با تعجب و ترس و استرس گفتم: کک..کی ... رو میخوای؟
گفت: ع...دیگه صدا قطع شد حتی صدای پا
از ترس و سرما داشتم یخ میزدم و زیر لب بسم الله می خوندم که بعد دوساعت بچه ها پیدام کردن و با چشمایی اشکی نگاشون کردم و گفتم : خداروشکر که پیدام کردن
:: عمران::
از وقتی ابوذر رفته نیم ساعت گذشته و هنوز نیومده قرار شد با مهدی بریم دنبال ابوذر تا اون موقع بچه ها عصرونه مون رو آماده میکردن
با مهدی رفتیم جایی که ابوذر بود دیدیم نیست دور اطراف رو نگاه کردیم نبود
تا ساعت ۶ عصر و گشتیم نبود میخواستیم به پلیس زنگ بزنیم که آنتن پریده بود
قرار شد با بچه ها بگردیم اینبار همه باهم دور و اطراف رو تا ساعت ۱۱ گشتیم نبود که نبود هوا ام تاریک تاریک بود هر از گاهی صدای عجیب جغد میومد و ما از ترس یه تکونی میخوردیم
هادی و یاسین داشتن کلکل میکردند
و مهدی ام داشت برامون از خرابکاری های بچگیش میگفت تا ترس رو از یاد ببریم
ساعت نزدیک ۱۲ شب بود که از کنار درخت های دور برمون یه سایه دیدم و بعد صدای پا آومد سایه با صدای ترسناکی گفت: اگه.. دوستت. رو میخوای... باهامون بیا
بچه ها جلو تر بودند و من عقب بودم انگار فقط من صدای اون سایه رو می شنیدم
از ترس سر جام خشکم زده بود
با صدای مهدی جشم از جای خالی اون سایه گرفتم
جلوتر یه کلبه خراب بود و بخاطر درخت های دورش زیاد معلوم نمیشد در و باز کردیم و دیدیم ابوذر دست و پا بسته روی زمینه و داره میلرزه
هیچ کس چیزی نمی گفت با چراغ های گوشی راهمون رو به سمت ماشین میدا کردیم و مهدی که کمی رانندگی بلد بود پشت ماشین نشست و تا خونه اون روند
همه توی خودشون بودند و من داشتم به اتفاقاتی که برای بچه ها افتاده بود فکر میکردم
نمی دونستم که چرا این اتفاقات میفته
همینکه برگشتیم خونه همه رفتیم پتو و بالشت هامون رو برداشتیم و توی سالن گرد هم کنار مبل خوابیدیم
به بدبختی خوابم برد
(((روز دوم به اتمام رسید)))
خواب عجیبی بود ، دیدم انگار از سالن که کنار بقیع خوابیده بودم بلند شدم و به سمت زیر زمین میرم زیر زمین پله هاش توی آشپزخونه بود
در زیر زمین و باز کردم و داخل شدم تاریک تاریک انگار توی گور بودم انگار همه چی واضح بود برام ولی بدنم خودش تکون نیخورد و نمی تونستم کاری کنم از پله ها توی تاریکی پایین رفتم که دیدم شیش تا شمع قرمز روی شاخه های ستاره ای هست شبیه یه طلسم قدیمی بود
بدنم همین جور نا خود آگاه داشت میرفت وسط دایره وایساده
حس کردم برای لحظه ای روح از بدنم جدا شد و درد شدیدی حس کردم
افتادم زمین و دیدم کف دستمم شروع به داغ شدن کرد و توی تاریکی کنار دیوار ۶ تا جشم قرمز بود و دیگه نفهمیدم چی شد وقتیم بیدار شدم دیدم کنار یاسین خوابیدم و دومتر از جام دورتر ام و پتو یی ام روم نیست دیگه خوابم نمی برد ساعتم ۴:۵۶ دقیقه شب بود
یهو یادم افتاد توی خواب دستم داغ شده بود دستم رو نگاه کردم دیدم روی دستم همون طلسمه حک شده یه لحظه خشکم زد و بعد شروع به داد زدن کردم و هی روی دستم چنگ میزدم تا پاکش کنم
بچه ها ام با داد من بیدار شده بودن که ببینن چی شده و با گریه گفتم : پاک نمیشه
با تعجب گفتن چی که دستمو نشون دادم و اونام گفتن با خنده پر از ترسی: خودت نکشیدی؟
با ترس گفتم: نه
گفتن : چیزی یادت نمیاد چرا اینشکلی شده
همچی رو براشون تعریف کردم و سکسکه ام بند نميومد
تا صبح همه توی سکوت به هم نگاه میکردیم یا توی فکر میرفتیم و قرار شد ساعت ۷ وسایلمون رو برداریم و برگردیم خونه
(دوساعت بعد )
چمدون هامون رو برداشتیم و توی صندق عقب ماشین گذاشتیم و نشستیم درآ رو قفل کردیم و ماشین حرکت کرد به سمت خونه ساعت ۳ با توقف زیاد رسیدیم به خونه با یه خدافظی ساده رفتم خونه و در و باز کردم ......
.....همه چی رو برای مامان و بابا تعریف کردم و بابا توی فکر بود
بابا بلند شد رفت اتاق کارش و مامانم بعد دل داری دادن من رفت پیش بابا رفتم اتاقم و تاشب بیرون نیومدم مامان هر چقدر گفت بیا غذا می گفتم :سیرم
خوابم ب ر د ه بود ساعت ۳ نصف شب بود و از زیر تختم صدا می اومدم با ترس چراغ خوابم رو روشن کردم و زیر تخت رو نگاه کردم دیدم یه چیز چندش و ترسناک با چشمای بابا قوریش داشت نگاهم میکرد از ترس یخ کردم و سریع از تخت پریدم برم بیرون که دیدم اومد از زیر تخت بیرون درُ می کشیدم باز نمی شد انگار قفل شده بود
با اشک گفتم : من خوردنی نیستم بابا من کار بدی تا حالا نکردم که چیکار من داری ؟
با خنده ای چندش و ترسناک گفت: اشتباه تو پسر مجید احسانی شدن بود اینو یادت باشه و بعد به سرعت آوند سمتم و دهنش تا آخرین حد باز شد و سرم رو نشونه گرفت با جیغ تا آخرش مقاومت کردم ولی نشد از درد غش کردم