این روزها بیشتر از همیشه بی تاب هستم
دلتنگ
بی قرار
ناآرام
احساسات مبهمی را تجربه میکنم که خودم هم از درکشان عاجزم ،
دلم تنگ کسانی است که تابحال آنها را از نزدیک ندیده بودم
کسانی که شاید حتی با من هم زبان و هم نژاد نبوده اند
ولی من سخت بی قرارشان هستم
شاید نقطه اتصال من با همه اینها تو بودی
زبانِ مشترک ما نامِ تو بود
تویی که نقطه اتصال تمام مظلومان
عاشقان
و مهجوران عالم هستی ..
ضمیرم مرا به سمت این آدم ها سوق میداد
چون عطر تو را از آنها استشمام میکرد
و منِ نادان حتی همین را هم درک نمی کردم !
و مانند کودکی که به دنبال عطر پیراهن مادرش میگردد
با حضورشان آرام می گرفتم
و من اکنون آنها را از دست داده ام
و سیم های اتصال من با تو قطع شده
و غریب تر از همیشه
به دنبال نشانه ای از تو می گردم ؛
تا این روحِ زبان نفهمم اینقدر بهانهء تو را نگیرد
ولی هرچه می گردم
در این شهر اثری از تو نیست که نیست
هیچ کدام از مردم اطرافم
با من زبانِ مشترکی ندارند
چون رنگی از تو ندارند
و من اکنون به پرتگاهی رسیده ام
که فقط خودت می توانی من را از آن نجات بدهی
آنهایی که رفته اند دیگر باز نمی گردند
دیگر باز نمی گردند
دیگر باز نمی گردند ..
پس زمانش رسیده که خودت بیایی
و مرا از این برزخی که در آن گرفتار شده ام رهایی ببخشی
اما نمی دانم که این روحِ زخمی و بیمارم
طاقت دیدار تو را خواهد داشت یا نه
شاید آن روزی که ببینمت
بند بند این وجودی که با هزار بخیه آن را به هم دوخته ام از هم گسسته شود
اما من عاشق همان لحظه هستم
عاشق لحظه ای که تو را ببینم
و وجودم از شدت عشقت ازهم متلاشی شود
و من از امروز
تا تک تک لحظات عمرم
منتظر آن لحظهء ناب هستم .

عاشقانی که مدام از فَرَجَت می گفتند ؛
عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری 🥀


طنین صدایت را میخواهم
آن زمان که فریاد برمیآوری:
ألا یا أهل العالم أنا الإمام القائم
ألا یا أهل العالم أنا الصمصام المنتقم
آن هنگامیکه زمین زیر پای ستمگران
خواهد لرزید و آسمان بر سرشان
آوار و خراب خواهد شد ،
آه که صدایت برای مظلومانِ عالم
چقدر دل آرام خواهد بود ..