ویرگول
ورودثبت نام
م.امین خ
م.امین خخواستم بفهمم، درک کنم اما گاهی سخت ترین سخت ها ما را به انتخاب حتی غلط مجبور میکنند. فیزیک خوان
م.امین خ
م.امین خ
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : داستان رفتن

بعد از ماجرای رای گیری من به پایان خودم رسیدم آمدم چمدانم را جمع کردم و همه چیز را برداشتم تقریبا هیچ چیز از همه چیز مال من بود .

در را که باز کردم پدرم گفت نرو ، این خانه مال تو خواهرت است. آینده شما اینجاست، بعد از ما این یادگاری برای شماست. من ماندم، من صبر کردم، من نشستم و خب هیچ غذایی برای من نماند.

وقتی به سند نگاه کردم، دیدم تمام قسمت زندگی برای خواهرم شده بود هیچ سهم و قسمتی برای من جز کلمات نمانده بود.

با همسایه بر سر گلدان سر راه بحث میشد من کتک میخوردم، برق میرفت من شمع روشن میکردم، من زباله میبردم من رنگ میزدم و سهم من کلیدی بود که بعداز غروب دیگر نمانده بود

کلید را چرخاندم باز نشد ، من رفته بودم ، رها شده بودم

خاک خانه برای او بود نه من، برای عزیز کرده نه فراموش شده

خانهدل نوشته
۰
۰
م.امین خ
م.امین خ
خواستم بفهمم، درک کنم اما گاهی سخت ترین سخت ها ما را به انتخاب حتی غلط مجبور میکنند. فیزیک خوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید