کمبود زمان یکی از رایجترین چالشهای مراجعان من است؛ مخصوصاً مدیرانی که درگیر تصمیمگیری، مدیریت تیم و فشارهای کاریاند. چندی پیش، یکی از مراجعانم با همین موضوع وارد جلسه شد:
«کارها زیاد شده… تیم درست کار نمیکنه… از صبح تا شب میدوم ولی نمیرسم… زمان کم دارم.»
اما مثل هر جلسهی واقعی کوچینگ کواکتیو، خیلی زود فهمیدیم داستان زمان نیست.
داستان اوست.
و این همان جایی است که مدل کواکتیو کاری میکند که هیچ مدل دیگری قادر به انجامش نیست.
بر اساس کتاب Co-Active Coaching، جوهرهی این مدل بر چهار سنگبنای اساسی ساخته شده است:
انسانها ذاتاً خلاق، توانمند و کاملاند.
Co-Active Coaching, Fourth Edit…
تمرکز بر کلبودن فرد است، نه مشکل.
در لحظه رقصیدن (Dance in This Moment)؛ یعنی پیروی از انرژی و آگاهی حال حاضر.
هدف، ایجاد تغییر تحولآفرین (Evoking Transformation) است نه فقط حل مسئله.
این یعنی ما قرار نیست مشکل را "تشخیص" دهیم؛
قرار است فرد را ببینیم، کل فرد را.
در چنین بستری است که یک چالش «مدیریت زمان» میتواند تبدیل شود به کشف یک حقیقت عمیقتر درباره زندگی فرد.
در جلسه، او از شلوغی کار گفت، از اینکه تیمش درست پیش نمیرود، از اینکه باید خودِ خودش همه چیز را کنترل کند.
اما وقتی به روش کواکتیو گوش دادن سطح سه (Global Listening) را فعال کردم، چیزی زیرِ کلمات شنیده شد:
خستگی.
فرسودگی.
و تهماندههای انرژیای که اجازه نمیداد حتی کارهای ساده جلو برود.
در مدل کواکتیو، کوچ «فراتر از موضوع» میشنود؛
و به کل زندگی فرد نگاه میکند. کتاب میگوید:
«هیچ موضوعی در زندگی جدا از سایر ابعاد آن نیست؛ هر تصمیمی به تمام جنبههای زندگی موج میفرستد.»
پس سؤال را عوض کردم.
به جای «چطور کارت را مدیریت کنیم؟» پرسیدم:
«بدنت این روزها چه میگوید؟»
مکث کرد.
نگاهش آرام شد و اعتراف کرد:
«مدتهاست ورزش رو کنار گذاشتم. خستهم. انگار بدنم یاری نمیکنه.»
این همان لحظهای بود که کتاب به آن میگوید:
Breakthrough Awareness
یا همان آگاهیای که مسیر جلسه را عوض میکند.
وقتی سؤال را به سمت بدن و انرژی بردیم، او به ارزشهایی اشاره کرد که سالها فراموششان کرده بود: سلامتی، سرزندگی، حضور مؤثر.
کتاب میگوید:
«زندگی رضایت بخش، زندگیایست که با ارزشهای فرد هماهنگ باشد، نه فقط با اهدافش.»
اینجا فهمیدیم مشکل «کار زیاد» نیست؛
مشکل این است که او از ارزشهایش دور شده بود.
در این بخش، از ابزارهای تعادل در کواکتیو استفاده کردم تا دیدش را تغییر دهد.
از دید "چارهای ندارم"
به دید "چه انتخابهایی دارم؟"
کتاب تأکید میکند:
«تعادل یعنی دیدن گزینهها و انتخاب آگاهانه، نه تقسیم مساوی زمان.»
او دید که اگر انرژی برگردد، مدیریت کار و تیم بهطور طبیعی روانتر میشود.
فرار از خستگی خودش یک "فرایند" بود.
وقتی آن را پذیرفت و با آن نشست، توانست قدمی بردارد.
کتاب میگوید:
«کوچ باید با فرد در هر نقطه از فرایندش همراه باشد؛ چه رکود، چه آشفتگی، چه پیشرفت.»
در پایان جلسه، بدون اینکه توصیه کنم، خودش گفت:
«دو روز در هفته باشگاه میرم. همین هفته.»
این تصمیم طبق مدل کواکتیو زمانی ارزشمند است که از داخل خودش بیاید—نه از نصیحت کوچ.
کتاب میگوید:
«کوچ دستور نمیدهد؛ بستری میسازد که انتخاب واقعی از درون فرد ظهور کند.»
و این دقیقاً همان اتفاق افتاد.
چند هفته بعد، نتیجهها شگفتانگیز بود:
دو روز در هفته ورزش منظم
انرژی بیشتر و آرامش ذهنی
مدیریت روانتر تیم
کنترل بهتر زمان
انجام کامل کارهای عقبافتاده
و جذابتر از همه:
این همان چیزی است که کواکتیو آن را Evoking Transformation مینامد:
تغییری که فقط یک مشکل را حل نمیکند؛
بلکه ظرفیت فرد را برای آینده بالا میبرد.
با استناد به کتاب، این جلسه بهخاطر سه عامل به نتیجه رسید:
وقتی بدن را وارد گفتوگو کردیم، مشکل از سطح «کار زیاد» به سطح «بیانرژی بودن» منتقل شد.
این سطح گوش دادن باعث شد چیزی که گفته نمیشد، شنیده شود.
آگاهیای که از درون فرد آمد، نه از توصیههای بیرونی.
این تجربه برای من یادآور این بخش از کتاب بود:
«کوچینگ مکالمهای برای حل مشکل نیست؛ مسیری برای بازیابی قدرت انتخاب در زندگی است.»
در این جلسه، مشکل زمان نبود.
مشکل انرژی بود.
و وقتی انرژی برگشت، تمام زندگیاش به جریان افتاد.