سال 87 بود، من آن موقع کلاس اول بودم.
خانواده تصمیم گرفته بودند که به جای خانهی کاهگلی که داشتیم خانهی جدیدی بسازند و این باعث شده بود که دیوار های خانهی قدیمی به دست من مزین شوند:)

هرچی مداد و مداد رنگی داشتم میگذاشتم کنار دستم و شروع میکردم به نقاشی کشیدن، گاهی قدم هم نمیرسید و مجبور میشدم زیرپایم یک صندلی بگذارم تا مبادا تکهای از دیوار خالی بماند. گاهی چیز هایی میکشیدم که شاید مفهومی داشتند و گاهی مثل تصویر زیر عاری از هر مفهومی بودند.

خلاصه گذشت تا من رسیدم به 17 سالگی و سال بعد باید برای کنکور آماده میشدم، تصمیم گرفتم یکی از همان اتاق های خانهی کاهگلی را که روبروی خانهی جدیدمان قرار داشت را سر و سامان بدهم و آنجا بنشینم و درس بخوانم.
میتوانستم روی دیوار ها هر جملهی انگیزشی یا هر فرمول درسی را با خیال راحت بنویسم، حس جالبی داشت.
خاطرم هست دو ماه آخر خیلی سخت میگذشت و استرس زیادی داشتم و از طرفی حوصلهی کافی برای ادامه دادن هم نبود، میرفتم در اینترنت و سرچ میکردم ((جملات انگیزشی)) هر جملهای که باب میلم بود و بهم انگیزه میداد رو با ماژیک روی دیوار مینوشتم.


بعضی وقت ها که خلاقیتم اوج میگرفت، اثرهای منحصربفردی خلق میکردم:))
با منگنه و یک خودکار قرمز پله های موفقیت رو برای خودم میکشیدم، راستش را بخواهید آدمی تا یک جایی فقط میخواهد موفق باشد، اینکه چگونه و در چه هدفی و در کجای زندگی معلوم نیست، جالب تر آنکه شاید گاهی مفهوم موفقیت هم واضح نیست.

روی در چوبی اتاقی که در آن درس میخواندم درصد آزمون های مختلفم رو بریده بودم و بالاترین ها رو روی در چسبونده بودم، این نشانههای کوچیک که در آن اتاق جاری بود هر کدام زمانی به من کمک میکرد تا بتونم ادامه بدم.

و در پایان چند عکس ((بدون شرح)) میگذارم...



پ.ن1: ادامهی "وقتی بدن ((نه)) میگوید" رو فردا مینویسم.