
«ضربانش دیگه نمیزنه!». سکوت آنجا را فرا گرفت ، فقط وقتی شکست که دیگری حقیقت را پرسش گونه بیان کرد
«خودکشی کرده؟». دیگری با بیانی که لرزش در صدایش موج میزد لب زد
«دارین چی میگین، حالا چیکار کنیم؟؟».
«از کجا انقدر مطمئنی باید ببریمش بیمارستان شاید هنوز فرصتی باشه!». آنان داشتند چکار می کردن؟ ،قبل اینکه به اورژانس زنگ بزنند شخصی گرچه ظالم ولی عاقل بود که آن لحظه به حرف امد
«ولش کن احمق خودش اینکار و با خودش کرده، اگه مارو ببینن فکر می کنن تقصیر ماعه!».
«اما...». قبل اینکه فرصت اعتراض به آنها دهد ، حقیقتی را گفت ، حقیقتی که بقیه را ترغیب می کرد کاری بی رحمانه انجام دهند
«یه تفاله ارزش دردسر نداره»
∆ ∆ ∆
به دلیل ترک دیوار نوری مصنوعی ، شاید از منشأ لامپی زرد رنگ قسمت کوچک اتاق رو به روشنایی سوق میداد ، در آن تضاد نور و تاریکی شخصی در هردوی آنها قرار گرفته بود ، بی حرکت و بی صدا و طرفی در آن خلأعه بی نور و طرف دیگرش در ان روشنایی که انگار جان دارد ، مرد یا زن؟ شاید هردوش،بهرحال روح جسم ندارد که جنسیت داشته باشد ، در آن قسمت قرار گرفته بود و با خود می اندیشید به تصمیم جدیدی که می خواست انجام بده فکر می کرد ، به آن فضای دوگانه اتاق نگریست و لحظه ای بغض کرد. روشنایی کمی بود و هر لحظه کم رنگ تر میشد اما آن تاریکیه که شاید مرد یا زن خیلی وقت پیش تصمیمی گرفته بود قوی تر میشد
انتخاب سخت بود و اراده غیر ممکن به نظر می رسید. البته در افکار مرد یا زن اینطور بود.
هر چه بود روحش داشت فشرده میشد ، هر چقدر نور مقاومتش ضعیف میشد قسمت های روحش هم مثل تیکه های پازل گم میشد و به خود میپیچید ، اشک ریخت ولی کافی نبود ، دهن باز کرد اما صدایش شنیده نمیشد و با پیچش بدنش تعادلش رو از دست داد و به زمین خورد
لحظه ای سرش را به طرف نور چرخوند که حالا اندازه نوری بود که فقط دیده شود. نه روشنایی ببخشد ، ترک دیوار هر لحظه کوچک تر میشد و این موقعی بود که باید تصمیم می گرفت
یا میذاشت روحش انقدر در هم پیچیده شود که
از نیستی پاک شود ، یا خودش رو نجات می داد و دوباره به جهان باز می گشت...جهانی که هیچکس نمی خواستش.
کدام را انتخاب می کرد؟بد یا بدتر؟
با انتخابی که از سر ناچاری بود به سمت نور خزید ، هر ثانیه که نزدیک تر میشد ، روحش پیچیده تر در خودش فرو می رفت مثل کاغذی که مچاله اش کنی ، کم کم حتی شخصیتش هم در حال فرو ریختن بود و حالا حتی نمی تونست فکر کند! و حتی نمیتوانست یادش بیاید احساساتش نسبت به زنده بودن چه بود ، و این وقتی می ترسوندش که دیگر وجود نمی داشت ، ولی چرا می خواست دیگر نباشد؟ ایا واقعا اونها مهم بودند؟
افرادی که زن یا مرد رو نمی خواستند ، مهم بودند اگر الان هم نخوانش؟ به جوابی رسید ،جوابی که شاید دیگر دیر شده بود...او برای بقیه زندگی نمی کرد.
لحظه ای دستش را به سمت نور دراز کرد و وقتی واقعا بهش نزدیک شد احساساتی بهش دست داد که تا ان موقع درش ایجاد نشده بود.
او می خواست زنده بماند.....نور خاموش شد و از نیستی پاک شد.
*پایان
(اگه اشکالی چیزی داشت ممنون میشم بگین)