همه ما در طول مسیر شغلیمان، با افرادی مواجه شدهایم که با وجود سن و سال بالا، پستهای مدیریتی یا دههها تجربه، رفتاری غیرمنتظره و غیرحرفهای دارند. سالهای قبل تصور میکردم بزرگسالها (بهویژه در محیط کار) لزوماً «میدانند چه کار میکنند». در فرهنگ ما، احترام به بزرگترها یک اصل است و ناخودآگاه فرض را بر این میگذاشتیم که بزرگسالان، خردمند و با درایت هستند. اما با گذشت زمان و ورود جدیتر به دنیای کار، متوجه شدم که چیزی درست نیست.
واقعیت این است که بسیاری از «بزرگسالان» در محیط کار، در واقع «بچههایی در لباس مبدل» هستند. در این یادداشت میخواهم به این مفهوم بپردازم : تقابل «بزرگسالان کامل» (Well-formed Adults) و «بچهها» (Babies) در فرهنگ سازمانی.

اشتباه نکنید؛ منظور از «بچه» سن و سال نیست. شما ممکن است با یک فرد ۵۰ یا ۶۰ ساله روبرو باشید که در رفتارش همچنان مثل یک کودک نابالغ عمل میکند. ویژگیهای اصلی این «بچههایِ سازمانی» عبارتند از:
ذهنیت قربانی: آنها خود را قربانیِ شرایط میدانند؛ نه معمار شرایط.
ناتوانی در تنظیم هیجانات: مسائل کوچک آنها را بهشدت عصبی میکند و نمیتوانند واکنشهای خود را کنترل کنند.
نیاز مفرط به تایید و تسکین: آنها برای آرامش گرفتن یا حل مشکلات عاطفیِ ناشی از کار، بیش از حد به دیگران متکی هستند.
عدم یادگیری: این افراد در چرخههای تکراریِ شکست یا درگیری گیر میافتند و با گذشت زمان، تجربهای برای رشد کسب نمیکنند.
نکته مهم این است که این وضعیت لزوماً تقصیر آنها نیست. بسیاری از این افراد بدون مداخله یک فرد آگاه (مربی، درمانگر یا مدیرِ دلسوز) و بدون ضربههایِ بیدارکننده زندگی، در همین چرخه باقی میمانند. اما واقعیتِ تلخ این است که حضور آنها در سازمان، هزینههای سنگینی دارد.
تصور کنید در یک اتاق، ۳ بچه کوچک و ۶ بزرگسال حضور دارند. چه اتفاقی میافتد؟ بزرگسالان مدام درگیرِ مدیریتِ بحرانهای کوچک بچهها هستند. آنها نمیتوانند روی کارهای اصلی خود تمرکز کنند چون باید مراقب باشند بچهها دعوا نکنند یا گریه نکنند.
در فضای سازمانی هم همین اتفاق میافتد:
اتلاف انرژی: انرژی مدیران و اعضای ارشد تیم به جای حل مسائل استراتژیک، صرف «بچهداری» (Babysitting) میشود؛ یعنی حلوفصلِ دعواهای بیهوده، آرام کردنِ افرادِ هیجانی و مدیریتِ درامهایِ غیرضروری.
ایجاد درام و آشوب: وقتی دو فردِ «بچهمنش» در یک تیم باشند، به سادگی بر سر مسائل بیاهمیت (مثل “چرا این کار را کردی؟” یا “چرا به من نگفتی؟”) با هم میجنگند. این یعنی اتلاف وقت و پایین آمدن بهرهوریِ کل تیم.
تغییر فرهنگ تیم: حتی اگر در تیمتان چند «بزرگسالِ واقعی» هم داشته باشید، وجودِ «بچهها» باعث میشود محیط کار پر از حاشیه شود و فضای حرفهایِ سازمان مسموم شود
این مفهوم فقط یک تئوری نیست؛ بلکه ابزاری برای تصمیمگیری است:
اگر مدیر هستید: این دیدگاه به شما کمک میکند بفهمید چرا مدام در حال «بچهداری» هستید. وقت آن است که تیم خود را بازنگری کنید. گاهی استخدام یک فردِ بالغ و حرفهای، صد برابر ارزشمندتر از نگه داشتنِ چند فردِ پرحاشیه است.
اگر کارمند هستید: وقتی الگوهای رفتاریِ همکاران یا مدیرانتان را بشناسید، دیگر از رفتارهای نابالغ آنها شوکه نمیشوید و آن را شخصی نمیگیرید. این «درکِ موقعیت» به شما کمک میکند که بهتر با آنها مذاکره کنید، یا اگر سازمان فرهنگ بسیار «بچگانهای» دارد، تصمیم به ترکِ آن بگیرید.
فیلتر کردن استخدام: شرکتهایی مثل «نتفلیکس» بر اساس همین الگو جذب نیرو میکنند. آنها به دنبال «بزرگسالانِ کامل» میگردند؛ یعنی کسانی که مسئولیت کارهایشان را میپذیرند، هیجاناتشان را مدیریت میکنند و برای حل مسائل نیاز به پرستار ندارند.
یادگیری این مفهوم باعث میشود دیگر نیازی به قضاوت یا تحقیرِ دیگران نداشته باشیم. آدمها محصولِ شرایط، ژنتیک و تجربیاتِ زندگیشان هستند. هدف ما نه مسخره کردنِ «بچهها»، بلکه حفاظت از سلامتِ کاریِ خودمان و سازمانمان است.
به عنوان یک رهبر یا عضوی از یک تیم، اگر بتوانیم «بزرگسالان» را جذب و پرورش دهیم، بخش بزرگی از اصطکاکهایِ سازمان به طور خودکار حذف میشود. دنیای حرفهای، جای رشد و سازندگی است؛ جایی که باید از نقشِ قربانی بیرون آمد و مسئولیتِ کاملِ مسیرِ خود را بر عهده گرفت.
نظر شما چیست؟ آیا در محیط کاری خود با این «بچههای سازمانی» روبرو بودهاید؟ چگونه با آنها تعامل میکنید؟