«جایی که کوه در آینه دریاچه غرق میشود و خورشید با بوسهای آتشین، روز را به شب میسپارد؛ سکوت مطلق، یعنی زندگی.»
«غروب در کنار دریاچه، آنجا که قلههای سنگی در سرخی آسمان محو میشوند، تنها راه برای آرام کردنِ طوفانهای درونی است.»


«نشستهام لبِ دریاچه؛ جایی که مرز میان زمین و آسمان در نگاه اول گم میشود. کوههای استوار، همچون نگهبانانی باستانی، قد علم کردهاند و سایههای بلندشان را بر سطحِ بیقرارِ آب میاندازند. خورشید کمکم به لبهی قلهها نزدیک میشود؛ گویی میخواهد پیش از رفتن، آخرین لبخندِ طلاییاش را به آبیِ زلالِ دریاچه هدیه کند.
در این لحظه، دنیا در سکوتِ سنگینی فرو میرود که تنها صدای ملایمِ برخوردِ موجهای کوچک به ساحل، آن را میشکند. تماشای این غروب، یادآورِ آن است که هر پایان، میتواند چقدر زیبا و امیدوارکننده باشد؛ درست مثل قلهای که در نورِ نارنجیِ غروب میسوزد تا صبحی دوباره را بشارت دهد. اینجا، در آغوشِ کوه و انعکاسِ آتشینِ آسمان در آب، انگار زمان برای لحظهای ایستاده تا روح، نفسی تازه کند.»


«گاهی برای پیدا کردنِ خودِ واقعیمان، باید به جایی سفر کنیم که هیچ صدایی جز صدایِ باد در میانِ صخرههای کوه نباشد. دریاچه، آنقدر صبور است که تمامِ تلاطمهای ابرها و سنگینیِ کوهها را در خود حل میکند و در نهایت، همهچیز را در “انعکاس” به آرامش میرساند. غروب که میرسد، گویی زمانِ حساب و کتاب است؛ خورشید که میرود، تمامِ رنگهای تند و تیزِ روز را با خود میبرد تا فرصتی دوباره برای “شروعی از سکوت” فراهم کند. ماندن در کنارِ دریاچه هنگام غروب، درسِ رها کردن است؛ همانطور که کوه اجازه میدهد خورشید برود، ما هم باید یاد بگیریم که با زیباییِ پایانها کنار بیاییم.»
«آسمان، دامنی از حریرِ نارنجی و بنفش بر دوشِ قلههای سنگی انداخته است. اینجا در کرانهی دریاچه، زمین و آسمان به هم میرسند تا عهدی ببندند؛ عهدِ وفاداریِ کوه به ایستادن و وفاداریِ آب به جاری بودن. انعکاسِ قله در آب، مثلِ یک خاطرهی قدیمی است که در ذهنِ دریاچه حک شده باشد. باد که میوزد، سطحِ آب چین میخورد و قله، در میانِ هزاران تکه نور و رنگ، میرقصد. در این لحظه، هر چه در دل است، در عمقِ دریاچه غرق میشود و آنچه باقی میماند، فقط تماشاست؛ تماشایِ لحظهای که جهان در زیباترین حالتِ خود، در حالِ خداحافظی با نور است...

جهت تلاش دوباره کلیک کنید