پیش نویس؛ در نوشته های قبلی م درباره ی عشق نوشته بودم و سعی داشتم عشق رو بشناسم که البته نتونستم ، چند روزه یه متن لابه لای کتاب هام پیدا کردم که خیلی برام جذاب بود ،دعوت میکنم شما هم بخونید نوشته ی زیر از مقدمه ی گروه ادبیات انتشارات خیلی سبزه که البته اونا هم از کویر ِآقای دکتر شریعتی نوشتن .
آخرش عشق چیه؟!
آخرش عشق چیه؟!
گاهی می اندیشم که این عشق چیست که در طول قرون و اعصار شاعران و نویسندگان این قدر دربارهی آن گفتهاند و نوشتهاند!
یک دوره ای به این فکر کردم که عشق الهی چیست و وقتی میگویند مثلا در شعر ِفلان شاعر، منظور از معشوق خداست یعنی چی!به هر حال فهمیدم که عشق باید چیز ِ با ارزشی باشد که با خدا در ارتباط است .همین طور که با این موضوع سرو کله میزدم که یکهو می شنیدم یکی به دیگری میگوید ؛خیلی عشق کردم دیشب بارسا رئال را برد! یا یکی در جایی در واکنش به بازی ِخوب یک هنر پیشه می گوید:من عاشق ِ فلانی ام یا فلانی عشقِ منه!؟
نمی دانستم حالا این تعابیر را به قول معروف کجای دلم بگذارم!آخر در داستان هایی مثل لیلی و مجنون شنیده بودم که آدم ها برای عشق از سر جان برمی خیزند .به یک مثلث رسیدم :
اینجا، ما با سومی کار داریم
اینجا، ما با سومی کار داریم
فهمیدم یک جای ِ کار اشکال دارد .این سه راسِ مثلث خیلی با هم فرق دارند .
به عشقِ خدا عقلم نمی رسید؛ عشق به لیلی معادل ِ جان باختن بود اما این سومی یک عدمِ تعادل درش بود. می دیدم یک نفر ِ واحد در طول مثلا یک فصل میگوید خطاب به چندین هنرپیشه و فوتبالیست و برنامه ی تلویزیونی و.. این جمله را می گوید.
همان آدمی که میگفت من عاشقِ خندوانه ام یا رامبد جوان هستم با یک دوره نفس (؟)سه ماهه میگوید من عاشقِ دور همی و مهران مدیری ام. مگر می شود؟!این کلمه خیلی بارِ معنایی سنگینی دارد.
(بایزیدبسطامی)ها،(حلاج)ها،عطارها،
سنایی ها،مولوی هاو.. عشق به خدا دارند ؛ مجنون ها، فرهادها،خسروها، رامین ها و.. عشق به یک آدم دارند که در این عشق ثابت قدم وپابرجا هستند؛اما این سومی اذیتم می کرد، هربار که می شنیدم می خواستم واکنش نشان بدهم،دیدمنمیشود.باید یک کاریش بکنم.مگرمیشود این سه تا چیز یک چیز باشند؟شروع کردم به گشتن و گشتن تا که رسیدم به( کویر )دکتر علی شریعتی !وای چه دنیایی بود دنیای دوست!
دکتر شریعتی دست ِ مرا گرفت و با خود به دنیایی برد که در آن ،گوهر ِ دوست، یافت میشد.
او بینِ دوست داشتن و عشق، اولی را انتخاب کرده بود، آگاهانه؛و دوستش میداشت.درآن صداقت و استواری و یک رنگی میدید.او به من آموخت:
دوست داشتن از عشق برتر است.
*عشق یک جوشش ِ کور است و پیوندی از سر نابینایی؛اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت، روشن و زلال .عشق بیشتر ازغریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
*عشق در غالب دل ها و شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر ِ مشترکی است ؛اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ی خاص ِ خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها برخلاف ِ غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت که به شمارهی هر روحی ،دوست داشتنی هست.
*عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد؛اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست.
*عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است؛اما دوست داشتن آرام و پر وقار و سرشار از نجابت .
*عشق جوششی یک جانبه است.
به معشوق نمی اندیشد که کیست!
یک خودجوشیِ ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه میکندو در انتخاب به سختی می لغزد یا همواره یک جانبه میماند؛و گاه میان ِ دو بیگانه ی ناهمانند، جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند پس از انفجار ِ این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره ی یکدیگر را می توانند...دید،اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نو سبزمیشود و رشد میکند.
*عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی(فهمیدن)،(اندیشیدن)نیست ؛اما دوست داشتن،در اوجِ معراج ش از سر حدِ عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله ی بلندِ اشراق می برد.
*عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت ِ راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .
-انگار دکتر شریعتی اینجا در جوابِ نوشته ی قبلی م گفته ؛ عشق دروغ ِ بزرگ ِ !_
*عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
* عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
*عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن ؛و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
* عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .
* از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر.
* عشق هر چه می پاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر.
* عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی ِ محو شدن در دوست .
*عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در حصار او بماند، اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد .
_اینجا فهمیدم اون حسی که من قبلا به طرف مقابل داشتم دوست داشتن بود ولی اون عشق! (کاش هیچ وقت معشوقی تو زندگی م نباشه *)_
*در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارند.)
*عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج .
*عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح.
*عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
* عشق غذاخوردن ِ یک گرسنه است و دوست داشتن هم زبانی در سرزمین ِ بیگانه یافتن است ...
(( این جمله رو با گوشت و استخون درک میکنم)) دلم میخواد به دکتر شریعتی بگم جانا سخن از زبان ما می گویی!
من که با این مقدمه که خوندم وحشتناک دلم میخواد کتابِ کویر از دکتر شریعتی رو بخونم !
انشالله دفعه ی بعدی تحلیل م از خود کتاب رو میگم*
۴۰
۲۳
۴۰
۲۳