ویرگول
ورودثبت نام
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

فصل های انتظار

در من، ردّی از تو مانده بود؛

نه آن‌قدر روشن که ببینمش،

نه آن‌قدر خاموش

که فراموشش کنم.

خیالم که به سمتت می‌رفت،

جهان

برای لحظه‌ای

آهسته‌تر می‌چرخید؛

انگار زمان

به احترام نامت

قدم‌رو می‌رفت.

دلم

گاهی بی‌هوا

هوای تو را می‌کرد،

مثل کسی که

در کویر

صدای آب را شنیده باشد

و نداند

رویا بوده یا نجات.

می‌دانم،

بعضی زخم‌ها را

نه گریه می‌بندد

نه فراموشی؛

فقط

حضورِ یک نفر

که بلد باشد

آرامت کند.

من

به نبودنت عادت نکرده‌ام،

فقط یاد گرفته‌ام

بی‌آن‌که نامت را ببرم

به یادت نفس بکشم.

اگر روزی

از میان این فاصله‌ها

برگردی،

تمامِ خستگی‌ام را

در آغوشِ سکوتم

برایَت می‌گذارم؛

و اگر نیایی،

راهی نیست—

من

همچنان

در پنهان‌ترین گوشه‌ی دلم

چراغی

به نامِ تو

روشن نگه می‌دارم.

معشوق من،

می‌دانم که دلت هوای دیگری دارد و از این غم، نفس‌هایم به شماره می‌افتد. اما بدان که عشق من به تو، چون خورشیدی است که هرگز غروب نمی‌کند؛ هرچند میدانم سایه‌ای دیگر بر دلت افتاده.

کاش می‌شد زمان را متوقف می‌کرد و تو در آن لحظه در آغوش من، با لب‌های من نفس می‌کشیدی.

کاش می‌شد تمام دنیایم خلاصه می‌شد در یک نگاهت، و در آن نگاه، جز من کسی را نمی‌دیدی. اما افسوس که تقدیر، گاه بازی‌های تلخ و ناجوانمردانه‌ای رقم می‌زند.

با این حال، من اینجا هستم. با تمام وجودم. اگرچه می‌دانم قلبت در اختیار دیگری است، اما عشق من به تو همچنان پابرجاست.

شايد روزی، در همین نزدیکی، نگاهت به من بیفتد و یادت بیاید که عاشقی در کنارت نفس می‌کشد و آرزو دارد، فقط برای یک لحظه، همان کسی باشد که نفس‌هایش را با نفس‌های تو یکی کند.

ای آن‌که خیالِ تو به شب جان می‌دمَد،

دردی‌ست که از توست و درمان می‌دمَد،

هر لحظه دلم هوای نامت دارد،

آتش ز غمت به استخوانم می‌دمَد.

رفتی و جهان به ماتمِ تو بنشست،

بادِ سحر آهِ بی‌امانم می‌دمَد،

ای کاش دوباره از رهِ عشق آیی،

تا خنده به لب، به آسمانم می‌دمَد.

ورنه دلِ من اسیر یادت باشد،

چراغِ تو در سیاه‌جانم می‌دمَد.

قبلا یه کتاب می‌نوشتم با تم کلاسیک نشد ادامه بدم بخشی از اون نوشته هام که باقی‌ مونده

عشقآغوشجهان
۱۶
۲
HananehAkbri
HananehAkbri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید