کسی که سفالگری میکند نمیتواند انتظار داشته باشد که دستانش گلی نشود، نمیتواند انتظار داشته باشد که همیشه کار خوب پیش برود، نمیتواند به خاطر چند کیسه خاک نامرغوب، پیشهی سفالگری را کنار بگذارد.
اگر روح ما گل باشد، ما به ناچار سفالگریم و خواهی نخواهی دستانت گلی خواهد شد، گیریم که اصلا سفالگری را دوست نداشته باشیم، با گل وجودمان چه خواهیم کرد؟ رهایش خواهیم کرد که روی چرخ زمان بچرخد و هدر رود؟ افراد زیادی را دیدهام، لابد شما هم دیدهاید که گل را روی چرخ رها میکنند، شاید خود ما هم یکی از این افراد باشیم و شاید اصلا کسی به ما نگفته باشد که ما سفالگریم، شاید اصلا به سفالگری علاقه داشته باشیم ولی طرز کار را بلد نباشیم، شاید در کنار علاقهای که داریم کار را هم بلد باشیم، اگر خاک مرغوبی نصیبمان نشد چه؟ اصلا خاک خوب، چرخ به راه، اگر خبری از لعاب نبود چه؟ بیچاره با چندبار آب دیدن که وا میرود...اگر بچهی بازیگوشی با سنگ سفال ها را شکست چه؟
بیچاره سفال و بیچاره گل...
و از هم بیچاره تر سفالگر...
کسی هست بگوید با گل وجودمان چه بکنیم؟
