ویرگول
ورودثبت نام
حریم دل
حریم دل
حریم دل
حریم دل
خواندن ۵ دقیقه·۱۰ ماه پیش

"سرخی خاموش"

کالج‌های قرمز رنگم را به پا می‌کنم.
امروز لوکیشین جدیدی برای عکاسی پیدا کرده بودم.
وقتی که از محیط آنجا برایم گفته بودند جوری به وجد آمده بودم که می‌خواستم همه را خبر کنم.
ولی خب...
لوکیشین را به عمو محمد، راننده مادرم می‌دهم.
گفته بودند مسیری سختی برای رانندگی‌ست، برای همین ترجیح داده بودم با عمو بروم.
این خانواده فقط یک حُسن داشت، آن هم دست و دلبازی‌شان در پول دادن و دیگر هیچ.
روزی را به یاد می‌آورم که حتی دیگر حقی از آن محبت نصفه نیمه هم نداشتم.
روزی که تصمیم گرفتم خودم باشم.
نمی‌دانم چرا ولی در خانواده ما قوانین سخت و بی‌جایی حاکم بود و کار من تابوشکنی بسیار بزرگی تلقی می‌شد.
۱۸ سال عروسک دستشان بودم و آن‌ها عروسک‌گردان‌هایم.
در خانواده ما رنگی به جز مشکی و خاکستری جایی نداشت.
و روزی شدم مایه ننگ خانواده که در مهمانی برگشت آقابزرگ که کل خاندان دعوت بودند، با آن پیراهن قرمز رنگ رفتم.
روزی دیگر رنگی از محبت ندیدم که برخلاف تمامی فرزندان این خاندان که یا دکتر بودند یا مهندس، من شدم عکاس خوش‌ذوقی که دنبال علاقه‌اش بود.
تا به آن روز فکر می‌کردم تنها من هستم که از این وضعیت رنج می‌برم ولی متوجه شدم که بسیاری از جوانان هم از دست بزرگان عاصی شده‌اند.
بعد از من هم تغییراتی بود ولی گاو پیشانی سفید مجلس‌ها من بودم.
که تمامی بزرگان معتقد بودند آفت این خاندان کسی نیست جز من و با دیدن من زبان بقیه جوانان دراز شده است.
نمی‌دانم شاید برای هر کس از قوانین این خاندان تعریف کنی تنها واکنشش خنده باشد و شوخی.
اما بود
و چه بد که واقعی بود.
نمی‌دانم چرا ولی بود.
و این بودن چه آسیب‌هایی که نزد.
طرد شدم فقط بخاطر این که خودم بودم.
و تنها لطفی که شامل حالم شد این بود که جای خوابم را از من نگرفتند.
ولی در حالت فیزیکی حتی اگر جلویشان می‌مردم هم شاید اهمیتی نمی‌دادند.
با صدای عمو محمد که رسیدنمان را خبر می‌دهد از افکارم بیرون می‌آیم.
سریع از ماشین پیاده می‌شوم و به بهشت رو‌به‌رویم خیره می‌شوم.
باورم نمی‌شود ولی تمامی تعریف‌هایی که از این مکان شنیده بودم واقعی بود و حتی می‌خواستم بگویم کم لطفی در حقش شده بود.
از بکر بودنش معلوم بود که انسان‌های خرابکار از محل این بهشت زمینی خبر ندارند و خب شاید این هم می‌توانست دلیلی برای زیبایی‌اش باشد.
درخت‌های زیبایی دو طرف رودخانه نه چندان عریض را گرفته بودند.
رودخانه‌ای که در انتهایش آبشاری زلال دیده می‌شد.
کمی که جلوتر رفتم با دیدن چشمه زیبایی که رویش با گل‌های بنفش رنگ پر شده بود، دهانم از حیرت باز ماند.
باورش برایم سخت بود بتوانم این حجم از زیبایی‌های بکر را آن هم روی زمین مشاهده کنم.
چندین عکس از آنجا گرفتم.
جوری غرق عکاسی شده بودم که حتی متوجه تاریک شدن هوا نبودم.
عمو محمد صدام می‌زند.
نگران است برای برگشت.
حق هم دارد، هم جاده خراب است هم هوا تاریک.
به سختی دل از آن محیط زیبا می‌کنم و سوار ماشین می‌شوم.
یکی یکی عکس‌هایی که گرفتم را می‌بینم.
با خود فکر می‌کنم اگر فردی دیگر این عکس‌ها را نشانم می‌داد، شاید باور نمی‌کردم و فکر می‌کردم فتوشاپ شده‌اند.
عکس‌های زیبایی بود.
شاید چون تمامی آن‌ها را با عشق می‌گرفتم.
عکاسی را چنان عاشقانه دوست داشتم که مجنون لیلی را دوست می‌داشت.
و بخاطر علاقه وافرم به آن توانسته بودم پیشرفت زیادی کنم.
۶ سال از زمانی که سفت و سخت پای علاقه‌ام ایستادم می‌گذرد. آنقدر در حرفه‌ام پیشرفت کرده بودم که جزو برترین عکاسان کشور شناخته شده بودم.
شاید بهای سنگینی را برای رسیدن به اهدافم پرداخت کردم.
ولی هیچگاه پشیمان نیستم. بعد از من، افراد زیادی دل و جرئت تغییر پیدا کردند. بعضی من را قهرمان زندگی‌شان می‌دانستند. تغییراتی هرچند کوچک، اما بزرگ در نگاه جوانان این خاندان. حتی کسانی که فکر می‌کردند دیگر برای تغییر دیر شده، از حسرت‌های جوانی‌شان حرف می‌زدند.
شاید چند ماه یا چند سال دیگر محبت را به خانه بیاورم، اما مطمئنم اگر ۶ سال پیش تمرین خود بودن را نکرده بودم و مثل یک ربات همه چیز را تقلید می‌کردم، هرگز عکاس شادی نمی‌شدم.
شاید بگویند عکاسی و رنگ لباس‌هایت بهانه است.
شاید هم باشد، نمی‌دانم، ولی این را می‌دانم که با این بهانه‌ها خوشحالم :)
با این بهانه من خودم هستم
منِ عکاس با لباس‌های رنگی، منِ واقعی
نه خانم مهندسی با کت و شلوار مشکی که در پیری به حسرت‌های دلش فکر می‌کند نه خاطرات خوش جوانی...
آری، منِ ۶۷ ساله امروز به خود افتخار می‌کنم که شهامت به خرج دادم.
به خود افتخار می‌کنم چون در این سن خاطرات خوشی دارم که می‌توانم برای نوه‌های عزیزم تعریف کنم.
بعد از آن اتفاقات دقیقاً یک سال بعد از ازدواجم، روابطم با خانواده‌ام درست شد.
گویی آن‌ها با از دست دادن دخترشان تازه به خودشان آمده بودند.
چه می‌شود کرد.
سخت بود ولی شدنی...
اگر مشکلات ریز و درشت زندگی‌ام را فاکتور بگیریم، تنها بخش غم‌انگیزش گریه‌های مادرم بود وقتی که از حسرت‌هایش تعریف می‌کرد؛ خواسته‌هایی که هیچ وقت نتوانسته بود به آن برسد.
و چه اشتباه شناخته بودم زنی را که از پوست و خونم بودم و او را به بی‌احساسی متهم می‌کردم.
امروز روزی‌ست که باید برای همیشه همسر و فرزندانم را ترک کنم.
و چه خوشحال سر بر روی بالین می‌گذارم و چشمانم را چه آسوده خاطر می‌بندم.
چون دیگر نه دینی به دنیا دارم نه به خودم.
و اگر می‌خواهی بدانی چطور؟ جوابش در دو کلمه خلاصه شده است!
خودت باش :) همین و بس!

ممنون میشم نظرتون رو باهام به اشتراک بگذارید))

دلنوشتهداستانرمانعکاسیعلاقه
۳
۰
حریم دل
حریم دل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید