ویرگول
ورودثبت نام
حجت محبی
حجت محبینوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
حجت محبی
حجت محبی
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

وقتی بدن ((نه)) می‌گوید...

سکانس اول

درحالی‌که بعد از شام روی مبل نشسته است و مثل همیشه مشغول فکر کردن است، به سرعت موج روان زندگی مخدوش می‌شود، صحنه به هم می‌ریزد، ضربان قلبش بالا می‌گیرد، سرش به شدت گرم می‌شود، دستانش سرد می‌شود، فکری در سرش مدام می‌چرخد:(( چرا من اینطوری شدم؟))

افکار دیگر به سرعت هجوم می‌آورند:((احساس میکنم این لحظه، لحظه‌ی مرگ است.))...((نکند من دارم ميميرم؟!))...((ای کاش فقط یکبار دیگر مادرم رو میدیدم، ای کاش...))...((خدایا، فقط یک بار، یک بار دیگر...))...((میخواهم از این خانه و این شهر(تهران) بزنم بیرون، حالم خراب است.)) ته دلم مدام خالی می‌شود، انگار در یک چرخه‌ی مدام ترس و وحشت گیر افتاده‌‌ام، باید کاری بکنم، سریع آماده میشوم و در حالیکه دستانم بشدت میلرزد کلید را از روی میز برمی‌دارم و سریع میروم بیرون، بشدت احساس سبکی میکنم، قبلا هیچ وقت چنین احساسی نداشتم. نمی‌دانم چی کار کنم، قطعا اگر به خانواده زنگ بزنم نگران خواهند شد، میروم تا داروخانه بپرسم نزدیکترین بیمارستان کجاست، ولی اوضاع خرابتر از آن است که بتوانم با کسی حرف بزنم، جلوی داروخانه ناگهان یادم می‌افتد چند ماه پیش عیادت یکی از اقوام رفته بودم بیمارستان ابوعلی سینا، با ماشین ۱۰ دقیقه راه است، سریع اسنپ میگیرم، و کمی بعد خودم رو داخل بیمارستان می‌بینم، قبل از ویزیت دکتر، فشار خونم را می‌گیرند فشارم بالاست ضربان قلبم نزدیک ۱۰۰ است.

تنهای تنها هستم، هیچ دوست و آشنایی کنارم نیست.

کمی منتظر می‌مانم بیمار قبلی از اتاق دکتر خارج شود.

کمی آرام شده‌ام ولی همان احساسات بشدت در حال غلیان هستند. نوبت من می‌شود و وارد اتاق میشوم.

دکتر:((بفرمایید.))

شرح حالم را چنین میگویم:(( در دو شب گذشته تنها ۸ ساعت خوابیده بودم، امروز از صبح در داخل یک سوله بسیار سرد مشغول تعمیر یک دستگاه(دستگاه تراش) بودیم، بعد از کار که حسابی عرق کرده بودیم حدود ساعت ۷ شب که باران هم حسابی می‌بارید حدود یک ربع منتظر ماشین ماندیم تا برسد و ما رو سوار کند که بعد از شام...

و تمام اتفاقاتی رو که تجربه کرده بودم به او می‌گویم، دکتر:((برایتان یک سرم می‌نویسم، البته قبل آن نوار قلب بگیرید.))

ته دلم دوباره خالی میشود:((من؟ نوار قلب؟)) مدام این افکار در سرم می‌چرند...

دکتر مشکلی در نوار نمی‌بیند و چندتا دارو تا یک هفته تجویز می‌کند و برمیگردم خانه...

روز که می‌شود سرکار نمیروم و زنگ میزنم مرخصی می‌گیرم، نزدیک شب بعد از شام دوباره آن حالت به من دست می‌دهد، تپش قلب می‌گیرم ولی سعی میکنم خودم رو آرام کنم و در خانه مدام راه میروم...

کمی بعد که حالم جا آمد به صورت اینترنتی با یک روانشناس صحبت میکنم و شرح احوالم را به او می‌گویم.

پس از تجزیه و تحلیل در نهایت می‌گوید شما دچار حمله‌ی پنیک میشوید...

نمیدونم چرا احساس کردم این عکس با نوشته‌ی من ارتباط داره، اگه خواستید دلیلش رو شما بگید.
نمیدونم چرا احساس کردم این عکس با نوشته‌ی من ارتباط داره، اگه خواستید دلیلش رو شما بگید.

پ.ن۱: قسمت‌های بعدی رو تا ده روز آینده می‌نویسم، خیلی وقت بود از نوشتن دور بودم و کم‌کم دوباره شروع میکنم:))

پ.ن۲:در ۱۰ روز گذشته سعی کردم با نوشتن نظراتم زیر پست‌های مختلف خودم رو به نوشتن عادت بدم:)

نوار قلببیمارستانروانشناسی
۸
۲
حجت محبی
حجت محبی
نوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید