قاب عکس نقاشی نمایشگاه منتظر دیده شدنِ توی اتاق .
کتاب ریگ روان ،منتظر دوباره خونده شدن،با دیدی باز تر و بزرگسالانه تره....
نقاشی نمایشگاه ، قرار بود سال ۱۴۰۵،ک فکر نمیکردیم سالی در تقابل با جنگ باشه ، توی نمایشگاهی شاید توی تهرانپارس قرار بگیره ....
چه تصوراتی ک از روز نمایشگاه نداشتم ،حتی سایه هم تصور کرده بودم.
اون روز فرانرسید اما تاریخش گذشت .
نقاشی ای ک هرکس میبینش تعجب میکنه از اینکه میگم با مداد رنگی کشیدمش.
۱۱۵۵،اعداد رند .یعنی واقعا حرفی بما میزنن؟من بارها این عدد رو مدتهاست میبینم .امیدوارم،چیزایی ک میخوام رو برام فرا بخونه.
امسال ،امیدوارم برخلاف وجود جنگ ،ک امیدوارم هرچه زودتر تموم بشه،سال خوبی باشه.سال تغییر .سال رشد .
میگن طوطی وار و بی وقفه نوشتن بهترین راه برا راه انداختن موتور ذهن و نویسندگی .کاری ک من مدتها نکردم .اینکه هرچیزی ب ذهنت رسید رو بی وقفه بنویسی و از نیمکره ی چپ مغزت ک دنبال عیب جوییه ،کمتر پیروی کنی و بیشتر از نقدهای عمیقش بهره ببری .
چیمیشه یعنی اگر از الان تا زمان موعود ،روی خودم کار کنم و کمابیش ،برای مدتی غنی بشم؟....اصلا چنین چیزی پیش میاد و منابعی به دستم میرسه ک منو غنی کنه ؟...هرچند میدونم ک منابع رو باید جستجو کرد .اما حقیقتا اون روال خاص برای هرکسی پیش میاد ک چیزی توی مسیرش قرار میگیره بی دخالت خودش .
الان دارم اهنگ جالب wheels از billy vaughn رو گوش میدم ک خودش اومده .
دلم میخواست سلول های مغزم باهاش میرقصیدن و چیزهایی به درد بخوری برام ارائه میدادن .البته ،اگر ممکن بود .
شاید اگر وارد کاخ ذهن بشم ک درموردش نظریه ای هم هست ،همه اتاقای ذهنم گرد و خاک گرفته و خالی باشن ،شایدم بعضی ها قفل باشن و کلیداشون گم .
ولی واقعیت اینه ک با بعضی از درها باید روبه رو بشم و شاید اینطوری فعالانه نوشتن به من کمک کنه وارد بخشی از ذهنم بشم ک خیلی خاطره انگیز و درد اور شده برام ،بخصوص با اهنگی ک الان برام پلی شده those eyes از new west.
چیزی ک معلوم نبود چیه و در چه موقعیته برای من بنابه حالی که توی اون بازه ی زمانی داشتم ،بدل شده به خاطراتی عجیب با حالی عجیب و درداور و زیبا و وحشتناک .
شاید باید توی اون بخش از ذهنم تروما رو اروم کنم،ترومایی ک موجب روشن شدن زخم های قدیمی شده بود و بااینحال ،همونطور ک توی ازمایش ها ثابت کرده بودن سگ های برق گرفته همچنان به ترومای خودشون میچسبن ،منهم به ترومای درد اور و زیبام چسبیده بودم و الان براش ارزوی سلامتی میکنم و دیگه به این فکر نمیکنم چرا اونقدر وحشتناک (برای سیستم عصبی من)رفتار میکرد .
همه چیز کسالت بار و زیباست و
ترومای من هم وحشتناک و دوست داشتنی .تمام تروماهام و زندگی ای که با اساس بیماری روحی و اتفاقات ناگوار خود و عزیزان پیوند داشته ....