چرا

یک جایی به خودم آمدم.

نه آن به خود آمدن را نمی‌گویم.

واقعا به خود آمدم. بازگشتم. به من.

شبی بود که برای تمام لحظات سرزنش کننده ام غصه می خوردم.

انقدر غصه می خوردم که تا صبح یک تار موی سفید، مهمان خرمایی هایم شد.

یک ساعتی بود که اشک می ریختم و به انسان های دور در گذشته های دور فحش می‌دادم.

خسته شد.

چشم هایم.

گلو.

لب هایم.

بستم تا کمی آرام بگیرم.

پلک هایم را میگویم.

....

....




چشم هایم را که باز کردم سقف را می دیدم که تلو تلو میخورَد.

یک حشره ی بال دار که نمیدانم چه بود، در هوا به دنبال یک حفره ی توخالی از من، جهان را جست و جو میکرد.

البته اینطور حس میکردم چون رومانتیک می شد.

یک چیزی بینِ پروانه و شب پَره بود.

حق داشت. شب بود جایی را نمی‌دید.

اما بالاخره مقصد خود را انتخاب کرد.

روی لب هایم کمین گونه نشست و آرام بال هایش را بست.

از ترس فرار کردن اش ، نفس نمی کشیدم!

احساس تنهایی است دیگر.. چه میشه کرد.

چند لحظه بعد دوباره بال هایش را باز کرد.

پر کشید و اینبار روی چشم راستم فرود.

باز هم برخاست و پرواز کنان چشم چپم را مقصد قرار داد.

میخواستم تماشا کنم.

به دنبال چه بود.

اینبار بعد از مکث کوتاهی پرواز کرد و به سقف اتاق اوج گرفت.

رفت و رفت و رفت و ناگهان بی رحمانه روی قلبم سقوط کرد!

ای وای. بیدار شو نازنین!

بال هایش بی حرکت در سکوت خشک شد.

چرا باید این صحنه را می دیدم؟!

اشک هایم دوباره سرازیر شد.

لب هایم می لرزید و دنیا میان جگر هایم می‌سوخت.

این چه مصیبتی است که از جانه من می رود..

آن شب انقدر گریه کردم تا حتی برای پلک زدن نیازمند چند لحظه مکث بودم.

انگار این موجودِ پروانه وار،

بوسه های غصه دار هدیه آورده بود.

از اعماق قلبم غصه هایم را بیرون کشیده بود تا مرا خوشحال کند.

شاید هم یک همدرد برای لرزیدن لب هایم بود که میخواست مرا ببوسد.

نمی‌دانم.


نفیسه خطیب پور _ مسموم شده ام.

@roots.ofme