ویرگول
ورودثبت نام
ناشناس
ناشناس
ناشناس
ناشناس
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

این نوشته ها خیالی هستند یا شاید واقعی

هرچی دوست دارم می‌نویسم.

صداش در میاد و خسته ام میکنه. ذره ذره اذیتم میکنه. سرم درد میکنه.

کار میکنه برای دیگران و دست از چانه زدن باهاشون برنمیداره. جتی برای سرگرمی خودش هم چانه میزنه.

به هر صورت، طراحی هایی که ساعتها روش وقت گذاشتم نیمه‌کاره مانده. البته از کجا میشه فهمید که نیمه تمامه؟شاید همینطور کامله. زنانی نیمه عریان با شکلی احساسی. هرکس ندونه فکر میکنه واقعی هستند. شاید بودند. شاید خواب بدیدم یا الان در خوابم. اتاقم منظم بود ولی حالا بهم ریخته. هیچی تلاش کردن مرتب کنم باز به مرور مثل خرابه شد. هر تکه وزنش سنگین‌تر از قبل میشه برداشتنش سخت تر.

داشتم فیلم شاینینگ رو میدیم. کمی مست کرده بودم و دود هم هوا رو گرفته بود. آخه روز قبلش تولدم بود و کسی نبود به من تبریک بگه. بنظر میرسه اخلاقم گنده. اونا اینطور فکر میکنند. ولی من خودمو عادی میدونم.

حالا که جنگ شده و صدای جت ها در هوا پیچیده گفتم شاید بد نباشه با دارک ترین فیلم تاریخ حواس خود مرو پرت کنم. دلم برای خودم میسوره. برای این مردمی که میبینم. با کلمات بازیشون میدن. پشت سر هم. میدونم چی تو فکرتونه. اینکه ما داریم توی همون نسخه بزرگ تر مزرعه حیوانات زندگی میکنیم. بله، اما پیچیده تر و وحشیانه تر از اون. بوی مرگ رو حسم میکنم که از لای پنجره وارد میشه. بوی سوختگی و گوشت انسان ها رو. این ملموس تره و وحشت آور. فقط چند لحظه به‌ش فکر کن. اینهمه کشته و جنازه ها که روی هم افتاده. بدن های سرد و رنگ پریده. صدای جیغ و فریاد زنده ها.

راننده‌های شهر همه تعجب کرده بودند. حتی اون راننده اتوبوس خالی که منو از کنار خیابون برداشت. همه در شک بودند. اون راننده سمند که در تاریکی فهمید مسافر، همکارشه. دوتاشون داشتند درباره مرگ فرزندان یک نفر دیگر حرف میزدند که میشناختند. اینطور فهمیدن همکارند.

حالا چکار میکنه بدون بچه هاش؟ چطور سرپا میمونه؟

مزرعه حیواناتمرگترسوحشتداستان
۱
۰
ناشناس
ناشناس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید