ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه.میم
فاطمه.میمبرای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار
فاطمه.میم
فاطمه.میم
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

به وقتِ نارنج‌های خشکیده

شب بود، جاده بود، ماشین بود و من. کسِ دیگری هم بود. کسی که چندی قبل در من متولد شده و رشد کرده بود. از گوشت و جانم خورده و حالا که برای خودش جوان رعنایی شده بود، می‌خواست هویت بگیرد. نامش مرگ بود. آن شب خودش را شناساند؛ به مادرِ نانتی‌اش! خوره‌ها شروع شد. چه کنم چه کنم‌ها شروع شد. به فرزند خواندگی قبولش کنم یا نه؟ درخواستش را اجابت کنم یا نه؟ زندگی‌ام را تقدیمش کنم یا نه؟ حالا جاده از هرچه نامش معناست خالی بود. فقط من بودم و مرگ، این فرزند خلف ناخواسته.

مامان گفته بود "توی این تاریکی تنها جاده نریا، زبونم لال فکری میشی". زبانش لال فکری شده بودم. از آن روز که قرص‌ها را دور از چشم پزشک و مامان و آدم‌های قرص‌پرست قطع کردم فکری شدم. فکریِ خودکشی. آن شب هم اینطور نبود که نشسته باشم مرگ به سراغم بیاید و من دستش را بگیرم. خودم به استقبالش رفتم. قرارمان شده بود تک درخت بالای کوه ثنا، میان آلونک مارها و کنار آشیانه گرگ‌ها. خواستم جایی بمیرم که دست کسی بهم نرسد. حتی حالِ تشییع این جنازه را نداشتم. حال آنکه جسم بی‌حالم روی دوش آدم ها حرکت کند و صدای نعره‌هاشان را بشنود.

توی آن ماشینِ آبی مرگ چه بوی خوبی داشت. بوی وانیل سوخته و پرتقال رنده شده می‌داد. بوی چای تازه دمِ بزرگسالی. یک نگاهم از آینه بغل به ماشین‌های پشتی بود و آن یکی نگاهم بین قرص‌های درسته جابه‌جا میشد. قرص از آن‌ها بود که می‌گذاری لای برنج تا آفت‌هایش بمیرند. برنامه را از قبل چیده بودم. قرص را می‌گذاری زیر زبانت و با نیم لیتر آب‌معدنی فرو می‌دهی پایین. بعدش نیم ساعت وقت داری خاطرات را بالا بیاوری، گریه‌ها را به یاد بیاوری. خنده‌ها را از نو خنده کنی و چند دقیقه بعد، وجودت از هرچه که نامش زندگی‌ست، خالی می‌شود. می‌مانی روی دست شب، این صیادِ فکرهای خسته از تکرار.

ماشین زورش به جاده نمی‌رسید، اما انگار زور مرگ به هردویمان می رسید. اگر روز دیگری می‌رفتم، محال بود بتوانم در آن جاده حرکت کنم. امروز اما با روزهای دیگر فرق داشت. امروز هردوی ما مهمان مرگ بودیم. خودش ما را هل می‌داد به زیر آن تک درخت روی کوه. وگرنه کِی این دختر ترسوی جاده نرفته می‌توانست تا آن بالا بالاها برود؟ یک آن که به خودم آمدم، تمام جاده زیر پایم بود. رسیده بودم به تک درخت کوه ثنا. تک درخت نارنج خشکیده. نمی‌دانید چه کاراکتر سینمایی غریبی شده بودم در میان غروب لایه‌لایه‌ی مشرق و کنار ماشین براق واکس زده. سکانس از آن‌هایی بود که اگر کیارستمی میدید، بی‌شک چندتایی اسکار ازش بیرون می‌کشید. حیف که نه کیارستمی می‌دید و نه نجات من بندِ چند توتِ تازه بود.

دستم را تکیه دادم به ماشین و تا جایی که میشد، ژست آدم شکست خورده به خودم گرفتم. انگار که امید داشتم کسی از دور نگاهم می‌کند. انگار که منتظر یک منجی بودم. منتظر کسی که دمِ رفتن بیاید و با یک جمله، درس زندگی بدهد. خیلی هم منتظر ماندم اما کسی چیزی نگفت. به غریبه‌ای هم راضی بودم. غریبه‌ای که می‌گفت تو جوانی، این را با زندگی‌ات نکن. از دور می‌گفت، ولی می‌گفت. زیر لب می‌گفت ولی می‌گفت. بی‌تفاوت می‌گفت، ولی می‌گفت. اما کسی نگفت. آنقدر منتظر ماندم که اگر تا چند لحظه دیگر همانجا می‌ماندم، از دل‌خفگی میمردم. از یخ زدگیِ نوک بینی. از گریه کردن به حال چوپان پایین کوه. از تکه تکه شدن گوشت شیرینم زیر دندان گرگ‌ها حتی... خودم را راضی کردم که قرص را از ماشین بردارم. نشسته بودم روی کاپوت و فکر می‌کردم. به قرصِ کاملِ توی دستم، به طرح سردرگم رویش، به اینکه حالا با آفت‌های توی برنج هم درد می‌شدم.

+ خانم جان سلام

مردی هراسان بود که جاده را یک راست بالا می‌رفت. منجیِ من بود شاید. تا به حال انقدر از دیدن کسی خوشحال نشده بودم. بی‌آنکه منتظر جوابِ سلام باشم شروع کرد.

+ خانم جان تو رو خدا. دست به دامنت. زنم زائوعه. دردش گرفته. تو رو خدا بیا کمک. ماشین نداریم. الاغم بار سنگین نمی‌کشه، جفتک می‌ندازه. تو رو خدا کمکم کن. خدا بعد هفت سال بهمون داده.

مردِ روستایی را خوب نگاهش کردم. شبیه کاراکتر فیلم‌های کیارستمی بود. نکند اشتباهی آمده‌ام در صحنه فیلمبرداری یک درام ایرانیِ اسکورسیزی پسند! هرچه که هست، این را خدا رسانده. همان خدایی که خواسته روزی هزاربار بمیرم و زنده شوم. همان که خواسته روزی چند بار این جاده را با ماشین بیایم، قرص را بگذارم کف دستم و با یک لیوان آب بالا بیندازم. همان خدا حالا برایم منجی زندگی فرستاده.

تا به خودم بجنبم، زائو و مردش توی ماشینم بودند. همان جاده‌ای را که برای مرگ بالا رفتم، برای زندگی پایین آمدم. آدم باید یک چیزهایی را ببیند که قدر چیزهای دیگر را بداند. آدم باید گاهی آنقدر بالا برود که منجی بالش را قیچی کند. آدم باید در مردن گاهی خطر کند.

فرزند خواندگیمرگ زندگیجادهماشیندنده عقب با اتو ابزار
۱۶
۰
فاطمه.میم
فاطمه.میم
برای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید