از هنگام جنگ ،احساس کردم دلم زندگی را دوست دارد ،
میخواهم بو کنم ،بچشم ،ببینم ، و مهمتر،زندگی کنم.
اینجا بود ک این شکاف بین من و عقیده ی اگزیستانسیالیستی من ایجاد شد. عقیده ای ک از دوران هفده سالگی ،ب معنی واقعی داشتم .
اماحالا کمی
احساس میکنم اگر قرار است من تنها متولد شده باشم و تنها هم بمیرم
به این معنا نیست که در این مابین هم باید تنها باشم .
شکافی نه چندان عمیق ، اما تاثیر گذار را با عقاید گوتیک و تنهاپرستانه ام تجربه نمودم .
درست است ک هیچکس واقعا درکت نمیکند ،
اما شاید معجزه ای ک دوست داشتی و بدان باور داشتی رخ داد
یاکه شاید ،تجربیاتی معمول و انسانی،اما موثر را تجربه نمودی ...
دنیا همیشه به اندازه ی شب های تاریک تورا مجبور نمیکند دنبال کور سوی نورِ امیدِ ماه باشی ،
پس از شب هایش ، روزهایی آفتابی و بهاری ام دارد .
هرچقدرم مصمم باشی ،دنیای تو ،یک فصل نخواهد بود .
از بهار تا زمستانش را ،باید تجربه کنی ...
حتی اگر تنهایی را ترجیح بدهی ...
حتی اگر درک نشوی .
صبر کن و اشتباه نکن و منتظر باش، آیوی.