لحظه ای از گذشته 6.

گیج شدم.
گیج شدم.


آن روز صبح زود خانه را با هر بهانه ای بود ترک کردم.

میخواستم او را ببینم.

وقتی صحبت از دیدارش می شد، هیچ خواب و خوراک و مثانه ی پُری، نمی تواند قدم هایم را متوقف کند.

تنها لحظه ها بودند که تأثیر گذار برایم می نوشتند.

درست همین جمله ها و همین کلمات.

خورشید که طلوع می کرد، زیرِ لب از جهان می خواستم که امروز خواستنی باشم.

یک خواستنیِ رویایی.

از ان به تمام معنا های روزگار.

اما بیشتر شبیه به دختر کبریت فروش، آوارگی داشتم و خواب در چشم هایم بیداد می کرد.

زمان گذشت و او را تا هزار ساعت دیدم.

برای من هزار ساعت بود.

در دنیای ما، زمان متغیر عمل می کرد.

..

به خانه ی دور افتاده ی قدیمی رسیدیم.

یک درِ آبی رنگ از زنگ زدگی های پرتغالی داشت.

خواهرش در را باز کرد.

عشق داد و خوشآمد گفت.

من چشم هایش را خیلی دوست داشتم.

شبیه به او بود.

..

خلاصه بگویم ، دست هایم را گرفت و تمام خانه را با یک تورِ چند دقیقه ای گشت زدیم.

یک گلدانِ سنگی روی طاقچه نشسته بود و مرا نگاه می کرد.

به چشمِ او مزاحمی بودم که قدرِ اکسیژن های درون آشپزخانه را نمی داند.

اما خم شدم و سردیِ سنگ اش را بوسیدم.

..

بعد از ظهر یک علی آقای پیرِ جوانی در خانه بود.

دست دادیم.

دست های علی آقا مهربان بود.

مثل دست های او.

لب هایش می خندید و دو هزار تجربه ی خالص داشت.

خواهرش چای اورد و عدسیِ خوش طعمی از آشپزخانه ما را صدا می کرد.

او هیچ وقت گرسنه نبود، همراه من طعم ها را می فهمید.

تمایل به خوردن و نوشیدن و بوییدن را با من دوست داشت.

شاید اینطور بود.. نمی دانم... هر چه بود دوستش داشتم.

..

بشقاب های قدیمی را در آستانه ی سیری به ظرف شویی هدیه کردیم و بعد از ان دوباره دست هایم را گرفت.

اینبار مرا در آغوش کشید.

درست همان لحظه بود،

همان لحظه ای از گذشته،

همان لحظه ای که در آن جا ماندم.

..

شاید یک ( او ) تازه ای پیدا شود و بخواهد مرا از ان لحظه نجات دهد، اما ایا می خواهم برگردم؟

امشب، اینجا، در رختخواب ، هوای تابستان،

ساعت سه صبح، پنکه ی مادر بزرگ، خاطره،

من که در آغوشِ او به خواب رفتم، این ها چیست؟ این..

این دیگر چیست؟

هنوز یک قاشق

تهِ ظرفِ عدسی او مانده است.

می خواستم در گوش هایش بگویم.

بله، همان جمله ی معروفِ لعنتی.

نفیسه خطیب پور