امروز رفته بودم پیاده روی .از این ب بعد ،میخوام ی روز درمیون برم پیاده روی و پارک مثل قبلا.
روز قبل هم ک رفته بودم،ب شکل رندومی انگار یه نفر هرجا من راه میرفتم اونم دنبالم میومد .امروز هم اون فرد رو توی پارک دیدم و هم دم در خونه مون .ب شکل عجیبی مشکوکم کرد .
لباس طراحی میکنم و تمرین .و امیدوارم بتونم یه نمونه کار حرفه ای درست کنم،گرچه من قرار بود تخصصی برم کلاس و پیش برم.ولی بخاطر جنگ نشد .
ولی معلوم نیست این کارفرما ک نمونه کارمو دیده بود تایید میکنه واسه مصاحبه یا نه . معلقم .
از توی پارک با کلی کلنجار رفتن باخودم که عه اشکالی نداره پس گل فروشی ها گلهاشون رو از کجا میارن ،یه گل رو چیدم و اوردم خونه تو آب گذاشتم .مدت زیادیه از کندن گل ب رنجش میام .و مشخص نیست چرا.
نمیدونم.درمورد زندگی،درمورد کار،پارتنر،خانواده،عشق، توی همه ی زمینه ها دچار چالش های بزرگم و زندگیم روی هواست،شاید مثل خیلیا، اما انگاری هنوزم امید دارم .هنوزم دنبال پیشرفت و دنبال امید داشتنم.
و دنبال وقف دادن خودم به این زندگی .پریماه اون زمانی واقعا گم و بی هویت میشه ک نوشتن رو کنار بذاره و کابوس زندگیش بدل ب واقعیت بشه .نوشتن از روتین،از ادبیات،از زندگی،از تجربیات و عشق و درد.نباید فراموش کنم ،روزهایی ک در نوشتن درخشیدم ،روزهایی بود ک بی هدف مینوشتم ...

چشمانت هویداست
میان آسمان ،
میدرخشند.
در هوا و بوها و درختان
تو هستی و تورا میبینم ،
درهرجا .
تو هستی رویای هر صبح و شبم
تویی خاطرات روزهایِ دویدنم .
ای خاطرات روزهای خستگی ناپذیر
برگرد ب جهانم .
نبودنت
همه ی این روزهارا تلنبار میکند
بر روی دوشی که برایت بعدها
تعریف کند .