اگه بخوام بگم چرا و چطور و کی نوشتن توی وجود من جوونه زد و برای اولین بار قلم دست گرفتم تا توی دفترم بنویسم، باید شما رو ببرم به یه تابستون دور. نه خیلی دور، همین نزدیکها بود.🌞🌱
یادمه وقتی شبکه آیفیلم سریال «دنیای شیرین دریا» رو پخش میکرد، آخر هر قسمت یه سکانس بود که برام مثل جادو موند. من رو مسحور خودش میکرد. دنیا با اون آرامش خاصش مینشست و توی دفترچهاش شروع میکرد به نوشتن. از روزش میگفت، از اتفاقاتی که براش افتاده بود، از کارهایی که انجام داده بود، از هر چی که گذشته بود.
نمیدونم چرا، ولی اون صحنه من رو یه جورایی به سمت نوشتن برد. منم دلم میخواست مثل دنیا بنویسم. میخواستم منم مثل دنیا یه عالمه حرف داشته باشم برای نوشتن.

نوشتن شد شیرین ترین اتفاق روز من ، حتی در اوج بد حالی ،
خلاصه یه دفتر سررسید برداشتم شروع کردم به نوشتن اوایل اما، اونجوری که باید، جدی نگرفتمش. هر سه چهار روز یه بار یه چند خطی مینوشتم. راستش یادم میرفت که هر روز بنویسم. تا این که یه روز، توی یه حال بد، اتفاقی دفترم رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن. هر چی تو دلم بود، هر گلایهای، هر ناراحتی. بدون سانسور، بدون فکر کردن که قشنگ باشه یا نه. فقط نوشتم و نوشتم. بعد از چند دقیقه یه اتفاق عجیب افتاد: انگار یه وزنه از رو دلم برداشته شد. آروم شده بودم. مثل آب روی آتیش، ناراحتیم خاموش شده بود.
همون جا فهمیدم که گنج رو پیدا کردم. دیگه راه افتاده بودم: هر وقت ناراحت میشدم، میدویدم سمت دفترم. نوشتن شده بود داروی دردهای کوچیک و بزرگ من
خلاصه که الان یه جوری شده که هروز حداقل ۳ صفحه مینویسم ، وسط روز ، اول روز ، آخر شب ، یه خودکار بر میدارم و شروع میکنم به نوشتن ، گاهی هم نصف صفحه ، خیلی متغیره ولی شده حتی نیم صفحه هم مینویسم ، نوشتن شده عادت روزانه ی من ،

پ ن : یکی از چیزایی که باعث میشه شوق نوشتن در من بیشتر بشه اینه که مینویسم تا وقتی که بزرگتر شدم بتونم این نوشته ها رو بخونم ، ببینم چه جوری بودم ، دغدغه ام تو این سن چی بود ، چه خواسته هایی از خدا داشتم ، و دوست دارم ببینم بهشون رسیدم یا نه ،