یادداشتی به یک والدِ درگیر در طوفان بلوغ فرزندش
ای همسفرِ ناآرامِ راهِ پدر و مادری، لحظهای درنگ کن. این دوران که بر فرزندت سایه افکنده، نه یک فصل زودگذر از تقویم، بلکه کارگاهی است که معمارِ وجودش در آن، با شور و آشوب، مشغول بازآفرینی خویشتن است. دانشِ این روزگار به ما میگوید که بنای مغزشان، آن بخشِ فرمانده و منطقدان، هنوز در داربست است؛ به همین سبب، سیستم لیمبیک، سرزمینِ احساساتِ بیکران، غلبه دارد. فرزندت همچون کشتیای در میانهی اقیانوس است، نیازمندِ فانوسی که نه فرمان دهد، بلکه راه نشان دهد؛ او به «همسفری دانا و آرام» چشم دوخته است.
ما اغلب عجله داریم، میخواهیم با منطقِ پختهی خود، لرزشِ ناپایداریشان را مهار کنیم، اما این تنها دیوارِ دفاعیشان را بلندتر میکند. رازِ گشودن این قفل، در سه هنرِ ظریف نهفته است. نخست، گوشسپاری در سکوت اندیشمندانه. نه، منظور مکثی برای آمادهسازی پاسخی کوبنده نیست؛ بلکه این سکوتِ متفکرانه است که به او میفهماند کلامش، حتی در مبهمترین شکلش، برای تو وزن دارد. پس از پایان حرفهایش، چند لحظه صبر کن. اجازه بده سنگینی کلمات در هوا تهنشین شود و بعد، تنها آنچه فهمیدهای را بازتاب ده: «اگر درست شنیده باشم، حس میکنی بارِ این پروژه یکتنه بر دوش توست؟»
دوم، اعتباربخشیِ عاطفی. این یعنی پذیرفتنِ راستیِ طوفانِ درونی او، حتی اگر از منظر منطق ما، این طوفان بر پا شده بر سرِ یک مسئلهی کوچک باشد. احساساتِ آنها، واقعیترین حقیقت جهانِ آنهاست. با تأیید این هیجان، ما دروازهی قلبشان را میگشاییم و فرصت میدهیم تا سلاحِ دفاعیشان را زمین بگذارند.
و سوم، هنرِ بهکارگیری جملاتِ «من». به جای تیرهای اتهامآمیز «تو»، زبانِ خودت را بیاور. وقتی رها شدن لباسها، خاطروْانِ تو را به هم میریزد، بگو: «وقتی لباسها را روی صندلی میبینم، من احساسِ نگرانی میکنم، زیرا میترسم یادت برود و این نگرانی مرا آزرده میکند.» این فرمول، اتهام را به «مشترک بودنِ نگرانی» تبدیل میکند.
به یاد داشته باش، مدیریت بحرانهایشان نه با مجازات خشمآلود، بلکه با استفاده از پیامدهای منطقی میسر است؛ درسی که از خودِ عمل برمیخیزد. و مهمتر از همه، قوانین را دیکته نکن؛ آنها را به قراردادهای مشترک و مذاکره شده بدل کن. این فرایند، نیازمندِ صبرِ سیروزه است: اندکی سکوت روزانه، تأیید هیجانات هفتهای، استفاده از زبانِ «من» در تعارضات کوچک، و سرانجام، تقسیم قدرت در یک تصمیم بزرگ.
ما در حال هدایت یک انسان برای یافتن هویتش هستیم، نه صرفاً اصلاح یک رفتار. آوای سکوت تنها زمانی شنیده میشود که ما نیز، همراه با فرزندمان، خود را از هیاهوی قضاوتها خاموش کنیم. قلبِ ما باید پناهگاهِ بیقیدِ او باشد تا در این طوفانِ رویش، ریشههایی استوار برای فردای خویش بدواند.