جهان، بزنگاهِ ناعدلانه ایست که گاه و بی گاه بی مخاطره در آن زندگی میگذرد. جز این، گِل و لایِ مشتی خاطره ی دور و اندکی جاده ی غبار گرفته است. اینچنین است که گاه کوره راهی در نظر فرع، هنر می خوانیم و گشتی میزنیم. هرچند حال به دهکده ها بر میخوریم که مفصل در تعریف خود قادرند و بی موضع، خود را مخففی برای جهانمان می نامند. گویی که جهان است و آنها. و این را متواضعانه تقابل میخوانند گویی حتی جهان بی خبر نیست. و سپس به تفرج از کوره در می روی و باز در این راهِ بزرگِ ابریشمی، در رو به رو غباری عظیم میبینی و از خود میپرسی: جهان کجاست؟ آنقدر میروند و می آیند که این خلطِ گل آلود اما عمیق میشود. در میانِ این بردگی ها از سرِ رنجِ بی پایان اما افقِ طویلِ گیسوان خود را میگیرند و در آن کوره ی خاموش به انتظار می نشینند. سپس گویی در آن تنگه ی ظلمات، جهان ایستاده است. و نواها می شنوند و از بالِ پرندگان قلم به گورِ مسطحِ دیواره ها میزنند و اینگونه بر مدارِ جاودانگی مدام می گردند و کاش میشد گفت که ای آرزوها، از این دهانِ سر بسته فرار کنید. در این کوره ی دوار اما سالهاست صدای زنگی شنیده میشود.
در همین حال، و چنان که گویند، مست، غلطانِ خون های بی نشان به جایی فرای اینجا گویی، خاک ِلعن بر سر میزنند، و نهادندش هنر. عجیب است، در این بزنگاهِ ناعدلانه اما جنگی در میان است. و در عظمت این جنگ اما گم شده ایم. اهلِ هنر را گویی از آغاز به بارِ شلاق نابسنده خوردند و بهای گرانش به جان دادند. گاه اما کناره ی راه مینشینم و از خود میپرسم چرا اینچنین است؟ چرا بابِ هنر همیشه جایی نادرست باز میشود. عریان تر اما میپرسم، چرا گاه جهان در برابرِ هنر است؟ و سپس باز می پرسم نکند هنر در برابر جهان است؟ در این گفت و گویم اما عموما به پاسخی نمی رسم. شاید توقع بیجاییست که جهان بخاطرم ایستد اما، شایدم نه، آخر من هنرمندم و جهان باید...
جهان باید؟! خیره سر...
دقیقا! اصلا شاید ابلهانه است که می گویم جهان باید. نمیدانم آخر... پس هنرم چه می شود؟ من باید...
هنرِ تو؟ از کِی تا حالا شده است هنرِ تو؟!
نه اینبار عقب بنشین. هنرِ من است. این منم که جهان را اینگونه میبینم این منم که تفسیرش میکنم این منم که میشنوم این منم که هر بار...
چقدر منم منم دارد... عجیب است، کور است... نمی بیند...
که هر بار با وجودِ هر چیزی از زیباییِ جهان نمیکاهم این منم که... . ( نفسش را بیرون می دهد. کمی سرش را میخاراند ) . چرا من برای جهان مهم نیستم؟
(( از خطابه ی پر غرورت به این ذلالت؟ تو را چه شد جوان؟ ))
چی؟ اما... شما...
(( اشکالی ندارد. من برای هنر ارزش قائلم. هرچند اگر سری بعد با کفش هایی تمیز تر به اینجا بیایی خوشحال میشوم. ))
ولی...
(( اشکالی ندارد. نوکرانِ من باید از هنر سردر بیاورند، اینگونه هر جا که خبرش بپیچد این منم که سرافراز تر می شوم. ))
( سرش را پایین انداخت ) بله... درست است... شما درست میفرمایید ارباب.
(( خب دیگر، کافی ست، بگو ببینم، اینجا چه میکردی؟ ))
راستش...
(( میدانم میدانم، گفتم که اشکالی ندارد. ولی نگفتم به حسن نیت تو اطمینان دارم. - با دندان های به هم فشرده طوری که صدایِ عصبانیتش به بیرون نرسد - زود باش بگو اینجا چکار داشتی؟ ))
من... من اومده بودم... ( سرش را مایل کرد و همانطور که به زمین خیره مانده بود و با دهانی بسته لباش را میجوید ادامه داد ) برایم سوال بود که... ( لحظه ای زیر چشمی نگاهی به ارباب انداخت اما از خشمِ چشمانش ترسید و باز به کفِ کتابخانه زل زد ) چرا بیشترِ هنرمندان فقیر هستند؟ ... .
ارباب به تنِ لرزانِ ایوان نگاه میکرد. این بچه انقدر لاغر بود که ممکن بود با یک تصادف ساده تمام بدنش خرد شود. سپس رفت روی صندلی اش نشست، رویش را به طرف پنجره ی طویلِ کتابخانه کرد. چند دقیقه ای همینطور گذشت. ایوان که از ترس خشکش زده بود و کم کم داشت به جلوگیری از ادرارش ناتوان می شد، قدمی از قدم برداشت. ارباب ناگهان فریاد کشید:
(( نگفتم بروی! ))
و باز رویش را به پنجره چرخواند. ایوان حتی جرأت نمیکرد نگاهش را از کفِ اتاق بردارد. مدام بندِ انگشتانش را با ناخنش می خاراند و سعی میکرد به خارشِ بقیه ی بدنش که گاه و بی گاه شدت میگرفت گویی حشره ای روی آن راه میرود بی تفاوت باشد. هوا به غروب کشید. ممکن بود پدرش نگرانش شود و خب ایوان دیگر بچه نبود، حال می دانست این نگرانی، شرمِ بی حد و حصر ذلتِ پدرش در برابرِ ارباب است، نه که یک وقت جانِ ایوان یا هر چیز دیگری. شاید هم برای همین بود که می توانست بـ...
(( بگو ببینم ایوان، در نظرِ تو، هنر چیست؟ ))
ایوان آنقدر در فکرش غرق بود که حتی صدای ارباب را نشنید. وی فریادی کشید:
(( ایوان، مگر با تو نیستم؟ ))
ب... بله قربان، امر کنید قربان...
(( پرسیدم، در نظرِ تو، هنر چیست؟ ))
ایوان نمیدانست که باید پاسخ دهد یا خیر. یا اگر چیزی بگوید در جواب چه خواهد شنید. میانه ی سکوتش چیزی نجوا شد، انگار برای همین بود که میتوانستـ...
به نظرم هنر یعنی جهان
(( واو، چه هنرمندانه، حالا بگو ببینم، ایوان هم با این موضوع موافق است؟ ))
ارباب، به نظرم ( ناگهان به خودش آمد و دید که صدایش از حد بلند تر است، پس آرام تر ادامه داد ) لطفِ هنر در زیستش در جهان است. بدون جهان هنر هم بی معنی میشود.
(( واقعا اینطور فکر میکنی؟ ))
بله ارباب ( ایوان سرش را به نشانه ی تاییدِ حرف های خودش تکان داد ) ، به نظرم اگر هنر نباشد جهان بی ارزش است، اما اگر جهان نباشد نیز هنر بی ارزش است.
(( ولی تو گفتی هنر در برابر جهان! ))
بله ارباب، اما این سوالم است، نه پاسخم.
(( هرگز از خود پرسیده ای جهان بدونِ هنرت چگونه خواهد بود؟ ))
من چنین جسارتی نمیکنم ارباب.
(( - با لحنی طعنه آمیر گفت - که از جهان بپرسی؟! ))
خیر ارباب. که هنری داشته باشم.
(( مثل پدرت اسبِ نجیبی هستی. ولی این بار را امان داری، ببین! - شلاقش را از کمربندش درآورد و داخلِ کشوی میزش گذاشت - . خب، حالا بگو. ))
جهان بدونِ هنرم... ( کمی به فکر فرو رفت، تا به حال هرگز مجبور نبود به چنین سوالی پاسخ دهد ) فکر میکنم...
(( چرا انقدر به خودت زحمت میدهی؟ ))
آخر نمیدانم که... نمیدانم هنرم یا... بهتر بگویم من کجای جهان ایستاده ام. مثلا من که داوینچی نیستم که جهان نیازمندِ من باشد.
(( تو فکر میکنی جهان نیازمندِ داوینچی بود؟ ))
امر امرِ شماست ارباب.
(( اگر پدرش به کشاورزی مجبورش میکرد یا در جایی به دنیا میامد که همه ی دشت ها هموار و صحرایی بود باز او، او بود؟ ))
اما او باز هم داوینچی بود. حتی در دل صحرا.
(( چطور انقدر مطمئنی؟ ))
آخر...
(( شما جماعتِ هنرپرور. همه اش فکر میکنید جهان بر محورِ شما میگردد. بگو ببینم، اصلا جهان بدونِ داوینچی یا هر کدامشان، بدونِ آنها چگونه بود؟ جایی بی آب و علف؟ بی تمدن؟ بدون اقتصاد؟ ))
جایی زشت... .
(( زشت؟! ))
جسارت من را ببخشید ارباب اما به نظرم، جهان بدونِ هنرمندان جایی زشت و ناپسند است.
(( ینی این اسب های زیبا یا این طبیعتِ جان افروز، همه از یمن وجود هنرمندان است؟ اصلا بگو ببینم، داوینچی چه چیزی را نقاشی میکند؟ دهان باز کن، حتما تا به حال یک بار به کلیسا رفته ای. ))
او ارباب... آدم می کِشَد.
(( برای خرس های جنگلی یا آن مرغابی های مهاجر این نگاره ی آدم ها چه اهمیتی دارد؟! ))
متوجه فرمایش شما می شوم، میگویید که هنر ما فقط برای ما اهمیت دارد.
(( بدونِ هنرت جهان چگونه خواهد بود؟ ))
بدون هنرم... جهان، جهان خواهد ماند.
(( بدونِ جهان هنرت چگونه خواهد بود؟ ))
بدونِ جهان، هنرم هیچ خواهد بود. اما این دلیل میشود کهـ...
(( گزافه گویی نکن. یاد بگیر که جهان با واقعیت های هنریِ تو فرق دارد. جهان به روشِ خودش هنرمند است. تو هیچ میدانی شب ها شامِ داوینچی چه بود؟ ))
شامش؟!
(( یا هر روز بعد از صبحانه چه مینوشید؟ ))
اما...
(( هنرمندانِ کم تجربه جهان را بر محورِ خود می بینند. گویی اگر آنها نباشد جهان نمی چرخد و روز ها شب و شب ها روز نمی شوند. ))
ولی بدون هنرمندان خانه ها نیز ساخته نمی شوند.
(( کدام خانه ها؟ ))
خانه هایـ... ( صدای جیغِ چرخشِ تند صندلی ایوان را ساکت کرد، و سپس آرام تر ادامه داد ) خانه های مجلل و با شکوه، مثل... مثل همین عمارتِ شما ارباب.
(( فکر میکنی انحنای این غرنیض ها یا ارتفاعِ سقف برای من اهمیت دارد؟ من در غار هم خوابم میبرد. ابلهانه است پنداشتن به این بدیهیجات. اصلا کافی ست، دیگر برو تا اعصابم را بهم نریخته ای. راستی، به پدرت بگو استبل هنوز بویِ پهن و کثافت میدهد. اگر نمیخواهد امسال به جای بوقلمونِ شکر گذاری، سطلی پر مسما از فضولاتِ نعلیان به او دهم زود تر دست به کار شود. ))
ارباب چرخید. شلاقش را برداشت و در کمربندش گذاشت. همینطور که به نامه های باز نشده ی روی میز نگاه میکرد گفت:
(( صدای قدم هایت را نشنیدم. ))
ارباب، می توانم سوالی بپرسم؟
ارباب در سکوت مشغول جا به جا کردنِ نامه های باز نشده بود. گویی از سرِ سرگردانی داشت مرتبشان میکرد. بدین منوال کمی گذشت. ایوان آرام رویش را برگرداند و از اتاق خارج شد. در راهرو صدایِ باز شدنِ سطلِ زباله ی ارباب را شنید. کمی بعد در راه یادش افتاد میتواند سرش را بالا بگیرد. به دیواره های عمارت نگاه می انداخت. نگاره های اصیلی که بی مثال، هنوز آثار به جا مانده از دستِ هنرمندان روی آنها بود. به در خروجیِ عمارت که رسید ذهنش را سوالی مشغول داشته بود. هرچند این طفلانِ بازیگوش از حراصِ پدر پشتِ پرچین ها پنهان شده و در سکوت، منتظرِ پرتو های اتفاقیِ نور میمانند. و این شمعِ سوزان را اما به نفرینی گره زده اند. در سوختنش اما جز به راهیـ...
ایـ...
ایوان! ایوان. معلوم است کجایی؟ ایوان!
صدایِ این پیرمردِ مستمند حتی در هوایِ آزاد هم نمیپیچید. غوطه ور... میانِ افسر های جلا داده شده... میانِ این هیایویِ بی بخار میانِ این جهان، که بزنگاهِ ناعدلانه ایست که گاه و بی گاه بی مخاطره در آن زندگی میگذرد. جز این، گِل و لایِ مشتی خاطره ی دور، و اندکی جاده ی غبار گرفته است. اینچنین است که گاه کوره راهی در نظر فرع، هنر می خوانیم و گشتی میزنیم. هرچند حال به دهکده ها بر میخوریم که مفصل در تعریف خود قادرند و بی موضع، خود را مخففی برای جهانمان می نامند. گویی که جهان است و آنهـ...
ایوان!
وحید ح زرقانی
