با وجود چهار سال تحصیل در رشته برق و نزدیک به سه سال فعالیت در صنعت، هنوز طعم واقعی برقگرفتگی را نچشیده بودم. همیشه در گوشهای از ذهنم میدانستم اگر جریان برق از بدن عبور کند چه رخ میدهد، اما تمام این دانستهها در حد تئوری مانده بود؛ هیچوقت برایم ملموس نبود تا اینکه درست در جایی که فکرش را هم نمیکردم، تجربهاش کردم.
دیروز برخلاف روال چند روز اخیر، نتوانستم در ویرگول بنویسم و دلیلش هم حادثهای بود که تمام برنامههایم را بههم ریخت.
همه چیز از یک خرابی ساده شروع شد؛ مادرم گفت تلفن زنگ نمیخورد. با خرابی مخابرات تماس گرفتم و لحظاتی بعد کارشناس مربوطه تماس گرفت و خواست که خط را از «ترمینال ورودی» دمِ در چک کنم. امتحان کردم و دیدم خط تا پشت در سالم است.
درست همینجا بود که ذهن کنجکاوم طبق معمول شروع به کار کرد؛ بهجای رها کردن ماجرا، تصمیم گرفتم خودم دنبال ریشهی مشکل بگردم. واقعیت این است که با وجود تمام تجربههای صنعتی، تا به حال دست به سیمکشیِ خانگی نزده بودم. اما وارد میدان شدم و هرچه جلوتر رفتم، دیدم اوضاع آشفتهتر از تصور من است.
به عنوان مشتی نمونه خروار، وضع یکی از انشعابها را در این تصویر میبینید:

حتی اگر دستی در صنعت نداشته باشید، با یک نگاه ساده به آن وضعیت هم پی میبردید که اوضاع چقدر «بیریخت» است! برای شروع، پریز تلفن را از داخل خانه باز کردم. با دیدن رنگ سیمهای نارنجی و سفید، تصور کردم کار تمام است و در جعبه تقسیم بالادستی هم قاعدتاً باید با همین رنگبندی روبهرو شوم. اما زهی خیال باطل! وقتی آنجا را چک کردم، خبری از نارنجی و سفید نبود؛ سیمها آبی و سفید شده بودند! معلوم نبود در کدام پیچوخمِ این ساختمان، رنگ سیمها عوض شده بود و چطور اینهمه گره کور در مسیر ایجاد کرده بودند.
با این حال، من که دستبردار نبودم، به بررسیِ سیمکشی بخشهای مختلف خانه ادامه دادم. همانطور که با کنجکاوی در مسیر پیش میرفتم، به این نقطه رسیدم (تصویر زیر):

همانطور که در تصویر میبینید، در این بخش با یک کابل دو رشته روبهرو شدم که بریده شده بود. قبل از اینکه من قیچی را بردارم، این دو رشته با چسب برق به هم وصل شده بودند. چسبها را باز کردم تا ببینم آیا رنگ سیمها در این نقطه هم تغییر کرده یا نه. اما باز هم حدسم اشتباه بود؛ هیچ نشانهای از استاندارد رنگبندی وجود نداشت.
تصمیم گرفتم گوشی تلفن را بیاورم و مستقیم به همین دو رشته سیم وصل کنم تا بوق خط را تست کنم. درست در همین لحظه بود که رخ داد…
یک شوک ناگهانی و فلجکننده! جریان برق مسیرش را از دست چپم بست. بلافاصله دستم را کشیدم، اما کار از کار گذشته بود. ضربان قلبم به شدت بالا رفت. چند دقیقه نشستم و سعی کردم خودم را آرام کنم، اما اوضاع بهتر نشد. به عنوان کسی که با خطرات برق آشناست، عمیقاً نگران شدم. کابوس بزرگ من در آن لحظه «آریتمی» (Arrhythmia) بود؛ میترسیدم قلبم از ریتم طبیعی خارج شده و به فیبریلاسیون بطنی برسد.
مادرم که اوضاع را دید، سریع با یکی از اقوام تماس گرفت و من را به اورژانس بیمارستان رساندند. پزشک اورژانس بلافاصله معاینات و نوار قلب (ECG) را شروع کرد. خوشبختانه ضربان قلبم در محدوده بسیار خطرناک نبود، اما برای پیشگیری از آسیبهای ثانویه عضلانی و کلیوی (ناشی از ورود جریان به بدن و احتمال رابدومیولیز)، پروتکل شستشوی بدن را آغاز کردند. در کمتر از یک ساعت، چهار کیسه سرم به من تزریق شد تا اثرات جریان از بدنم دفع شود.
حالا که این حادثه به خیر گذشته، وقت آن است که به عنوان یک مهندس، کالبدشکافیاش کنم. واقعیت تلخ این است که شاید فردا من یا شما، قربانیِ بیاحتیاطی و سرهمبندیِ غیراستاندارد یک برقکار کمحوصله شویم.
در این سیستم سیمکشی، دو ایراد فاجعهبار فنی دست به دست هم دادند تا من این شوک را تجربه کنم:
بسیاری از مردم فکر میکنند داشتن کلید مینیاتوری در جعبه فیوز یعنی امنیت کامل! اما این یک توهم محض است. کلید مینیاتوری فقط دو چیز را میفهمد: اتصال کوتاه (فاز به نول) و اضافه جریان (Overload).
وقتی دست شما با فاز تماس پیدا میکند و جریان از بدنتان به زمین عبور میکند، به دلیل نبود سیستم ارتینگ مناسب، این جریانِ نشتیِ کوچک اما کشنده، هرگز توسط مینیاتوری شناسایی نمیشود. بر اساس استاندارد بینالمللی IEC 60364، جریانی در حد چند ده میلیآمپر (که برای مینیاتوریِ ۱۶ آمپری خانه حکمِ «هیچ» را دارد) کافی است تا احتمال فیبریلاسیون بطنی قلب را به بالای ۵۵٪ برساند و موجب مرگ شود! بدون کلید محافظ جان و چاه ارت استاندارد، دل بستن به مینیاتوری شوخیِ تلخی بیش نیست.
بزرگترین بیاحتیاطی من این بود که پتانسیل خط تلفن را دستکم گرفتم. همه میدانیم ولتاژ نامی خط تلفن در حالت عادی حدود 48 تا 50V (جریان مستقیم - DC) است که معمولاً شوک شدیدی ایجاد نمیکند. اما چیزی که تا دیروز به آن توجه نکرده بودم این بود: هنگام زنگ خوردن تلفن، یک ولتاژ متناوب (AC) با دامنه حدود 90V تا 110V روی خط سوار میشود!
دقیقاً در همان ثانیههایی که من سیمهای لخت را در دست داشتم، یک نفر داشت با خانه تماس میگرفت! تلفن زنگ خورد و من ناگهان با ولتاژی بالای ۱۰۰ ولت مواجه شدم که برای عبور از مقاومت پوست دست من و عبور از قفسه سینهام کاملاً کافی بود.
شنیدهاید که میگویند «کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد»؟ این حکایت من است. منی که سالها در محیطهای صنعتی با استانداردهای سختگیرانه برق و تابلوهای فشار متوسط و ضعیف سروکار داشتم، در خانه و توسط یک خط تلفن ساده به بیمارستان فرستاده شدم.
این تجربه به من یاد داد که برق در هیچ سطحی، چه در یک پست توزیع کارخانه و چه در پشت پریز تلفن خانه، شوخیبردار نیست.