ویرگول
ورودثبت نام
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
خواندن ۴ دقیقه·۱۸ روز پیش

{دکتر جان}اولین مراجعه کننده.چگونه یک پسر 15 ساله یک روانشناس را به گریه انداخت؟

دینگ دینگ.

— کیه؟

— منم.

— منم کیه؟

— منم قربان.

— آها، سلام سروال.

— سلام قربان.

— چرا دیر اومدی؟

— قربان، تو ترافیک بودم.

— خب، برو پشت میزت. یکم دیگه یه مریض جدید میاد.

— بله قربان. قربان، راستی خبر جدید رو شنیدید؟

— چی؟

— ملخ‌ها به روستاها حمله کردن و همه مزارع رو دارن میخورن.

— بد شد.

— خب قربان، من برم سر میزم.

— باشه سروال.

خب، اینو بذارم این بالا... وای از رو چهارپایه افتادم.

— چیشده قربان؟

— هیچی.

— قربان خوبید؟

— آره، فکر کنم.

دینگ.

— اومدن، برو درو باز کن.

— چشم قربان.

— سلام، خیلی خوش اومدید.

— ممنون.

— خب، مریض شمایید نه پسرم؟

— الان میان.

— اومدن سروال.

— بله قربان.

— وایییییییی! ملخ! کمک! یه ملخه دیگه!

— قربان، یکی نیست؟

— یعنی چی؟

— ...

— پسرجان، چرا انقدر ملخ دور و برته؟

آقای دکتر، کارواخال از هشت سالگی به بعد علاقه زیادی به ملخ پیدا کرد.

— خب، چرا؟

— ما اومدیم شما به ما بگید، بعد شما از ما میپرسید؟

— راست میگید. خب بذارید براتون پرونده بسازم. اسم؟

— کارواخال.

— فامیل؟

— جرسون.

— سن؟

— پانزده.

— قد؟

— صد و پنجاه و نه.

— وزن؟

— صد و چهل و نه کیلو و پانصد.

— مگه میوه‌فروشیه؟ بعد چرا انقدر وزنش زیاده؟

— چون ملخ‌ها همه جاش هستن. در ضمن من یکم وسواس دارم.

— آهان. وایییی! چیه؟

— باکتری! فکر نکنم یکم باشه. بعداً دوباره خودتون برا خودتون وقت بگیرین.

— خب، امروز دوازده دسامبر ۱۹۵۱ هست. خب بگو...

— واییییی! چرا تو دهنت ملخه؟

— برای همین اومدیم.

— خب چرا سم بهش نمیزنین؟

— نمیذاره.

— چرا کارواخال؟

— ملخا ملخن، دل دارن.

— مگه آدمه؟

— احساس دارن.

— خب گوشتو ببینم... اینجام که ملخه. بذار ضربانتو ببینم... خب خوبه. کارواخال، بگو چرا انقدر ملخا رو دوست داری؟

— چون آدما اونا رو میکشن.

— از کجا میدونی؟

— هشت سالم که بود دیدم آدما دارن اونا رو با پا و دست میکشن. آقای دکتر، اون زمان زمان حمله ملخ‌ها به روستا بود. سال ۱۹۴۹. اون موقع همه با دست و پا و سم و هر چی، ملخ‌ها رو میکشتن. کارواخال یه روز برای بازی رفت بیرون. وقتی برگشت، دیدیم خیلی ناراحته و با هیچ کس حرف نمیزنه.

— میتونید بیشتر توضیح بدید؟

— بله. چند روز همینطور بود که خبر آوردن پدرش توی نبرد با کارتل مواد مخدر کشته شده.

— تسلیت میگم.

— ممنون. بعد از اینکه خبر رو شنید، فرار کرد و رفت توی حیاط. وقتی برگشت، دیدیم کل بدنش پر شده از ملخ.

— خانم جرسون، کارواخال توی یه شوک عصبی قرار داره که از ترس و نگرانی تشکیل شده. بعد از مرگ پدرش، این شوک‌ها بیشتر شده.

— آقای دکتر، باید چیکار کنیم؟

این داروهایی که مینویسم رو از داروخانه بغل مطب بگیرید. با مدیریت سرجوخ. بغیر از فرناندو، از سرجوخ بگیرید. از فرناندو نه ها، از سرجوخ.

— حتماً آقای دکتر. خب جلسه بعدی؟...

— سه هفته دیگه.

— سه هفته دیگه؟ آقای دکتر اون موقع تعطیله.

— پس ماه بعد.

— نه، اون موقع باید خونه رو با مایع چاه باز کنم. به مدت چهل و پنج دقیقه با زاویه سیزده درجه به سمت شمال غربی بشورم.

— اصلاً وسواس ندارید شما؟

— نه آقای دکتر، ندارم.

— هر موقع تونستید بیایید.

— بله آقای دکتر. خدانگهدار.

عجب مریض عجیبی. یاد پدرم افتادم. یادش بخیر.

— سروال.

— بله قربان.

— یه قهوه برام بیار.

— بله قربان.

— واییییی! ملخ!

— کجاست قربان؟

— همه جا! زنگ بزن آتش‌نشانی!

— چرا اونجا؟

— نمیدونم، یه جایی زنگ بزن! کمک!

---

چند ساعت بعد

— سلام.

— سلام بابا.

— خوبی پسرم؟

— آره بابا.

— خب مدرسه چطور بود؟

— خوب بود، املا بیست گرفتم.

— آفرین، گفتم میتونی.

— فقط...

— چیشده؟

— دلم برای مامان تنگ شده. کی برمیگرده؟

— چند ماه دیگه از سفر میاد.

— هر بار همینو میگی.

— راست میگم، چند ماه دیگه میاد.

— الکس، سلام داداش.

دوباره لوییس یاد مادرش افتاده.

— باید بهش بگی که مادرش مرده.

— نمیتونم. اگه بهش بگم دلش میشکنه.

— تا کی میخوای ازش پنهان کنی؟

— نمیدونم. حداقل تا وقتی که بتونه با نبودن مادرش کنار بیاد.

— امروز یاد بابا افتادم. خدابیامرزتش.

— یادته تا چند وقت بعد از مرگش هی بهونه میاوردی و گریه میکردی؟

— آره. امروز یه مریض داشتم که همین مشکل رو داشت.

— عجب، باید بهش کمک کنی.

— هر موقع یاد بابا میافتم، حالم بد میشه. نمیتونم.

— تو که دوست نداری اونم مثل تو بشه. یادته تا چند سال گوشهگیر بودی و با کسی حرف نمیزدی تا پدرو خوبت کرد؟ تو هم باید مثل پدرو به اون کمک کنی.

— باشه، جلسه بعدیشون تلاشم رو میکنم.

---

چند ماه بعد

— خب، امروز روزیه که باید به اون خانواده و بچه کمک کنم. یا الان، یا هیچوقت.

— سلام خانم جرسون.

— سلام آقای دکتر.

— خب، وضعیت پسرتون چطوره؟

— خیلی بهتر شده. کمتر بهونه میگیره، اما هنوزم نمیذاره از شر ملخ‌ها خلاصش کنیم.

— خانم جرسون، میتونید برید بیرون؟ من باید با کارواخال خصوصی صحبت کنم.

— بله آقای دکتر.

— خب کارواخال، روزت چطور بوده؟

— ممنون، خوب بوده.

— مدرسه میری؟

— نه.

— چرا؟

— چون بقیه تو مدرسه اذیتم میکنن.

— چرا اذیتت میکنن؟

— چون ملخا همه جای بدنم هستن.

— کارواخال، من موقعی که پدرم مرد، مثل تو شدم.

— یعنی ملخا اومدن پیشت؟

— نه، اما گوشهگیر و افسرده شدم، درست مثل تو. تا اینکه دوستم کمکم کرد تا خوب شم.

— اسم دوستت چی بود؟

— پدرو. آدم خوبی بود، اما بعضی چیزا همیشگی نیستن. مثل گل که همیشه غنچه نمیمونه. آدما باید از مراحل سخت زندگیشون رد بشن و وارد دنیای جدیدی از زندگیشون بشن. درست مثل من، مثل همه آدما.

ملخ‌ها پدرت نیستن، حتی اگه پدرت رو توی اونا ببینی.

پدرم همیشه بهم میگفت «اگه از بدترین شرایط عبور کنی، آدم قوی‌تری میشی». نباید ملخ‌ها رو پیش خودت نگه داری.

— خانم جرسون.

— بله آقای دکتر.

— دوباره براتون یه نسخه مینویسم تا کارواخال مصرف کنه.

— سروال، برام چایی بیار.

— بله قربان.

---

🎯 یادتون نره کامنت بزارین

داستانروانشناسیداستانک
۳
۲
ZehnNevis M.S
ZehnNevis M.S
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید