
من میتوانم شعر بگویم. چه اعتراف دشواری!
آیا یک شاعرم؟ نه لزوما؛ شاعر بودن چیزی فراتر از توانایی چیدن واژگان است. اما خودم فکر میکنم هستم هنوز خیلی زود است که مطمئن شوم که شاعرم هنوز آغاز راهم اما دلم میخواهد باشم اما چرا؟
شاعر بودن از آن ویژگیها نیست که سرت را بالا بگیری و در جامعه با آن فخر بفروشی. از آن ویژگیها نیست که در مهمانیها مادرت برای کور کردن چشم این و آن با آب و تاب از آن بگوید.
شاعر بودن مثل مرض است همه آن را مخفی میکنند و هر کس میفهمد بچهاش شاعر است دست بر سر میکوبد و میاندیشد: آه از ابتدا میدانستم این بچه روسیاهم میکند.
شاعری از ابتدا مشخص است. در وجنات آدمی فریاد میزند. اما هیچکس پیش از خود آدم آن را درک نمیکند. آری من هم میدانستم از همان اول فهمیدم شاعرم. من نمیتوانستم احساسات را مثل همه احساس کنم و حتی بروز بدهم. بعضیها دوست دارند بگویند خاص و منحصر به فرد اما نه به نظرم وضعیتم درست مثل یک کودک دارای اوتیسم بود من جهان را آنگونه که دیگران میدیدند نمیدیدم و این یعنی اختلال، یعنی بیماری.
شاعر بودن یک اختلال است و من یک اختلال در نظم همیشگی بشریت. شاعر بودن چیدن واژگان نیست اصلا نمیتواند فقط همان باشد آن یک فن است میتوان به دیگری آموخته شود. با دقت در شاعر میتوان آن را یاد گرفت اما شاعری اینگونه نیست من کتابهای فن شاعری را خواندهام. وای چه مزخرفاتی! شاعر بودن آموختنی نیست آدمی حتی با آن به دنیا هم نمیآید اشتباه نکنید. اینطور نیست که ناف کسی را شاعر بریده باشند.
شاعری مسیری است.مسیری است منحصر به فرد. مسیری در درون و به درون. شاعری یعنی احساس کردن هر احساس به طرز منحصر به فرد خودمان. شاعری یعنی آنقدر با خودت حرف بزنی که ناگهان از شعر لبریز شوی و آنگاه به رنگهای زیبایی که از ذهنت بر بوم دفتر شعرت افتاد نگاه کنی.
شاعری شغل نیست حتی یک استعداد یا یک افتخار نیست فکر میکنم یک اختلال است. اختلالی نادر که با آن میتوان زشتیهای دنیا را زیبا گفت.
