
چشمانش به خیابان خیره مانده بود. سکوتی سنگین، فضای مغازه را فراگرفته بود؛ سکوتی که حتی قالیها و قالیچههایی را که عمری در میان زمزمه نقشهایشان با مشتریان سخن میگفتند، به ورطه خاموشی کشانده بود.
مرد آهی کشید و سیگار را میان لبانش فشرد. سیگاری که از شدت فشار میان دندانهایش، تقریباً له و متلاشی شده بود. گویی با هر پُک، مرد تمام آشفتگیهای ذهنی خود را با نیرویی ناخواسته به درون آن میدمید، تا جایی که پیکر نحیف سیگار زیر این فشار پارهپاره شد. او با همان نیرویی که از اعماق اندوههایش میگرفت، لاشه دریده سیگار را در جاسیگاری خُرد کرد.
صندلی را به عقب هل داد و از پشت میز برخاست. با گامهایی آمیخته به ناامیدی، آهی از اعماق وجود کشید؛ آهی که میتوانست رسول تمام رنجهای او به فضا باشد؛ آهی که شاید تنها قالیهای آویزان در مغازه که خود در سکوتی تلخ فرورفته بودند، را نیز به اعماق امواج متلاطم رنجهایش میکشاند.
مرد چراغهای مغازه را خاموش کرد، در را قفل نمود و به سمت خانه راه افتاد. میل رفتن به خانه نداشت؛ حتی انرژی راندن اتومبیلش را که کنار مغازه پارک بود، در خود نمییافت. برایش اهمیتی نداشت که شاید دزدان نیمهشب، به خودرویی که در خلوت خیابان رها شده، شبیخون زنند.
گامهایش دیگر تابع فرماندهی مغز نبودند، بلکه از استرسی پیروی میکردند که چون آتشی در وجودش شعلهور بود. لرزان و ناتوان قدم برمیداشت، چنان که اثر کف کفشهایش بر برفهای نشسته بر زمین نقش نمیبست. هر گام، ردی چون خط ترمز بر سفیدی برف بر جا میگذاشت.
مرد زمزمهوار تکرار میکرد: «دو میلیارد... فردا نُه صبح... وای خدایا! در این یک هفته گذشته حتی پنج قالی هم نفروختهام...» ناگهان رشته افکار مشوش چنان قلب او را در هم فشرد که مرد، از شدت تنگی نفس و درد قفسه سینه، حتی آرزوی یکنفس آزاد را در سر پروراند.
هنگام رسیدن به منزل، او حتی حس انداختن کلید در قفل در را نداشت. وقتی وارد شد، صدای همسرش که پرسید: «سامان، سلام. چقدر دیر آمدی، کجا بودی تا الان؟» را نشنید. او حتی صدای خنده فرزند کوچکش را که روزگاری با یک «باباجونم خسته نباشی» او را به بهشت میبرد، درک نکرد.
او مستقیم به اتاقخواب رفت و خود را، همچون کودکی که برای رسیدن به شیرینترین آرامش به آغوش مادر پناه میبرد، بر تخت رها کرد. با کشیدن نفسی از غایت بیانتهای رنج، چشمانش را بر هم نهاد تا در دریای پرتلاطم افکار شکنجهگر خویش غرق شود. انگار مرد دیگر توان مقابله و تحمل سنگینی سنگ آسیاب رنج را نداشت و در نهایت، تسلیم شده بود.
او چشمانش را دیگر باز نکرد؛ نه ساعتی بعد، نه سحر فردا، و نه در روزهای پس از آن. او برای همیشه در امواج خروشان رنجهایش محبوس مانده بود و روح خود را تسلیم سرنوشت درون خود ساخت.