
چگونه از روحی بگویم که آرام در گوشم نجوا میکرد ،
از روحی فراری .
چگونه از سایه ام بگویم،
که گاه ،عاشقانه بی صدا ،
به هم مینگریستیم.
چطور از اویی بگویم که دیوانگی ِ پر شوری داشت و هنوز هم ک هنوز است ،
نجوای اصوات و حرکاتش ،
تکه تکه از روحم را ربوده اند و خود را جایگزین کرده اند .
چطور ملموسانه توصیفش کنم .
وقتی تنها نسیمی گذران و گاه مثل بهار،دمدمی مزاج بود .
چطور از او بگویم ،وقتی جسمانی ظاهر نبود اما،
همیشه روح و انرژی اش در تعقیبم بود .