گاهی دلت میخواهد حرف بزنی؛ فرقی نمیکند که این حرفزدن نوشتاری باشد یا کلامی. فقط نیاز به نشستنِ دو گوشِ شنوا داری برای شنیدنِ کلی حرفِ شوریده و آشفته از اندرون و اعماق وجودت. اما این روزها، آسمان هم حالی برای رخنماییِ خورشیدِ خانم ندارد. گوشها همه محزون و غمگیناند و در سکوت، پای سخنانِ دلِ صاحبانشان فرورفتهاند. همۀ آرزوها برای چیدنِ گلِ شادی، مثل رؤیای رسیدنِ فرهاد به وصال شیرین شدهاند… آه! مثل موجی خشمگین، هی میکوبد بر ساحلِ بیقرار دل… انگار در این حوالی، هیچ دلی به گوشها رخصتِ رهایی نمیدهد. اینجا، در این دیار، محبسی به بزرگیِ دلِ همۀ بیکسان است که تنها برای خودش شکوا میکند و قصۀ دل را تنها برای گوشهای خویش در سکوتی به پهنای شب نجوا میکند…