ویرگول
ورودثبت نام
حجت محبی
حجت محبینوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
حجت محبی
حجت محبی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

دیوارهای خونه رو خط خطی کردم!

سال 87 بود، من آن موقع کلاس اول بودم.

خانواده تصمیم گرفته بودند که به جای خانه‌ی کاه‌گلی که داشتیم خانه‌ی جدیدی بسازند و این باعث شده بود که دیوار های خانه‌ی قدیمی به دست من مزین شوند:)

هرچی مداد و مداد رنگی داشتم میگذاشتم کنار دستم و شروع میکردم به نقاشی کشیدن، گاهی قدم هم نمی‌رسید و مجبور میشدم زیرپایم یک صندلی بگذارم تا مبادا تکه‌ای از دیوار خالی بماند. گاهی چیز هایی می‌کشیدم که شاید مفهومی داشتند و گاهی مثل تصویر زیر عاری از هر مفهومی بودند.

یادم نیست اون موقع هدفم از کشیدن این چی بود، شاید به خیال خودم داشتم پنجره می‌کشیدم.
یادم نیست اون موقع هدفم از کشیدن این چی بود، شاید به خیال خودم داشتم پنجره می‌کشیدم.

خلاصه گذشت تا من رسیدم به 17 سالگی و سال بعد باید برای کنکور آماده میشدم، تصمیم گرفتم یکی از همان اتاق های خانه‌ی کاه‌گلی را که روبروی خانه‌ی جدیدمان قرار داشت را سر و سامان بدهم و آنجا بنشینم و درس بخوانم.

می‌توانستم روی دیوار ها هر جمله‌ی انگیزشی یا هر فرمول درسی را با خیال راحت بنویسم، حس جالبی داشت.

خاطرم هست دو ماه آخر خیلی سخت میگذشت و استرس زیادی داشتم و از طرفی حوصله‌ی کافی برای ادامه دادن هم نبود، میرفتم در اینترنت و سرچ میکردم ((جملات انگیزشی)) هر جمله‌ای که باب میلم بود و بهم انگیزه میداد رو با ماژیک روی دیوار می‌نوشتم.

این یک بیت شعر رو وقتی در اوج خستگی میخوندم انگار یه جون بهم اضافه میشد:)
این یک بیت شعر رو وقتی در اوج خستگی میخوندم انگار یه جون بهم اضافه میشد:)

بعضی وقت ها که خلاقیتم اوج می‌گرفت، اثرهای منحصربفردی خلق میکردم:))

با منگنه و یک خودکار قرمز پله های موفقیت رو برای خودم می‌کشیدم، راستش را بخواهید آدمی تا یک جایی فقط میخواهد موفق باشد، اینکه چگونه و در چه هدفی و در کجای زندگی معلوم نیست، جالب تر آنکه شاید گاهی مفهوم موفقیت هم واضح نیست.

روی در چوبی اتاقی که در آن درس میخواندم درصد آزمون های مختلفم رو بریده بودم و بالاترین ها رو روی در چسبونده بودم، این نشانه‌های کوچیک که در آن اتاق جاری بود هر کدام زمانی به من کمک میکرد تا بتونم ادامه بدم.

و در پایان چند عکس ((بدون شرح)) میگذارم...

پ.ن1: ادامه‌ی "وقتی بدن ((نه)) می‌گوید" رو فردا مینویسم.

سال کنکورخاطرهکودکینقاشی
۲
۰
حجت محبی
حجت محبی
نوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید