دوست داشتم من به جای باران میگریستم. با خنده های نه چندان آسودهای، پرده میکشم و تاریک میکنم آن منِ تنها نشسته که زانویش را بغل کرده است، که چقدر دلش میخواهد صدای گریهاش را بشنوم. هرچقدر تلاش میکنم عاقبت نوری آرام بر صورتش است. به کنارهی نازکِ پرده، درست جایی که تیرگیِ آهن های زنگ زدهی تختِ پشت پنجره جاسوسیِ نگاهم را میکنند خیره ماندهام. شاید البته نمیشود گفت خیره، چون من به هیچ نگاه نمیکنم. فقط نفس هایم را حس میکنم و سعی میکنم آرام شوم. جان کندنِ قلبم را تحمل میکنم از رعد های تابناکی که میکند میشنوم نالهای برای سر دادن دارد. امیدوارم مرا ببخشد، این چشم پوشی های عامدانه فقط یک تلاش، هر چند کوچک، برای دور نگه داشتنش از خطر است. خطری که جان فداییش را میکند و نمیداند... .

دوست داشتم میتوانستم قدم بزنم، سنگینیِ وجودم را به حرکت در آورم. آن کاپشن سبز و بزرگم را بپوشم و کلاهش را سرم کنم و درست زمانی که خودم را درونش قایم کردم، همانطور که پاهایم بیرون از این حفاظِ مطمئن هستند، به بیرون قدم بگذارم و از خیس شدن پاهایم حتی چشم پوشی کنم. از بازتابِ نورِ کفِ خیابان، هالهی کنار چراغ های برق را تصور کنم. از همان مسیر های آشنا عبور کنم و درست مثل همیشه، سرِ همان پیچ های همیشگی راهم را کج کنم. به خودم از احساس امنیت بپیچم که هدفونم درست در گوشم جا گرفته و به خوبی زیرِ کلاهم پنهان شده طوری که به هیچ عنوان خیس نمیشود. کمی رطوبت روی شقیقه هایم حس کنم و سعی کنم ریتمِ قدم هایم را نگه دارم. اندکی قوز کنم تا پشتِ کاپشن را به کمرم بچسبانم تا گرمای زیرش بیرون نرود و در عین حال، آرزو کنم که ای کاش میتوانستم بدون اینکه مجبور به قدم زدن باشم، همینطوری روی زمین سر بخورم و بروم. در کنجِ آرزو هایم یک اسکیت همیشه چشمک میزند، کسی چمیداند شاید روزی خریدمش!
حال اینجا روی تختم دراز کشیدهام و هنوز سعی میکنم نادیدهاش بگیرم. نگه داشتن یک تکه یخ توی دستم واقعا کمک بزرگی بود، یک دیوار دفاعی جدی برای آن! به طوری که شگفت زده شدم وقتی فهمیدم چند دقیقه است که به هیچ چیز جز سوزشِ کف دستم فکر نمیکنم! گذر از آن حملهی هولناک چیزی بود که قبلا تقلایی بسیار جان کاه تلقی میشد، ولی حال، به خودم عمیقا افتخار میکنم که میتوانم رو به رویش بایستم و برای زنده ماندنم تلاش کنم. به خودم افتخار میکنم که به روبهرو خیره میشوم، تمرکز میکنم، و تنفسم را کنترل میکنم. فکرم را در دست میگیرم تا به جاهای دور نرود، عصبانی ترم نکند، به این حالم عذاب وژدانی تحمیل نکند و، من جنگیدم و به خودم افتخار میکنم.
بدون اینکه من بخواهم میآید، یک مهمان ناخوانده که من واقعا هیچ نظارتی رویش ندارم، اما عمیقا متوجه شدهام که تنفس و یک تکه یخ، مهم ترین عامل های کنترل آن حملهی عجیبند - هرچند بی مهری است اگر نقشِ یک پتوی نسبتا سبک اما گرم را نادیده بگیرم - . و چیزی که عمدتا فراموش میشود این است که گاها ما هم میتوانیم حمله کنیم، بی آنکه بدان اهمیت بدیم اما ماهم باید حمله کنیم. هر جا که احساس کردیم قدرتمان برگشته است باید آگاهانه به اوضاع نگاهی بیندازیم، شانه هایمان را پایین بیاوریم و سعی کنیم شدت نفسمان را بسیار کاهش دهیم، فیالواقع، طوری بنشینیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. ولی آیا این اتفاق چیزی را تغییر میدهد؟
یعنی، درست وقتی که خنکای هوا به عرقِ روی پوستت میخورد و لرزِ خفیفی نوازشت میکند، و از این آرامشِ بعد از طوفان گاه مورمورت میشود، و سعی میکنی دراز بکشی و زیر پتو به خودت بپیچی آیا، چیزی را تغییر میدهد؟ آیا آن مواقع ما به چیز های جدیدی فکر میکنیم ؟ مثلا اینکه، کاش دیگر عصبی نشویم کاش دیگر آنقدر درد هایی را جدی نگیریم کاش دیگر آنقدر سخت نگیریم فشار نیاوریم غصه نخوریم دلتنگِ چیزهایی که رفته...
دلتنگ آنهایی که دیگر رفتهاند نشویم اما مگر میشود؟ آری ذهنم با فریاد پرده میدرد و مومنِ رازم میشود، و اینگونه رخساره آبگون میکند و با درد چروکهای تشنهی چشمانش را خونآلود میکند، با آن پلک های گشوده با من حرف میزند:
نه، نمیشود دلتنگِ چیزی نشد غصه نخورد جدی نگرفت فشار نیاورد او... او رفته است... . و بر جایش مینشیند و آرام میگرید. تلاش هایم بی فایده بودهاست. او بی راه نمیگوید. قلبم آرام تر میتپد اما، هنوز چیز هایی برای گفتن دارد.
چیزی را نمیتوانم منکر شوم، دردِ این تالارِ مدفون در پناهِ هزاران هزار خاکِ نمناک، فقط ریشه پس میدهد. لرزهی انعکاسِ ناله هایش بنیانِ هر کوهی را سست میکند. از این خرابههای همواره، همیشه همان غنیمت های بی حاصل دست میدهند. این دیوار ها رسوب زدهاند. نفس هایم با ترس به جان مینشینند از بویی آشنا که تصادفا به مشام برسد از پایی که به اشتباه بلغزد از نگاهی، که به اشتباه به خاطرهای بیفتد. از این ترس های همیشگی من فقط یک تن را طعمه میکنم دیگر چیزی باقی نمانده است. چقدر دلم میخواهد سرم را بر شانههای خودم تکیه دهم، چقدر دلم میخواهد خودم را به آغوش بکشم چقدر دوست دارم خودم را نوازش کنم چقدر میخواهم بروم فرار کنم بدوم سر بخورم دور شوم چقدر... چقدر دوست داشتم من به جای باران میگریستم.
میخواهم آنقدر خیره بمانم تا بی آنکه بفهمم خوابم ببرد، مثل همیشه آنقدر میترسم، که میخواهم بی آنکه بفهمم... غرق شوم... . شاید هم آن یک بار فهمیدم! نمیدانم... یادم نمیآید چه شد که عاشق شدم.
کاش باران هرگز قطع نشود. کاش بتوانم به مداومتش بی هوا شوم حضورش سکوتم شود، کاش بتوانم چشمانم را آرام ببندم کاش، بتوانم آسوده بخوابم. کاش میشد این دردِ چشمانم نباشد که به چیزی مجبورم کند، کاش میشد به هر بهایی، یک بار خودم بخوابم... . شاید ابلهانه است، از میانِ طوفان، مضطربانه هر لحظه از وقفه های باد را منجیِ مهربانی ببینم که مرا فراموش نکرده است، این امید های مسخره فقط حواسم را از آتشی که درست به پاشنهی پایم رسیده است پرت میکنند. فکر کنم من اگر هنوز نفس میکشم، یعنی جانی برای جنگیدن دارم اما...
میدانی؟
راستش را بخواهی...
خسته تر از آنم که به جنگیدن فکر کنم. حداقل الآن. ترجیحم یک خوابِ آرام است. یک خواب که به صبحی دوباره منجر شود آری من، قصدِ جنگ دارم اما، فقط بگذاریدش برای فردا. حال دوست دارم چشمانم را ببندم، خود را روی آن آسفالتِ زمخت و مرطوب تصور کنم. در میانهی باران صدای قدم هایم را بشنوم و غرق در سکوتِ بارانِ حاضر شوم. کسی چمیداند، شاید حتی اندکی گریستم.
وحید ح زرقانی