حدس میزنم گذاشتن لینک تبلیغاتی تو ویرگول غیرمجازه؛ برای همینم مجبورم کتابم رو همینطوری خودمونی بهتون معرفی کنم :)

پارسال که کتابم برای اولین بار چاپ شد، اصلا توقع فروش نداشتم. اومدم تو فضای مجازی بین دوستهای نشناخته و ندیده اعلام کردم که آهای بچهها، من کتاب نوشتم. همینجا شاید بهتون بگم 20 نسخه ازش فروش رفت و خب بعدش نظراتی که از خوندن کتاب به دستم میرسید ذوقآور بود. یه عده ناراحتِ این بودن که داستانها همگی واقعی هستن. ناراحتِ این که یه آدم اینهمه غم و تجربه رو تا مغز استخونش چشیده و باز ایستاده به تجربهی غمهای بعدی.
یه عده درباره شخصیتها برام میگفتن، درباره اینکه همشون خاکستری هستن، درباره اینکه سیاهِ مطلق تو کتابم نیست. به نظرم هیچ جا نیست. هیچ سیاهِ محضی تو این دنیا وجود نداره. ما همه خاکستریهایی هستیم که نسبتمون با کارهایی که میکنیم، به ما رنگ میده. از دیدِ یک آدم شاید من سیاه، شاید سفید و حتی شاید بیرنگ باشم ولی از دیدِ آدم دیگه ممکنه اصلا وجود نداشته باشم.
خلاصه همه رو گفتم که تهش برسم به این که هنوز هم این کتابها در گوشهای از کتابخونه من، به انتظار شما نشستن. هنوز هم میتونید برای داشتنش بهم پیام بدید تا من براتون ارسالش کنم. اگر قصد خرید حرفهایتر دارید، صفحه اینستاگرام نشریه کتاب رو برای فروش موجود داره. آیدیش اینه: 40kalaqbook. حتی میتونید از سایتهای معروفی مثل ایران کتاب هم این کتاب رو تهیه کنید. فقط کافیه تو گوگل بنویسید کتابِ تا خرمالوها برسند!
اضافه نوشت: یادمه روزی که رفتم نشریه برای گرفتن کتابها، ناشر عزیز گفتن که باید خودت برای فروش اقدام کنی؛ چون دیگه دوران نویسنده محجوب و خجالتی بودن سر اومده. حالا رسیدم به حرف آقای حسینی که چقدر درست و به جا میگفتن