی؟
چه بگویم عزیز تر از جانم؟
بگویم از روزهای رفتنت؟
از روزهای بارانی بعد از تو؟
از شکستن قلبی که ضربانش تو بودی؟
از درخت ارغوان خونی ته خانه!
چه بگویم؟
از دست های لرزان و چشم های ترسانم؟
از چهره بی رنگ و یا از موهای گیر افتاده بر شانه ام؟
چه بگویم؟
از سرطان عشق؟
سرطان عشقت بد خیم بود
رشد یافت و بند بند وجودم مرا درگیر خود کرد
هر چه عاشقت بودم تو بی مهر بودی
هر چه دلتنگت بودم تو خوش بودی..
گله ای نیست
دست تقدیر است
اگر تقدیر این گونه میخواهد و انتخاب کرده که من از فاصله ها به چشمان تو بنگرم،قبول
اگر نتخاب کرده عشقت را در دلم پنهان نگه دارم،قبول
اما هرگز قبول نمیکردم که تقدیر خیانت را انتخاب کرده باشد..
بله من هرگز نمیتوانم
هرگز نمیتوانم ....
از این روزهای شوم بگویم؟
از کوچ پرستو ها که یاد آور رفتن بیرحمانه تو هستن؟
یا از نارنگی خشکیده که یاد آور تن عطر اگین تو است؟
چشمانم در انتظار است
در انتظار آمدنت
در روزهای دلگیر جمعه
در روزهای که غروب سنگینی بسیاری رو قلبم میگذارد
هنوز به یاد داری؟
نامه هایم را،نوشته هایم را،شعرهایی که برای عشقمان گفتم!
هنوز مرا به خاطرت داری؟
در آن پاییز سرد بارانی؟
چهتوهمات شیرینی!
چه خیال های دل انگیزی
چه خاطرات تلخی!
شده ای شیرین ترین تلخی من
شده ای فال قهوه ته استکانم
شده ای طالع این روزهای شوم بختم!
شده ای ترک رو قلبم .....
مانده بودی اگر..
خزانی درکار نبود
ترک قلبی بر دل نبود
شب ها پر ستاره ...
روزا ها پر از پرندهایی که اواز عشق سر میدادند
آیا تو به من فکر میکنی؟
ایا در دلت جایی دارم؟
با اینکه فرسنگ ها فاصله بین منو تو ست
اما چنان وجودت را حس میکنم گویی در همین نزدیکی بوده ای
امید منی حتی اگر روزگار چهره ام را تغییر دهد
تو تنها کسی خواهی ماند که قلبم اسیر اوست ..
تو تنها کسی خواهی ماند که یادآور زخم های من خواهد بود!
تو تنها کسی خواهی ماند که شب ها با یادت اشک هایم را به یادت میریزم!
تو تنها کسی خواهی ماند که مفهوم تک تک نوشته هایم خواهی بود
تو تنها کسی خواهی ماند که از عشق هراسان باشم و بیم داشته باشم !
تو تنها کسی خواهی ماند که ....
این روزها به همین افکار شوم می اندیشم
دور از توهمات شیرین
دور از خوشی های زندگی
دور از بهار فروردین...
دور از آبی آسمان و سبزی چمن ها!
من این روزها به تو می اندیشم
به دور از تمام آدمها
به دور از تمام کینه ها و بیمهری ها!
این روزها به دلتنگی به تو می اندیشم
به دلی که خانه اش بودی!
این روزها به فردا های بی تو و به امروز های با خاطراتت!
این روزها سخت آزرده ام!
از این بیهوده زندگی و نفس کشیدن....
غم انگیز است اما..
اما غم انگیز تر این است که دلت به رفتن نباشد ولی مجبور به رفتنت کند
و تو از تلخی اجبار به لرزه بیوفتی و با پاهایی که نا ندارد از جایی که با تمام عشق ساختی بروی
میگفت وقتی باورم به دوست داشتن او شکست دیگر چیزی در این جهان برای باور کردن نماند
آه عزیزم تو نمیدانی وقتی تمام مسیر را با ذوق به شدن طی کنی و اخر بفهمی تنها در باتلاقی بوده ای که عمیق تر از حس دوست داشتن تو بوده یعنی نخواستن او چقدر دردناک هست
و دردناک تر اینکه با پای برهنه تا انتهای جهان در پس کوچه های غریب و پر از خورده شیشه غم بدوی به گمان اینکه به حرمت گذشته سیاه به دنبال تو بیاید و در اخر برگردی و ببینی دست در دست دیگری در سینمای کمدی زندگی برباد رفته ات نشسته و سوختن و نابودی ات را تماشا میکند
و میخند
آه خنده اش همان صدای دلنشین که بویی از گذشته سیاه تو دارد
وقتی که در کنارت.....
باز هم توهم های احمقانه من
اگر نبودم
یادت باشد چقد تو را دوست داشته ام!
اگر بودن من در زیر بوی نم خاک بود
به یاد آور عشقمان را!
از تو میخواهم،چشمانت را برای رفتنم خندان کنی!
از تو میخواهم که خاطراتمان را از یاد نبری!
از تو میخواهم،بر خاک من منشینی که غمم را دچار شوی!
از تو میخواهم بدانی که چقدر از تنهایی میترسم!
از تو میخواهم مرا فراموش نکنی!

به قول شاعر :
مینشینم در نبودت بی قراری میکنم
جمعهها را با خیالت ، جمعه داری میکنم
نامه ای که تو هرگز آن را نمیخانی....