امیر عرب
خواندن ۳۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

رمان درانتهای برف

فصل اول: سکوت پس از طوفان. نویسنده:امیرعرب
برف آرام ولی پیوسته از آسمان خاکستری فرو می‌ریخت و تمام دشت را زیر لایه‌ای سفید و بی‌پایان پنهان می‌کرد. باد سردی که از قله‌های دوردست می‌آمد، زوزه‌کشان درختان یخ‌زده را به لرزش وا می‌داشت. در این خلأ یخ‌زده و بی‌زمان، کلبه چوبی گابریل نوآ همچون نقطه‌ای فراموش‌شده در دل هیچستان ایستاده بود؛ مکانی برای فرار، برای پنهان شدن از جهان و گذشته‌ای که مثل تبر بر روح او فرود آمده بود.
گابریل یک سال پس از آن شب لعنتی به اینجا آمده بود؛ شبی که خون گرم بر دست‌های سردش چکیده و نگاه خالی مقتول آخرین چیزی بود که در تاریکی ذهنش حک شده بود. او به این کلبه گریخته بود تا خود را از چنگال خاطره رها کند، اما حقیقت همچون سایه‌ای کهنه همواره با او همراه بود.
در این یک سال فقط مینوشت و نوشتن را دوست داشت و نوشتن را راهی برای فراموش کردن میدانست ، تنها یک بار به روستا سر زده بود. آن هم برای خرید مقداری آرد، قهوه و کبریت. مردم روستا، او را با کنجکاوی و اندکی ترس نگاه می‌کردند؛

مردی بلندقد با چهره‌ای زمخت که نگاهش همیشه به زمین دوخته می‌شد. اما گابریل به هیچ‌کس چیزی نگفته بود. زبان او برای گفتن حقیقت بسته بود.
شعله‌های بخاری در اتاق کوچک رقصان بودند و بوی چوب نیم‌سوخته فضای خانه را پر کرده بود. گابریل روی صندلی چوبی کهنه‌اش نشسته بود و به صدای ترکیدن چوب‌ها گوش می‌داد. بیرون از خانه، برف سنگین‌تر می‌شد و باد زوزه‌کشان دیوارهای کلبه را می‌کوبید.
ناگهان صدای کوبیدن در، این سکوت زمستانی را شکست. گابریل لحظه‌ای خشک شد. کسی در این هوای وحشی به اینجا نمی‌آمد. حتی پرندگان هم در چنین سرمایی پر نمی‌زدند.
ضربه دوم محکم‌تر بود. گابریل به سختی از جا برخاست، شانه‌های سنگین و گام‌های کندش نشانی از مردی داشت که مدت‌هاست با زندگی بیگانه است. دستگیره زنگ‌زده در چوبی را گرفت و آن را با صدای ناله‌ای بلند باز کرد.


مردی بلندقد با کتی ضخیم و چکمه‌های برفی پشت در ایستاده بود. صورتش زیر سایه‌ی کلاه پنهان بود، اما صدایش خسته و صمیمی به گوش رسید:
«می‌تونم بیام داخل؟ هوا خیلی سرده.»
گابریل لحظه‌ای به او خیره ماند. سپس با دستی لرزان کنار رفت و اجازه ورود داد. این اولین باری بود که در این کلبه کسی غیر از خودش قدم می‌گذاشت؛ شاید همین شب تمام آن چیزی را که او یک سال تلاش کرده بود فراموش کند، دوباره به سطح بیاورد.
فصل دوم: بار سنگین خاطره
گابریل فنجان قهوه را به دست گرفت اما ننوشید. انگشتانش از سرما سست شده بود و لرزش خفیفی داشت که نه از زمستان بلکه از باری بود که یک سال تمام با خود حمل کرده بود. به چهره مرد رهگذر، که حالا خود را مارک معرفی کرده بود، نگاهی انداخت؛ چهره‌ای خسته و بی‌اعتنا، درست مثل کسی که به شنیدن درد دیگران عادت دارد.
سکوتی سنگین میانشان جاری بود، سکوتی که مثل غباری سرد روی فضای کلبه نشسته بود.



گابریل ناگهان گفت: «می‌دونی... یه ساله اینجام.»
مارک نگاهش را از شعله‌های آتش گرفت و به او دوخت. «تنهایی اینجا زندگی کردن خیلی سخته.»
گابریل لبخندی تلخ زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود. «تنهایی؟ نه... من هیچ‌وقت واقعاً تنها نبودم.»
مارک چیزی نگفت، اما همین سکوت انگار دعوتی بود برای ادامه.
گابریل آهی کشید. صدایش مثل صدای چوبی ترک‌خورده در باد بود. «یه سال پیش... یه نفر رو کشتم.»
دیوارهای کلبه انگار صدای این اعتراف را در خود پیچاندند. مارک تکان نخورد، حتی پلک هم نزد. تنها چیزی که شنیده شد، صدای سوختن چوب بود.
گابریل ادامه داد: «یه شب بارونی بود. منو اون... نمی‌دونم چی شد. یه لحظه همه‌چی تموم شد. وقتی به خودم اومدم، اون دیگه نفس نمی‌کشید.»
دست‌هایش را نگاه کرد؛ انگار هنوز بوی خون را حس می‌کرد.



«فرار کردم. به اینجا اومدم. فکر کردم شاید تو این برف و سرما بتونم گذشته رو دفن کنم... ولی هر بار که به این آتیش نگاه می‌کنم، همون صحنه لعنتی جلوی چشممه.»
مارک آرام گفت: «پشیمونی؟»
گابریل سر تکان داد؛ بی‌آن‌که چیزی بگوید. پلک‌هایش سنگین بودند، درست مثل روحش. «یه بار برای خرید به روستا رفتم. مردم عجیب نگاه می‌کردن. ولی نمی‌دونستن چی تو ذهنمه... نمی‌دونستن که یه قاتل جلوشونه.»
مارک به آرامی گفت: «حقیقت سنگینه. ولی شاید تعریف کردنش بتونه کمی سبک‌ترت کنه.»
گابریل لبخند تلخی زد. «این حرفا فقط باد هواست، مارک. حقیقت مثل برف زمستونه؛ وقتی می‌شینه، دیگه نمی‌ره.»






برف همچنان آرام و بی‌وقفه می‌بارید. اما ذهن گابریل به گذشته‌ای دورتر از این زمستان تلخ سفر کرده بود؛ به روزهایی که برف تنها خاطره‌ای گذرا بود و نه زندانی سرد و سفید.
آن زمان گابریل در شهری زندگی می‌کرد که هرگز نمی‌خوابید. خیابان‌هایش همیشه بیدار و زنده بودند؛ با صدای خنده مردم، بوی قهوه‌های تازه‌دم و نغمه نوازندگانی که زیر نور کم‌جان چراغ‌های خیابانی می‌نواختند. گابریل مردی شاد و آزاد بود؛ روحی بی‌قید که به هیچ قانونی پایبند نبود، نه قانون زمین و نه آسمان.
مذهب؟ نه، او هیچ‌گاه نیازی به خدایان نیافت. دنیا برایش مجموعه‌ای از لحظه‌های گذرا بود که معنای مشخصی نداشتند. به زعم او، زندگی همچون نغمه‌ای بود که در نیمه راه قطع می‌شد و پس از آن تنها سکوت باقی می‌ماند. اما همین پوچی برایش آزادی به همراه داشت؛ او نمی‌خواست چیزی جز لحظه را بپذیرد.
روزهای گابریل پر بود از موسیقی و معاشرت.



کافه‌هایی که بوی تلخ قهوه و صدای خنده در آن‌ها می‌پیچید، برای او مثل خانه‌ای دوم بودند. دوستانی داشت که شب‌ها تا سحر با او می‌خندیدند و فلسفه بافی می‌کردند؛ از حقیقت و نبودش می‌گفتند، از عشق و پوچی.
اما چیزی در عمق این زندگی پرجنب‌وجوش کم بود. حس عجیبی که مانند یک حفره در وجودش می‌خزید و با هر خنده‌ای، بیشتر دهان باز می‌کرد. گابریل این حفره را حس می‌کرد، اما نمی‌دانست چه چیزی آن را پر خواهد کرد.
همه‌چیز تغییر کرد وقتی او را دید.
دختری ساده اما اسرارآمیز؛ با چشمانی که انگار تمام رازهای جهان را در خود پنهان کرده بودند. او در میان شلوغی‌های شهر مانند سکوتی زیبا ظاهر شد. گابریل هرگز به عشق ایمان نداشت؛ عشق برایش افسانه‌ای بود که آدم‌ها برای فرار از تنهایی ساخته بودند. اما این بار چیزی متفاوت بود.
دیدن او مانند شنیدن نخستین نت از نغمه‌ای تازه بود؛ نت غریبی که ذهن گابریل را به لرزه انداخت.


روزها و شب‌ها می‌گذشتند و گابریل نمی‌دانست چطور این احساس آرام اما عمیق در وجودش ریشه می‌دواند. آن دختر با لبخندی ساده اما واقعی، جهان او را دگرگون کرده بود.
در میان آن همه پوچی، حالا چیزی بود که ارزش زندگی داشت. گابریل خود را میان تضاد عجیبی می‌یافت؛ از یک سو، پوچی که همچون سایه با او بود و از سوی دیگر، نوری که از وجود آن دختر ساطع می‌شد و تاریکی‌های ذهن او را روشن می‌کرد.
«نمی‌دونم چطور شد که اون روزا این‌قدر زود گذشتن. یه سال، مثل یه رؤیای کوتاه بود؛ یه رؤیای شیرین که بیداریش تلخ‌تر از مرگه. وقتی با کاترین بودم، انگار زمین و زمان وجود نداشت. انگار دنیا فقط همون لحظه بود؛ لحظه‌ای که توش دستاشو تو دستام داشتم و صدای خنده‌ش تو گوشم می‌پیچید.
اون هیچ‌وقت چیزی رو به من تحمیل نمی‌کرد؛ نه باوراشو، نه فکرشو، نه حتی عشقشو. همین آزادیش، همین بی‌ادعاییش بود که منو گرفتار کرد. تو دنیایی که همه دنبال معنی و دلیل بودن، اون فقط زندگی می‌کرد؛ ساده و بی‌هیاهو، ولی پر از زندگی.

صبحا با بوی قهوه‌ش بیدار می‌شدم و شب‌ها با صدای آروم نفس‌هاش به خواب می‌رفتم. گاهی فقط می‌نشستیم کنار هم، بی‌هیچ حرفی. ولی سکوتش با تمام حرفای دنیا برابری می‌کرد.
یه روز به من گفت: «فکر نمی‌کنی زندگی همین لحظه‌ها باشه؟» من فقط خندیدم. ولی حالا که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم حق با اون بود. شاید زندگی همون روزای ساده‌ای بود که کنارش داشتم؛ روزایی که حالا دیگه ندارمشون.»
کاترین برای من فراتر از یک انسان بود من تمام وجودم را به او داده بودم
یکی از شب ها کاترین به من‌گفت
گابریل عاشق چیه من شدی
گفتم عاشق همه چیز تو چشمانش درخشید انگار تمام جهان را داشتم کاترین فراتر از یک آدم بود شاید یک فرشته با باطنی شیطانی نمی‌دونم

«همه چیز خوب بود... تا اون شب.
شبی که مست بودم و پاهایی که کنترلم نمی‌کردن، منو به خونه‌اش بردن. بوی الکل تو نفس‌هام پیچیده بود و ذهنم مثل یه برکه گل‌آلود بود که دیگه نمی‌تونست حقیقتو ببینه. نمی‌دونستم چرا رفتم، ولی چیزی درونم می‌خواست اون شب همه‌چیز رو تموم کنه یا شاید شروعی دوباره بسازه.

مکث نکردم. در نیمه‌باز بود. قدم گذاشتم تو؛ تاریکی اتاق رو پر کرده بود، ولی صدای خش‌خش قدم‌هام روی کف چوبی بلندتر از سکوت بود. بوی عطر آشناش هنوز تو هوا بود؛ یه رایحه ملایم که همیشه یادآور بودنش بود. اما اونجا نبود.
صدای خنده‌ای آروم از اتاق کناری اومد؛ خنده‌ای که تو قلبم فرو رفت مثل خنجری تیز. اونجا بود... ولی تنها نبود.
برای لحظه‌ای انگار زمین زیر پام خالی شد. نفسم بند اومد. عقل و منطق از من فاصله گرفتن؛ جای اونا رو چیزی پر کرد که همیشه سعی کرده بودم ازش فرار کنم: خشم.
با قدم‌های سنگین به سمت در اتاق رفتم. در رو باز کردم و... دیدمش. با مردی که هرگز نمی‌شناختم. نگاهش پر از حیرت بود،
نگاه کاترین پر از ترس بود پر از حس گناه هیچ چیز را
کاترین سعی داشت مرا آرام کند اما چیزی تغییر نمیکرد
من معشوقه خودم را در بستر یک کسه دیگر دیدم و مدام با ذهنم می‌گفتم

توخود معشوقه ای داری که خود معشوق ها دارد ای دل ول کن خدا بت پرستت را.

نفهمیدم ولی من دیگه نمی‌تونستم چیزی ببینم. دیگه نمی‌تونستم بشنوم. تنها صدایی که تو گوشم بود، ضربان تند قلبم بود.
لحظه‌ای که بعدش اومد؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم وقتی به خودم اومدم، دست‌هام به خون آغشته بود و اون دیگه نفس نمی‌کشید. اون شب لعنتی همه‌چیزو از من گرفت؛ شادی، عشق، و حتی خودم رو.»
گابریل جان کسی را گرفته بود که زمانی جانش بود
و اکنون احساس می‌کرد ،خون رو دستانش قرار نیست هیچوقت پاک شوند گابریل احساس می‌کرد دری را باز کرده وه هرگز بسته نمی‌شود چهره زیبای کاترین به عمق چشمانش دوخته شد بود و می‌دانست که دیگر قرار نیست این چشمان را ببیند و آخرین نگاه اورا فراموش کند

گابریل بعد از پایان اعترافش به زمین خیره شده بود؛ سکوت سنگینی میانشان سایه افکنده بود. تنها صدای خش‌خش آتش و وزش باد بیرون کلبه شنیده می‌شد.
مارک بی‌حرکت نشسته بود. دست‌هایش را در هم گره زده بود و به چهره خسته و پشیمان گابریل خیره شده بود.
لحظه‌ای گذشت. مارک ناگهان بلند شد، مستقیم در چشمان گابریل زل زد و با لحنی تلخ گفت: «داستان تو باز خوبه... من چی بگم؟»
گابریل جا خورد. چشمانش برای لحظه‌ای مات شدند. چیزی در نگاه مارک بود که سنگینی درد را فریاد می‌زد؛ دردی که شاید حتی از خودش هم بزرگ‌تر بود.
مارک گفت
برف می‌بارید و جهان را می‌شست،اما هیچ برفی نبود که گذشته را از خاطرم پاک کند

مارک چوبی از کنار آتش برداشت و با دقت به شعله‌های آن خیره شد. سکوتی کوتاه کرد، سپس نفس عمیقی کشید و گفت:


«من تو ساحل سن پترزبورگ زندگی می‌کردم. همه‌چیز خوب بود، یا حداقل به نظر خوب می‌رسید. روزها روی لنج کار می‌کردم؛ بوی نمک و صدای موج‌ها همیشه همراهم بود. شب‌ها؟ خب... شب‌ها مشغول خوش‌گذرونی بودم؛ بارها، خنده‌ها، مستی‌ها. انگار هیچ‌چیزی نمی‌تونست اون زندگی رو ازم بگیره.»
مارک مکثی کرد؛ انگشتانش را از گرمای آتش عقب کشید. «ولی یه روز... یه روز لعنتی همه‌چی تغییر کرد. تو لنج با یه نفر دعوام شد. فقط یه مشاجره ساده بود... یا شاید هم نه. نمی‌دونم. ولی وقتی به خودم اومدم، اون روی زمین افتاده بود... مرده بود.
باورم نمی‌شد. دست‌هام می‌لرزیدن، قلبم می‌کوبید. می‌خواستم فکر کنم که فقط یه تصادفه. ولی نه... اون دیگه نفس نمی‌کشید.»
چهره مارک در سایه روشن نور آتش گم شد. «بعد فرار کردم. پلیسا همه‌جا دنبال من بودن. از بندر به بندر، از شهر به شهر... بالاخره به اینجا رسیدم.
اینجا که دیگه حتی باد هم اسممو نمی‌دونه.»


گابریل با حیرت به او خیره شد. مارک لبخندی تلخ زد و گفت: «داستان تو باز خوبه، گابریل... من حتی فرصتی برای پشیمون شدن هم نداشتم.»

پس از پایان روایت تلخ مارک، سکوت سنگینی میانشان حکم‌فرما شد. صدای شعله‌های آتش همچنان در گوش کلبه پیچید، اما گویی هر دو مرد در جهانی دیگر غرق شده بودند؛ جهانی که تنها از خاطرات، اندوه و پوچی ساخته شده بود.
گابریل بالاخره سر بلند کرد و با صدایی آرام گفت: «عجیبه... همه فکر می‌کنن زندگی یه مسیر مستقیمه؛ تولد، کار، عشق، مرگ. ولی وقتی بهش نگاه می‌کنی، هیچ نظمی توش نیست. مثل یه موج سرگردان تو دریاست... هیچ‌وقت نمی‌فهمی کجا تموم می‌شه.»
مارک چوبی از آتش برداشت و با نگاه خسته‌ای پاسخ داد: «زندگی؟ یه شوخی تلخه. اول فکر می‌کنی هدفی هست، چیزی که باید بهش برسی. ولی وقتی همه‌چیزو از دست دادی،
تازه می‌فهمی اون هدف هم از اول وجود نداشت.
فقط یه خیال بود.»

گابریل آهی کشید: «و گفت نمی‌دانم در این دنیا آدم ها گم می‌شوند یا خاطراتشان هرچه است من هر دوی آنها را گم‌کرده ام.
مارک سرش را به دیوار کلبه تکیه داد و چشمانش را بست. «آره... شاید دنیا فقط یه پوچی بزرگ باشه؛ جایی که ما مثل سایه‌ها توش پرسه می‌زنیم، بی‌آنکه بفهمیم چرا اینجا هستیم.»
هوا سردتر شده بود. باد بیرون کلبه زوزه می‌کشید. ولی هیچ‌کدام از آن دو مرد دیگر به سرما اهمیتی نمی‌دادند؛ چرا که چیزی عمیق‌تر از زمستان درونشان یخ بسته بود.
سکوتی میانشان افتاد؛ سنگین و عمیق. آتش در کوره‌ی کوچک کلبه آرام‌تر می‌سوخت و شعله‌های کم‌جانش بازی نور و سایه را روی دیوارها خلق می‌کردند.

گابریل نگاهش را از شعله‌ها گرفت و به مارک که خسته و مغموم نشسته بود، نگاهی انداخت.
صدایش آرام بود ولی خسته: «دیروقت شده... بهتره که بخوابیم. فردا صبح می‌تونیم ادامه بدیم.»
مارک چوب نیم‌سوخته‌ای را با پایش کنار زد و سری تکان داد. «آره... شاید بهتر باشه.»
گابریل از جا بلند شد، پتوهای قدیمی را از روی قفسه پایین کشید و یکی را به سمت مارک گرفت. «اینجا هوا سرد می‌شه. اینو بنداز روی خودت.»
مارک پتو را گرفت و بدون حرفی به گوشه‌ای از کلبه رفت. گابریل دوباره به سمت کوره برگشت و به شعله‌های رو به خاموشی خیره شد؛ ذهنش هنوز درگیر حرف‌هایی بود که شنیده و گفته بود.
شب در سکوت سنگین کلبه فرو رفته بود. صدای باد که به دیواره‌های چوبی می‌کوبید، تنها نوای این سکوت بود. آتش در کوره خاموش شده بود و گرمایش رفته‌رفته جای خود را به سرمای استخوان‌سوز می‌داد.
مارک و گابریل هر دو زیر پتوهای کهنه دراز کشیده بودند، اما هیچ‌کدام خواب به چشمانشان نیامده بود.
سایه‌ی سنگین فکرهایی که سر باز ایستادن نداشتند، روی قلبشان نشسته بود؛ فکر به خون ریخته‌شده، به لحظه‌ای که زندگی را از کسی گرفته بودند.
گابریل چشمانش را بسته بود اما ذهنش همچنان صحنه‌ی آن شب لعنتی را بازسازی می‌کرد؛ بوی خون، نگاه خالی معشوقه‌اش و سکوت مرگبار آن اتاق. «چطور به اینجا رسیدم؟» این جمله در سرش طنین می‌انداخت و گویی راه گریزی از آن نبود.

مارک نیز بی‌حرکت در گوشه‌ی کلبه افتاده بود. نفس‌هایش سنگین و نامنظم بود. چهره‌ی آن مرد که در لنج زیر دستانش بی‌جان شده بود، مثل شعله‌ای کهنه در ذهنش زبانه می‌کشید. او می‌خواست باور کند که فقط دفاع کرده، اما هر بار که این فکر را به خود تلقین می‌کرد، صدایی از درون زمزمه می‌کرد: «تو قاتلی.»
هر دو مرد در دل این شب سرد و طولانی به این حقیقت تلخ فکر می‌کردند: دست‌هایشان به خون آلوده بود و این لکه‌ی سرخ هرگز پاک نمی‌شد.
گابریل در دلش زمزمه کرد: «شاید هیچ بخششی وجود نداشته باشه... برای من یا اون.»
و مارک با بغضی فروخورده زیر لب گفت: «قاتل بودن یعنی از خودت هم فرار کنی... ولی هیچ‌جا امن نیست.»
آن شب، سرمای بیرون در برابر حس گناهی که قلب‌هایشان را یخ زده بود، چیزی نبود.
خورشید ضعیف زمستانی به سختی از لابه‌لای شاخه‌های برف‌گرفته جنگل می‌تابید. کلبه هنوز در سرمای شبانه غرق بود. گابریل چشم‌های نیمه‌بسته‌اش را مالید و نگاهی به مارک انداخت که از خواب برخاسته و گوشه‌ای نشسته بود.

مارک با صدای گرفته گفت: «صبحه...»
گابریل سری تکان داد و به سوی قفسه‌ی خالی غذا رفت. چیزی جز چند تکه نان خشک باقی نمانده بود. او دستی به موهایش کشید و گفت: «چیزی برای خوردن نداریم. من می‌رم شهر که وسایل بخرم.»
مارک پوزخندی زد و گفت: «فکر کردی من اینجا تنها می‌مونم؟ منم میام.»
گابریل کمی مکث کرد، اما مخالفتی نکرد. «باشه... ولی خیلی سردتر از اونی هست که فکر می‌کنی.»
آن‌ها پالتوهای کهنه‌شان را پوشیدند و از کلبه بیرون زدند. هوای سرد بر صورتشان می‌خورد و برف زیر قدم‌هایشان خش‌خش می‌کرد. مسیر باریک و پیچ‌درپیچ به سوی روستا همچنان یخ‌زده بود.
وقتی به روستا رسیدند، مردم با نگاهی کنجکاو به مارک خیره می‌شدند؛ چهره‌ای غریبه که همراه با گابریل در کوچه‌های باریک برفی راه می‌رفت.
پس از خرید وسایل مورد نیاز، هر دو با کیسه‌هایی در دست به کلبه برگشتند. گرمای آتش دوباره فضای کوچک کلبه را پر کرده بود و صدای قل‌قل کتری بوی چای را در هوا پخش می‌کرد.
مارک به شوخی گفت: «تو این‌همه وقت چطور اینجا دوام آوردی، گابریل؟»
گابریل نگاهی به آتش انداخت و با لحنی تلخ گفت: «شاید اصلاً دوام نیاوردم...»
آنها برگشتند اما ماموری به اسم جف به دنبال مارک تا این روستا اون رو تعقیب کرده بود جف برادر همان کس است که مارک اون رو کشته جف اینبار برای مأمور بودن دنبال قاتل نیست برای انتقام اینجاست

مأمور جف:
در سواحل سرد سن‌پترزبورگ، مأمور جف با نگاهی خسته به دوردست خیره شده بود. او مردی بود که زمان و زندگی روحش را خراش داده بودند. حالا نه پلیس بود و نه صرفاً انسانی عادی؛ بلکه کسی بود که تنها به انتقام فکر می‌کرد.
«عدالت؟» زیر لب زمزمه کرد. «این کلمه فقط برای آدماییه که هنوز به زندگی امیدوارن.»
برادرش کشته شده بود، و قاتلش فراری. اما جف می‌دانست که زندگی هیچ‌وقت به کسی رحم نمی‌کند؛ پس چرا باید او رحم کند؟
از سن‌پترزبورگ تا روستای برفی، او رد پای مارک را دنبال کرده بود. اما داستان هنوز تمام نشده بود.
مارک رو به گابریل کرد و گفت بهتر است که به یک سفری برویم و خود را بشناسیم و گذشته را فراموش کنیم . گابریل‌که همچنان وسایل دستش بود کمی درنگ کرد و با تردید گفت بریم.
آغاز سفر:
باد سردی می‌وزید و کشتی کوچکشان در دل دریا پیش می‌رفت. آب‌ها آرام بودند، اما افکار آن‌ها طوفانی.
مارک به افق خیره شد و گفت: «فکر نمی‌کنی زندگی یه اشتباه بزرگ باشه؟ انگار دنیا ساخته شده فقط برای اینکه به ما بفهمونه هیچی نمی‌فهمیم.»
گابریل لبخند تلخی زد. «شاید واقعیت همینه؛ هیچ جوابی وجود نداره. فقط سوالایی که تا آخر عمر باهات می‌مونن.»
مارک پوزخندی زد. «عجیبه، ما دو نفر که همه چیزو از دست دادیم، داریم درباره معنی زندگی حرف می‌زنیم.»
گابریل چشمانش را تنگ کرد و به آسمان ابری خیره شد. «شاید زندگی همون لحظه‌ایه که دست از پرسیدن برداری. ولی ما هنوز داریم می‌پرسیم، پس شاید هنوز زنده‌ایم.»


ماه‌ها از سفر آن‌ها گذشت؛ در هر شهری که پا می‌گذاشتند، حسرت‌های جدیدی می‌یافتند و همچنان دنبال معنایی گمشده می‌گشتند. اما سایه‌ای به نام مأمور جف بی‌وقفه پشت سرشان حرکت می‌کرد؛ انتقامی که مثل زخم کهنه هیچ‌گاه التیام نمی‌یافت.
تا اینکه در یکی از شهر ها بعد از اینکه در شهر گشتی زدند و به سمت کشتی خود بازگشتند جف آن‌جا بود جف هردوی آنها را گرفت و به انباری متروکه در همان شهر برد و آنهارا بست
جف دست‌هایش را روی میز قدیمی و شکسته گذاشت و به چشمان گابریل زل زد. «خب، داستان تو چیه؟»
گابریل نفس عمیقی کشید. گویی روایت کردن آنچه گذشته بود باری سنگین‌تر از خود گناه داشت. شروع کرد: «یه شب لعنتی... مست بودم. رفتم سراغ کسی که فکر می‌کردم عشق زندگیمه. ولی کنار یه مرد دیگه دیدمش... کنترلمو از دست دادم.» صدایش لرزید. «اون دو نفر دیگه نفس نمی‌کشن.»
جف به تندی گفت: «پس تو هم یکی از اونا بودی. آدمایی که نفس کشیدنشون واسه این دنیا مضره.»



مارک، که در سکوتی سرد نشسته بود، ناگهان گفت: «عجب عدالتی! تو اینجایی تا انتقام بگیری، نه اجرای قانون. این انصافه؟»
جف خندید؛ خنده‌ای تلخ و خالی از هر حس خوشی. «اون موقع که برادر منو توی لنج کشتی، چرا همچین حسی نداشتی؟ ها؟ مارک... دنیا از ریشه ناعادلانه‌ست. همون‌طور که یه پولدار غذاشو به سگش می‌ده و یه فقیر یه لقمه نون واسه خوردن نداره.»
صدایش پایین‌تر آمد: «ولی می‌دونی چیه؟ این فقط انتقام شخصی نبود. حالا که داستان رفیقتو شنیدم، مطمئن‌ترم. دارم دو تا قاتل رو از این دنیا پاک می‌کنم.»
گابریل به آرامی گفت: «ولی اگه ما رو بکشی، تو هم یه قاتلی. فرقی با ما نداری.»
جف با خشم نگاهی به او انداخت: «شماها نفس کشیدنتون واسه این بشریت مضره.»
مارک با لحنی آرام اما قاطع پاسخ داد: «ما اشتباه کردیم. ولی داشتیم خودمونو اصلاح می‌کردیم. همه اشتباه می‌کنن؛ هیچ‌کس کامل نیست.


ولی تو بعد از کشتن ما، دردت کمتر نمی‌شه... زندگی سراسر رنجه، یه رنج بی‌پایان.»
جف سکوت کرد. برای لحظه‌ای، انگار شک و دودلی در چشمانش برق زد.
در این لحظه، گابریل و مارک با حرکتی سریع و ناگهانی از جایشان برخاستند. صدای کوبیده شدن در انبار در فضا پیچید. آن‌ها با تمام توان می‌دویدند، در حالی که صدای فریاد جف در پشت سرشان شنیده می‌شد.
هوا سرد بود. برف سنگینی می‌بارید و خیابان‌های شهر زیر لایه‌ای سفید پنهان شده بودند. ساعت سه بامداد بود و هیچ‌کس در خیابان‌ها نبود. تنها صدای قدم‌های شتاب‌زده و نفس‌های بریده گابریل و مارک سکوت شب را می‌شکست.
جف با چهره‌ای سرخ از خشم به دنبالشان می‌دوید. هر قدم او روی برف، اثری تیره‌تر و محکم‌تر از پیش می‌گذاشت. برف به صورت آن‌ها می‌خورد و نفس کشیدن را دشوارتر می‌کرد، اما فرار تنها انتخابشان بود.
مارک نفس‌نفس‌زنان گفت: «گابریل... نمی‌تونیم وایسیم...»


گابریل با صدایی خفه گفت: «هیچ راه برگشتی نیست. باید ادامه بدیم.»
صدای قدم‌های جف نزدیک‌تر می‌شد.
سایه‌ای سرسخت که در دل این شب سرد و بی‌رحم هیچ چیز نمی‌خواست جز انتقام.
مارک و گابریل مشغول فرار بودن هوا سرد بود و ساعت حدود ۳ صبح بود زمین مانند فرشی پوشیده در شهر بود خیابان ها خالی بود و فقط صدای نفس زنان هراسان گابریل و مارک پیچیده می‌شد.
نزدیکی ساحل ، زنی جوان با پالتو مشکی رنگ و کلاهی پشمی خاکستری و شالی بلند از خیابان عبور می‌کرد گابریل و مارک که فقط می‌خواستند به کشتی برسند با سرعت مشغول دویدند بودند گابریل به زن برخورد کرد و هردوی آنها به رو برف افتادند
اما مارک بدون آنکه متوجه شود شتابان سمت لنج دوید .
گابریل درحالی که از درد زخمش ناله می‌کرد سعی کرد بلند شود زن جواب نگران به اون نگاه کرد !
حالت خوبه ؟


گابریل پاسخی نداد"
تنها به جاده‌ای ای نگاه می‌کرد که مارک ناپدید شده
اما پیش از آنکه بتواند حرکت کند صدای قدم های جف تو سکوت مرگ بار شنیده می‌شد جف اسلحه رو سمت گابریل گرفت

زن جوان فریاد زد : داری چیکار میکنی میخوای بکشیش!

جف با خشم غرید:اگه همین الان از اینجا نری توهم کشته خواهی شد

زن جوان در جای خود ماند. گابریل نفس های سنگینی می‌کشید ؛ قلبش میان سینه اش می‌کوبید.ناگهان صدای شلیک بلند گلوله بلند شد گلوله ای از کتار سر زن رد شد و به گابریل اصابت کرد . گابریل بر زمین افتاد و برف آغشته از خون شد .جف که دید زن همه صحنه هارا دیده و شاهد بوده تصمیم گرفت اورا هم از بین ببرد .


اما وقتی اسلحه رو سمت زن گرفت گابریل با آخرین رمق پای جف را گرفت و اورا به زمین کشید .
زن فرصت را غنیمت شمردو شروع به دویدن کرد.
جف با خشونت گابریل را کنار زد و از بند او رها شد .
سراسیمه به دنبال زن دوید.

مارک که از روی لنج صحنه را دیده بود بدون درنگ به سمت آن دوید. کوچه ها تنگ و پیچیده بودند و صدای سریع قدم زدن ها جف در دل شب می‌پیچید زن در زی این تعقیب و گریز به کوچه بن‌بستی رسید جف به آرامی نزدیک شد اسلحه را بالا آورد تا شلیک کند
همین که شلیک کرد مارک از پشت پرید و خود را جلوی گلوله انداخت و سپس جف ۳ گلوله دیگر به مارک شلیک کرد مارک بی‌جان بر زمین مانده بود و فقط جف و زن مانده بودند جف مجدد اسلحه را به سمت دختر جوان گرفت گابریل که خود را یه زحمت یا یک تیر خورده در سینه اش رسانده بود جف را از پشت بیهوش کرد و صلاح جف را گرفت .



گابریل کنار مارک زانو زد و با بغض گفت: "مارک... تو نباید بمیری. ما داشتیم آدمای بهتری می‌شدیم."
مارک که به‌سختی نفس می‌کشید، لبخندی کم‌رنگ زد: "خوشحالم که جون یه نفر رو گرفتم، ولی حالا جون یه نفر رو نجات دادم... شاید این یعنی که پایان رو پیدا کردم."
گابریل با صدای لرزان ادامه داد: "این عادلانه نیست، مارک. تو نباید این‌جوری بری."
مارک آهی کشید و گفت: "زندگی هیچ‌وقت عادلانه نبوده، گابریل. همون‌طور که یه پولدار غذاشو به سگش می‌ده و یه آدم تو خیابون چیزی واسه خوردن نداره... زندگی سر تا سر درد و رنج بی‌پایانه."
گابریل سرش را تکان داد: "ولی تو گفتی می‌خوای تغییر کنی. ما اشتباه کردیم، ولی داشتیم خودمونو اصلاح می‌کردیم."
مارک به‌آرامی چشمانش را نیمه‌باز کرد و گفت: "آره... ولی می‌دونی چیه؟ زندگی پوچی مطلقه. یه اشتباه می‌کنی و تموم..."



نفس‌هایش آرام‌تر شد و آخرین کلماتش در هوا گم شدند. چشمانش بسته شدند و سکوتی تلخ کوچه را فرا گرفت.
دختر به گابریل که خون از زخم شانه‌اش جاری بود، نگاه کرد و با نگرانی گفت:
– «نه، نمی‌تونی همین‌جا بمونی. زخم‌هات عمیقه... باید بیای خونه‌ام تا درمانت کنم.»
گابریل که هنوز از درد تیر خلاص شده بود، آهی کشید و با صدایی خسته گفت:
– «من به درمان نیازی ندارم... شاید بهتر باشه همین جا بمیرم.»
دختر محکم گفت:
– «بس کن! تو هنوز زنده‌ای. پس باید زندگی کنی.»
گابریل با تردید به او نگاه کرد. اما در عمق نگاه دختر چیزی بود که او را وادار کرد برخیزد و قدم‌های لرزانش را به سمت جاده برفی بردارد.
آن‌ها به خانه‌ی کوچک دختر رسیدند؛ جایی گرم با بوی چای و چوب سوخته.
اسپرنزاگفته بود تو زنده ای هه من دستانم را نگاه کردم وچیزی جز خاکستر گذشته ندیدیم

دختر زخم‌های گابریل را شست و بانداژ کرد. گابریل در سکوتی سنگین فقط نگاه می‌کرد.
یک هفته گذشت. در این مدت، سکوت میان آن‌ها به مکالماتی آرام اما سنگین بدل شد.
شبی، گابریل که در کنار شومینه نشسته بود، گفت:
– «من نباید زنده می‌موندم... زندگی‌ام تموم شده.»
زن که کنار پنجره ایستاده بود، با صدایی آرام گفت:
– «زندگی هیچ‌وقت تموم نمی‌شه، حتی وقتی فکر می‌کنی همه چیز نابوده.»
گابریل پوزخندی تلخ زد:
– «تو نمی‌فهمی... من یه قاتلم. گذشته‌م مثل یه زنجیر دور گردنمه.»
دختر به سمت او برگشت:
– «گذشته رو نمی‌تونی تغییر بدی، اما می‌تونی آینده رو بسازی



می‌تونی آینده رو بسازی. شاید باید قبول کنی که هیچ‌کس کامل نیست.»
گابریل به شعله‌های رقصان آتش خیره شد و گفت:
– «فکر می‌کنی آدم می‌تونه خودش رو ببخشه؟»



دختر لبخندی کم‌رنگ زد:
– «بخشیدن خود، نه به معنای فراموش کردن، بلکه یعنی قبول اینکه اشتباه کردی و قراره بهتر بشی. همه اشتباه می‌کنن، گابریل.»
سکوت دوباره میان آن‌ها حاکم شد. گابریل حس کرد شاید برای اولین بار بعد از سال‌ها، گوشه‌ای کوچک از بار سنگین گناهش سبک‌تر شده باشد.
گابریل بعد از یک هفته که دوباره توان و رمق از دست رفته‌اش را به دست آورد، تصمیم گرفت سفر خود را ادامه دهد. زخم‌هایش دیگر به اندازه قبل درد نمی‌کردند، اما چیزی درون قلبش هنوز سنگینی می‌کرد.
صبح سردی بود که او آماده رفتن شد. دختر جوان، با همان نگاه آرام و مصمم، کنار اسکله ایستاده بود و گابریل را تا لنج همراهی کرد.
وقتی گابریل به بالای لنج رسید و باد سرد صورتش را لمس کرد، به دختر نگاهی انداخت و گفت:
– «فکر نمی‌کنم بتونم هیچ‌وقت این محبتت رو فراموش کنم... حتی اسمت رو هم نمی‌دونم.»



دختر لحظه‌ای مکث کرد و بعد با لبخندی کمرنگ گفت:
– «اسمم اِسپِرَنزا (Esperanza) هست... تو اسپانیایی یعنی امید.»
گابریل با شنیدن این نام لبخندی زد. این اولین بار بعد از مدت‌ها بود که لبخندش واقعی به نظر می‌رسید. نگاهی به دریا انداخت و دوباره به دختر برگشت:
– «اِسپِرَنزا... آیا حاضری با من به این سفر بیای؟»
دختر به آرامی سرش را کج کرد، لحظه‌ای به چشمان گابریل خیره شد و پیش از اینکه پاسخی بدهد، صدای ساموراییِ لنج که برای آماده شدن صدا می‌زد، در هوا پیچید.
گابریل هنوز منتظر جواب بود؛ جوابی که شاید همه مسیرهای آینده‌اش را تغییر می‌داد.
اسپرنزا لبخند زد و آرام گفت: «بله، می‌آم.»
گابریل لحظه‌ای بهت‌زده به او نگاه کرد؛ گویی نمی‌توانست باور کند. سپس چشمانش از شادی درخشید و گفت: «جدی می‌گی؟»





اسپرنزا سری تکان داد و با همان لبخند گرم ادامه داد: «زندگی یه مسیر ناشناخته‌ست، نه؟ چه بهتر که این مسیر رو تنها نریم.»
گابریل با ذوقی که مدت‌ها گم شده بود، خندید و گفت: «بهترین تصمیمی بود که گرفتی.»
باد سردی از روی دریا گذر کرد و موهای اسپرنزا را در

هوا رقصاند. او نگاه عمیقی به امواج انداخت؛ گویی با آنها در گفت‌وگویی بی‌پایان بود. سپس به آرامی گفت:
«زندگی مثل همین دریاست، گابریل. هیچ‌وقت نمی‌فهمی موج بعدی قراره نرمت کنه یا غرق بشی. یه جا فکر می‌کنی رسیدی به تهش، ولی بعد می‌بینی هنوز هزار راه نرفته هست. پوچی؟ شاید همین باشه؛ اینکه ما دنبال معنایی می‌گردیم که شاید وجود نداره. اما امید؟ امید شاید این باشه که بدون فکر به مقصد، دست یکی رو بگیری و به راهت ادامه بدی... بدون ترس از موج‌ها.»





گابریل سر تکان داد. حالا دیگر نمی‌خواست از گذشته فرار کند. او می‌دانست که این سفر تنها برای یافتن معنای تازه نبود،
بلکه برای یادگیری زندگی در میان امواج پوچ و پرفرازونشیب بود؛ همراه با امیدی که هرچند کوچک و
شکننده، می‌توانست راه را روشن کند.
لنج آرام‌آرام از ساحل فاصله گرفت. اسپرنزا کنار گابریل ایستاده بود، و هر دو به آسمان خاکستری چشم دوختند. نه گذشته دیگر اهمیتی داشت و نه مقصد نهایی. تنها چیزی که باقی مانده بود، جریان بی‌پایان دریا بود؛ جریانی که گاهی با موج‌های ناامیدی می‌زد و گاهی زیر پایشان نوید روزهای روشن‌تر را می‌داد.






نامه گابریل به مارک
مارک عزیز،
امیدوارم جایی که اکنون هستی، آرامشی را یافته باشی که همیشه دنبالش بودی. تو رفتی، اما بذر شجاعتی که در لحظه‌های آخرت کاشتی، هیچ‌گاه از خاطرم پاک نمی‌شود. اگر آن شب نبودی، شاید من و اسپرانزا هرگز از تاریکی آن کوچه عبور نمی‌کردیم. تو زندگی مرا نجات دادی، اما چیزی فراتر از جانم را هم بازگرداندی—ایمانی به ادامه دادن، حتی در جهانی پر از رنج.
اکنون همراه با اسپرانزا همان سفری را ادامه می‌دهم که زمانی با تو آغاز کردم. هنوز گاهی سکوت شب دریا را که می‌شنوم، به یاد خنده‌ها و حرف‌هایمان می‌افتم. به یاد آن رؤیا که شاید یک روز بتوانیم انسان‌های بهتری شویم. تو ثابت کردی که حتی در سخت‌ترین لحظات، می‌توان انتخابی درست داشت؛ انتخابی که معنای زندگی را دوباره تعریف کند.
مارک، تو در قلب من زنده‌ای. هر گامی که برمی‌دارم، سایه حضورت را حس می‌کنم.
البته شاید فقط در ذهن من باشی یا شاید این نامه را جز خودم کسی نخواند ولی دوستت دارم رفیق.

منو اسپرنزا به سفر رفتیم. شهرهای مختلف، خیابان‌های شلوغ جاده‌های طولانی، کافه‌های کوچک و خلوت. لحظات خوبی بود. انگار زندگی دوباره رنگ گرفته بود.
اما وقتی به آخرین شهر رسیدیم، چیزی تغییر کرد. وارد کافه‌ای شدیم، جای دنجی بود. برای خودم و اسپرانزا سفارش دادم و مشغول خوردن شدیم. اطرافمان را نگاه کردم. مردم زیرچشمی نگاهمان می‌کردند، پچ‌پچ می‌کردند. بعد از مدتی، انگار دیگر نتوانستند تحمل کنند. صاحب کافه جلو آمد و با لحنی تند گفت: "برو بیرون."
گیج شده بودم. چرا؟ چه کار کرده بودم؟ اما مهم نبود. من خوشحال بودم. همیشه سعی کرده بودم خوشحال باشم.
به سمت کشتی رفتیم. شب بود، دریا آرام. با اسپرانزا روی لبه‌ی کشتی ایستادیم.
اسپرنزا به من‌گفت (^گابریل همیشه فراموش می‌کنی که چی میتونه واقعی باشه چی میتونه خیال اصلا راجبش فکر کردی که همه چیز ممکنه یک توهم باشه


صحبت های اسپرنزا که تموم شد من بهش گفتم مرز های بین خیال و واقعیت مشخصه اسپرنزا داشتن تو شاید مثل یک رویا باشد اما واقعی است
اسپرنزا گفت مطمئنی
سپس هردو ما به لبه کشتی رفتیم و تصویر ما روی آب افتاد اما....
یه چیز عجیب بود من تنها داشتم در انعکاس آب خودم را می‌دیدم و اسپنرزا وجود نداشت
موج‌ها آن را آرام تکان می‌دادند. اما...
در انعکاس آب فقط خودم را می‌دیدم
تصویر اسپرانزا در آب نبود.

همان لحظه، صدایش را شنیدم. آرام گفت: "گابریل..." «گذشته همیشه دنبالت می‌آد، گابریل. فرقی نمی‌کنه چقدر ازش دور شی، همیشه درست پشت سرته... مثل سایه‌ات. شاید حتی خودت هم یه سایه‌ای از چیزی باشی که قبلاً بودی.»
صدای اسپرنزا در گوشش می‌پیچید، همراه با صدای امواجی که در تاریکی شب گم می‌شدند. گابریل خواست چیزی بگوید،

اما ناگهان احساس سبکی کرد—انگار که از درون تهی شده باشد. نور کم‌رنگی در دیدش محو شد و بعد—
چشمانش را باز کرد.
سقف چوبی و فرسوده‌ی کلبه‌اش را دید. آتش شومینه هنوز روشن بود و شعله‌های لرزانش بر دیوارهای نمور می‌رقصیدند. بدنش عرق کرده بود. دستش را روی پیشانی‌اش کشید و آرام نفس کشید.
گیج و سردرگم از رختخواب بلند شد. پاهایش روی زمین چوبی سرد نشستند. همه‌چیز واقعی به نظر می‌رسید، اما…
به سمت آینه‌ی ترک‌خورده‌ی گوشه‌ی کلبه رفت. تصویر خودش را دید—چهره‌ای خسته، با ریشی بلند و چشمانی که انگار هزار سال زندگی را دیده بودند. انگشتانش را روی شیشه کشید، گویی که می‌خواست ببیند آیا این تصویر واقعاً خودش است یا نه.
مارک... اسپرنزا... مأمور جف... حتی خودم که امید داشتم... هیچ‌کدامشان واقعی نبودند؟
دستانش مشت شد. قلبش تند می‌زد. اما آیا واقعاً فرقی می‌کرد؟ آیا اگر تمام آن‌ها فقط زاییده‌ی ذهنش بودند، تغییری در حقیقت زندگی او ایجاد می‌شد؟
پوزخندی زد و آرام گفت:
«شاید همین هم یه بازی دیگه باشه... شاید همه‌ی این‌ها فقط رؤیایی باشه که هنوز ازش بیدار نشدم.»
کنار شومینه نشست. زبانه‌های آتش در سکوت زبانه می‌کشیدند. به چوب‌های نیمه‌سوخته خیره شد، انگار که در آن‌ها به‌دنبال پاسخ می‌گشت.
رفت سمت میزش و آخرین نوشته اش را داشت می‌خواند اسم هایی آشنا مارک.اسپرنزا .جف
داستانی بود که خود نوشت بود .
اما
رؤیایی که دیده بود آن‌قدر واقعی بود که هنوز می‌توانست صدای امواج را در ذهنش بشنود. هنوز می‌توانست سرمای باد دریا را روی پوستش حس کند. اما حقیقت این بود: او هیچ‌وقت سفر نرفته بود. مارک هرگز وجود نداشت. اسپرنزا تنها یک نام بود، یک خیال، یک توهم شیرین. و او؟
او گابریلی بود که همیشه در این کلبه‌ی نمور و سرد باقی می‌ماند.
دوباره رفتم جلوی آیینه کسی را دیدم که یک زمان من بود اما حالا فقط سایه ای از خاطراتش را به دوش می‌کشد
گابریل هنوز گیج بود احساس ترس داشت دستاش می‌لرزید و هنوز فرق بین توهم و واقعیت رو درک نمی‌کرد شاید هم الان خواب باشد
گابریل عرق سرد کرده بود و بیرون هوا برف و یخ بود برعکس خود گابریل که داغ بود صداهایی تو سرش پژواک می‌کردند نمیدونست و این نفهمی گابریل را داشت می‌خورد .
هیچی را درک نمی‌کرد فقط دنبال جواب بود
چطور ممکنه این واقعیت یک توهم باشد
و افسوس می‌خورد که دوباره به حالت قبلی بازگشته اون همان گابریل است که نتوانست فراموش کند و هروقت به دست‌هایش نگاه می‌کند خاکستری از خون می‌بیند
«گذشته... مثل سایه می‌مونه.»
همان لحظه، صدای تق‌تق در، در فضای سنگین کلبه پیچید.
نفس گابریل در سینه حبس شد. به‌آرامی سرش را بالا آورد و به در نگاه کرد. باد میان درزهای چوبی زوزه می‌کشید، و صدایی از پشت در گفت:
«می‌تونم بیام داخل؟ هوا سرده...»
صدایی آشنا.

آیینه در دستان گابریل بود و به زمین افتاد و شکست آیینه هزار تیکه پراکنده شد و گابریل خودرا در آن هزار تیکه میدید اما هیچکدام خودش نبودند
"گابریل دستش را روی دستگیره گذاشت. لحظه‌ای مردد ماند. شاید پشت این در چیزی جز سرما نبود. شاید هم گرمایی که سال‌ها از آن فرار کرده بود. در را باز کرد… اما پشت آن، خودش را دید. ایستاده در میان برف، خیره به چشمان خودش. سکوت. پوچی"!

توهمی از جنس واقعیت هایی که درونمان رخ می‌دهد
اگر تا اینجا آمدی دیگر ورق نزن یکمی فکر کن که آیا تو در چرخه ی خودت گیر نیوفتادی ؟

به تو که این خطوط را می‌خوانی،
من این داستان را بارها نوشته‌ام، بارها در آن زندگی کرده‌ام. هر بار به همان لحظه رسیده‌ام—لحظه‌ای که در را باز می‌کنم و چرخه دوباره آغاز می‌شود. اما حالا که این را می‌خوانی، از تو می‌پرسم: آیا مطمئنی که در چرخه‌ی خودت گیر نیفتاده‌ای؟
ما همیشه فکر می‌کنیم انتخاب‌هایمان ما را از گذشته جدا می‌کنند، اما شاید هیچ انتخابی وجود نداشته باشد. شاید تنها چیزی که تغییر می‌کند، این است که چطور خودمان را فریب می‌دهیم. من هم زمانی فکر

می‌کردم که فرار امکان‌پذیر است، که سفر، عشق یا حتی مرگ می‌تواند مرا از سایه‌ی گذشته‌ام جدا کند. اما حالا می‌دانم که گذشته جایی نمی‌رود. شاید اصلاً ما چیزی جز گذشته‌ی خودمان نیستیم.
همان کارهای تکراری، همان رؤیاهای تکراری، همان اشتباهات تکراری. هر بار فکر می‌کنیم مسیر جدیدی را شروع کرده‌ایم، اما در نهایت همان راهی را می‌رویم که هزاران بار از آن گذشته‌ایم.
این داستان، داستان من بود. اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه
کنی، شاید داستان تو هم باشد. شاید همه‌ی ما در تلاش برای فرار از چیزی هستیم که بخشی از ماست. تو که این را می‌خوانی، بگو: چند بار در را باز کرده‌ای؟ چند بار فکر کرده‌ای که آزادی، اما در حقیقت در همان نقطه‌ی اول ایستاده‌ای؟
آیا وقتی چشم‌هایت را ببندی، این امواج را خواهی شنید؟ آیا اگر به آینه نگاه کنی، کسی را خواهی دید که هنوز خودش است؟
نمی‌دانم. شاید هم، درست مثل من، در چرخه‌ای دیگر دوباره شروع کرده‌ای.
گابریل

«زندگی شاید چیزی جز تکرار نباشد—دورانی بی‌پایان از امید و ناامیدی، توهم و واقعیت. گابریل هرگز از گذشته‌اش فرار نکرد، چون گذشته چیزی نیست که بتوان آن را پشت سر گذاشت؛ بلکه سایه‌ای است که همیشه همراه آدمی می‌ماند. شاید ما هم، مثل او، در چرخه‌ای گرفتاریم که هر بار با توهم آزادی آغاز می‌شود و با درکی تلخ‌تر از اسارت پایان می‌یابد. اما آیا دانستن این حقیقت، چیزی را تغییر می‌دهد؟»
پایان



شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید