خیلی وقت است فکر میکنم به اینکه شاید قرار بوده سایهای پشت پرده همین اتاق، توی همین شهر و زیر نور همین ماه باشم.

شب در سکوت، میان باران دیوانهی اسفند زیرگذر خیس خالی را به سمت خانه آمدم. یک آن با چشم باز رصد کردم هرچه بود در اطرافم را. از زمانی که به جز خودم چیزِ دیگری را دیده بودم، خیلی میگذشت. خانهها، اتاقهاشان با چراغهای روشن که شاید آدمی پشت میزی بالای سرِ کتابی نشسته است، یا گریان، یا در عصیان یا در آستانه. اتاقهاشان با چراغهای خاموش که شاید عاشقیِ روی تختی درازکش به انتظار مرگ، به شوق روزِ دیگر یا خالی از چشم به راهی و رغبت نشسته است.
ماشینهای گذرا با زنها و بچهها یا خالی و سکوت که پر است از هوای داستان و کنجکاوی سرکشی را در تو بیدار میکند. که میخواهی بدانی او کیست، چگونه است و چگونه تا حالا این بودن را دوام آورده است.
به رویِ پل گذرگاه که رسیدم، اتاقم را از دور، از دیدِ آدمی دیگر نظاره کردم. پرتره غمانگیزی بود. ردِ بودنی که تحمیل شده روی شانههای یک آدم، که هزاران بار از خودش پرسیده که انتخاب من چه بود، اگر این نبود و هر هزار بار جوابی برایش نیافته است. همانجا از خودم پرسیدم آیا این نهایتِ داستان من است؟ و بعد بینتیجه از رسیدن به هزاران جواب دیگر، آدمهای خانههای دیگر را قضاوت کردهام.
همهمان کردهایم. در جاده، پیادهرو، در حال بحث یا سکوت، هرجا که خانهای، اتاقی دیدهایم، دلمان خواسته در کنجکاوی زیادهروی کنیم. از خودمان می پرسیم یعنی چراغِ آن خانه چرا روشن است؟ یعنی دلِ آدمهای تویش شاد یا غمگین است و یعنیهای هنرمندانه و غریزیِ دیگر...
چالش همین خواهد بود. بنویسید از این کنجکاوی و قضاوتهاتان. از اتاقی که با یک فنجان قهوه و به بهانه دیدن ماه روبهرویش مینشینید. از آدمی که دید میزنید و وقتی پرده را کنار زده و راه را برای فضولی باز می.کند، خوشحال میشوید. بنویسید که در این قضاوتها، چه دیدهاید؟ دربارهاش چه فکر میکرده و حالا، چه یافتهاید که شبیه به آن فکر نیست