ویرگول
ورودثبت نام
حجت محبی
حجت محبینوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
حجت محبی
حجت محبی
خواندن ۴ دقیقه·۱۸ روز پیش

مغز بالا می‌آورد!

همیشه برایم سوال بوده، نوشته های موزون من با واژه هایی که شاید روزهاست به گوشم نخورده از کجا می‌آیند؟ در حالیکه شما این نوشته را میخوانید سعی میکنم آنچه را که در ذهنم است برای شما روایت بکنم.

امروز میخواستم یک بیت شعر رو که قبلا نوشته بودم، ادامه بدهم ولی هرچه سعی کردم خوب از آب درنیامد، راستش را بخواهید از هوش مصنوعی هم کمک گرفتم، وزن را خیلی خوب رعایت می‌کند ولی عاری از احساس است، با مخاطب هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کند، مشتی واژه را پشت هم قطار میکند و در نهایت می‌پرسد:

  • همین شعر را بلندتر کنم.

  • قافیه و ردیفش را دقیق‌تر کلاسیک کنم.

  • آن را به سبک شاملو، فروغ، یا غزل سنتی بازنویسی کنم.

  • وزن را دقیق‌تر عروضی بررسی و یک نسخه کاملاً هم‌وزن بسازم.

آن بیت شعر این بود:

"یاوه می گویی و عشقی در هبوط صحنه نیست

جبر محض است و گلایه از تن این دشنه نیست"

بحث سر منشا نوشته های موزون بود، که از کجا و کدام اتفاق زندگی نشات می‌گیرند و یک دفعه مغز تمام این واژگان را بالا می‌آورد، گاهی آروغی می‌زند و یک بیت بالا می‌آید.

خیلی ها با نوشتن آرام می‌گیرند، چرا که کمک می‌کند ماهیت کنترل‌ناپذیر زندگی را روبرویمان، آن هم روی یک صفحه به صورت دوبعدی، تحلیل و تفسیر کنیم، زیبا نیست؟ جهان سه بعدی روی یک صفحه خلق می‌شود در دو بعد.

 همین‌جا شاید بشود گفت که نوشته‌های موزون، لزوماً از دانایی نمی‌آیند؛ بیشتر از رسوب می‌آیند. از آن‌چه در ما ته‌نشین شده و فرصت نام‌گرفتن نداشته است. از مکالمه‌ای که نیمه‌کاره ماند، از اندوهی که موقع وقوعش حتی نفهمیدیم اندوه بوده، از تصویری گذرا در خیابان، از بوی خانه‌ای قدیمی، از صدای بسته‌شدن دری که دیگر هیچ‌وقت به همان شکل باز نشد. ذهن، انباردار دقیقی نیست، بیشتر شبیه زیرزمینی نمور است که هر چیز را با چیز دیگری قاطی می‌کند؛ بعد در لحظه‌ای نامنتظر، از میان آن همه بی‌نظمی، واژه‌ای جرقه می‌زند و واژه‌ای دیگر را صدا می‌کند، و ناگهان می‌بینی چیزی با وزن خودش، با ضربان خودش، از پله‌ها بالا آمده و روبه‌رویت ایستاده است.

شاید برای همین است که شعر را نمی‌شود به تمامی «تولید» کرد. می‌شود ساخت، می‌شود پرداخت، می‌شود صیقلش داد، اما آن جرقه‌ی اول از جنس دیگری‌ست. شبیه همان لحظه‌ای که بغض، پیش از آن‌که به اشک تبدیل شود، فقط فشاری در گلوست؛ نه می‌توانی انکارش کنی، نه هنوز برایش توضیحی داری. شعر گاهی توضیح احساس نیست، اثر فیزیکی آن است بر زبان.

از همین‌جاست که تفاوت میان واژه‌ی زنده و واژه‌ی صرفاً درست معلوم می‌شود. بعضی سطرها همه‌چیز دارند: وزن دارند، قافیه دارند، اما انگار کسی در آن‌ها زندگی نکرده است. مثل خانه‌ای که تمام اصول معماری در آن رعایت شده، اما بوی غذا، خنده، دعوا، سکوت، انتظار و بی‌خوابی به دیوارهایش نرسیده. متن بی‌زیست، هرقدر هم مرتب و خوش‌لباس باشد، در نهایت فقط خودش را توضیح می‌دهد؛ اما متن زنده، خواننده را یاد چیزی در خودش می‌اندازد.

شاید به همین دلیل است که ما با نوشتن آرام می‌گیریم. نه چون پاسخ پیدا کرده‌ایم، بلکه چون آشوب، شکل پیدا کرده است. رنج تا وقتی بی‌صورت است، همه‌جا هست؛ روی سینه می‌افتد، در راه‌رفتن دخالت می‌کند، در خواب رخنه می‌کند، در مکالمه‌ها خودش را جا می‌زند. اما وقتی می‌نویسی، انگار برای چند لحظه آن هیولا را وادار می‌کنی در اندازه‌ی کلمات ظاهر شود. کوچک نمی‌شود، حل هم نمی‌شود، اما قابل رؤیت می‌شود. و آن‌چه دیده می‌شود، دست‌کم برای لحظه‌ای، کمتر هولناک است.

شعر، اگر واقعاً شعر باشد، فقط بازی با زبان نیست؛ نوعی انتقالِ فشار است. چیزی از درون مبهم ما به سطح می‌آید و در قالب وزن و تصویر و صدا جا می‌گیرد. برای همین گاهی بهترین سطرها را ما نمی‌نویسیم، بلکه انگار از ما عبور می‌کنند. ما فقط به‌موقع حاضر بوده‌ایم که ثبت‌شان کنیم.

واژه‌ای که ناگهان می‌آید، لزوماً واژه‌ی نهایی نیست. شعر اگرچه از ناخودآگاه سر برمی‌آورد، اما برای ماندن، به هوشیاری نیاز دارد. باید نشست کنارش، باید اضافه‌هایش را تراشید، باید دید کجا دارد ادا درمی‌آورد، کجا حقیقتاً زخمی‌ست، کجا فقط می‌خواهد شاعرانه به‌نظر برسد. بعضی سطرها را باید نجات داد و بعضی را، با وجود علاقه‌ای که به آن‌ها داریم، باید کشت. این هم بخشی از صداقت با متن است.

من فکر می‌کنم نوشته‌های موزون از جایی میان حافظه و فقدان می‌آیند. از جایی که تجربه هنوز کاملاً فهمیده نشده، اما دیگر نمی‌تواند خاموش بماند. از برخورد زندگی با زبان. از جایی که انسان می‌فهمد نمی‌تواند بر جهان مسلط شود، اما هنوز می‌تواند روایتش کند. و روایت‌کردن، اگر نجات نباشد، دست‌کم نوعی مقاومت است؛ مقاومتی در برابر فراموشی، در برابر بی‌شکلی، در برابر این‌که رنج بیاید و هیچ ردی از خود به جا نگذارد جز فرسودگی.

شاید برای همین است که بعضی بیت‌ها ناگهان می‌آیند؛ بی‌اجازه، بی‌مقدمه، مثل مهمانی که آدرس خانه را از سال‌ها پیش بلد بوده. و ما، با همه‌ی ادعای عقلانیت‌مان، فقط در را باز می‌کنیم. بعد می‌نشینیم روبه‌رویش، نگاهش می‌کنیم، کمی می‌ترسیم، کمی ذوق می‌کنیم، و سعی می‌کنیم از روی حالت صورتش حدس بزنیم از کدام خرابه‌ی درون‌مان آمده است.

هوش مصنوعیشعرروانشناسیتراوشات ذهنی
۰
۰
حجت محبی
حجت محبی
نوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید