چشامو بستم
نمی دونستم قراره دوباره ببینمت وگرنه از شوق جون می دادم
نفهمیدم چی شد ؛
همون پیراهنِ آبیِ آسمونی رو که همیشه دوست داشتی تنت کرده بودی
جلوم نشسته بودی و داشتی می خندیدی
خودت بودی خودِ خودت ؟!
صورت خوشگلت عین شبِ تولد پونزده سالگی ات شده بود
چشمای درشت سیاهت خیره شده بودن به چشمای غمگینم
رنگپوستت بیشتر از قبل سفید به نظر می اومد
چال رو گونه ات گل انداخته بود
یعنی خودتی ؟!
دیگه اثری از رد خون و کبودی روی صورتت نبود ..
به دستای ظریف و کوچیکت نگاه کردم
مثل همیشه بودن
سالمِ سالم
مثل روزای سرد زمستونی که میزاشتی شون توی دستای من تا گرم بشن ..
هیچ کدوم از زخمای اون ترکش های لعنتی توی بدنت نیستن !
یعنی خودتی ؟!
وقتی داشتن خاک می ریختن روی پیکرت نمی تونستم خودم رو قانع بکنم که اونهمه زیبایی
شور و شوق
همهء خاطره های روزهای قشنگِ نوجوونی مون دارن میرن زیر خاک
میخواستم باهات بیام اون زیر
ولی زیر بغلم رو گرفتن و منو از کنار اون چاله دور کردن
بهم گفتن؛ قبر لباسِ تک سایزه!
هنوز اندازه تنت نشده که بری اون زیر ..
یادم افتاد که تو چقدر لاغر و نحیف بودی
آخ عزیزِ دلم
لباسِ تک سایزه همیشه زودتر از همه نصیبِ بدنِ نحیف تو می شد ..
ولی الان کنار منی
من باهات نیومدم ولی تو جلوی من نشستی
خواستم بغلت کنم
خواستم صورتت رو غرق بوسه کنم
ولی انگار یه چیزی مانع میشد
یه دیوارِ حائل بینِ ما کشیده بودن
این همون مرزِ باریک صفا و سادگیِ تو بود
چیزی که من ندارم
چیزی که من نداشتم ..
دلم میخواست زمان برای همیشه متوقف بشه
و تا همیشه از پشت همین دیوارِ نامرئی تو رو تماشا کنم ..
فقط یه سوال رو تونستم به زبونم بیارم
مثل همه شبای امتحانی که تا صبح کنار هم بودیم و با چشمای نیمه باز می پرسیدم؛ درست میشه ؟!
اینبار هم مثل همیشه خندیدی و گفتی ؛ درست میشه ، درست میشه ! زودتر از اونی که فکرشو می کنی ، همه چی درست میشه ..
ولی این دفعه چشمام بسته نشدن و نخوابیدم
تو گفتی درست میشه و از خواب پریدم ..
باید درست بشه
باید درستش کنم
باید درستش کنیم ..
باید خودم رو اندازهء این لباس تک سایز کنم
باید این مرزِ نامرئی رو توی قلبم بشکنم
باید دوباره محکم بغلت کنم
باید دوباره بخوابم
برای همیشه
برای همیشه
برای همیشه ..


از قیامت همه ترسند و من آنجا شادم
به امیدی که در آن معرکه دیداری هست !