ویرگول
ورودثبت نام
میرزا وصال
میرزا وصال
میرزا وصال
میرزا وصال
خواندن ۵ دقیقه·۱۰ روز پیش

واهمه

آسمان کم‌کم داشت تاریک می‌شد. جک قدم‌هایش را تندتر کرد. هنوز راه زیادی تا دهکده داشت و مدام با خودش فکر می‌کرد که باید قبل از تاریکی از جنگل عبور کند. ذهنش آشفته بود؛ افکار نگران‌کننده یکی‌یکی به سراغش می‌آمدند. با خودش می‌گفت چه اشتباه بزرگی کرده که دیر راه افتاده است.

چند روز پیش برای دیدن عشقش، ماریا، به آن طرف جنگل رفته بود. مدت‌ها بود همدیگر را ندیده بودند. آن‌قدر کنار او همه‌چیز خوب و آرام بود که روز آخر یادش رفت باید زودتر حرکت کند. اصلاً به تاریکی شب فکر نکرده بود.

و آن جنگل… وای… حتی فکر کردن به آن جنگل تاریک تنش را می‌لرزاند.

آن‌قدر تند راه می‌رفت که لباس‌هایش خیس عرق شده بود. تشنگی کم‌کم گلویش را می‌سوزاند. ماریا برایش در یک کیسهٔ کوچک آب و غذا گذاشته بود، اما جک جرأت نمی‌کرد بایستد. انگار آن جنگل لعنتی اجازهٔ هیچ مکثی نمی‌داد.

هنوز هوا کاملاً تاریک نشده بود. درختان جنگل چند قدم جلوتر ایستاده بودند؛ ساکت، بی‌حرکت، و ترسناک. جک کمی امیدوار شد. شاید بتواند قبل از تاریکی کامل از آن عبور کند.

تا نیمهٔ جنگل رسیده بود که برگشت تا خورشید را نگاه کند. آسمان کاملاً نارنجی شده بود؛ غروبی زیبا و خیره‌کننده. برای لحظه‌ای یادش رفت که دارد شب می‌شود.

ناگهان یاد ماریا افتاد و زیر لب گفت: «کاش بودی و با هم تماشایش می‌کردیم…»

دلتنگی مثل موجی سنگین روی قلبش نشست. ماریا را خیلی دوست داشت؛ دختری با موهای شرابی، صورت گرد و چشم‌های سبز. وقتی دست‌های جک را می‌گرفت، جک احساس می‌کرد او مثل یک کودک است که باید مراقبش باشد. دلش آب می‌شد.

در حالی که به عقب نگاه می‌کرد و راه می‌رفت، پایش به سنگی گیر کرد و محکم زمین خورد. سرش به تخته‌سنگی بزرگ‌تر برخورد کرد و بیهوش شد.

وقتی به هوش آمد، هوا کاملاً تاریک شده بود. نور ماه مثل نخی باریک و سرد روی جنگل افتاده بود. زانوهایش زخمی شده بود، سرش تیر می‌کشید و بدنش انگار زیر ضربهٔ چند نفر له شده بود. هنوز گیج بود. نمی‌دانست کجاست یا چه اتفاقی افتاده.

با سختی کف دست‌هایش را روی زمین گذاشت و سعی کرد بنشیند. رگ‌های دستش زیر نور ماه برجسته شده بود. جک جوانی تنومند بود، اما حالا احساس ضعف می‌کرد.

تشنگی گلویش را می‌سوزاند. تنها چیزی که ذهنش می‌خواست آب بود. در تاریکی چشم چرخاند و ناگهان کیسهٔ ماریا را دید. خودش را به سمتش پرت کرد، بطری را بیرون کشید و در چند جرعهٔ بلند همهٔ آب را سر کشید. جنگل آن‌قدر ساکت بود که صدای نوشیدن آبش از چند متر دورتر هم شنیده می‌شد.

وقتی آخرین قطره را نوشید، ناگهان یادش آمد کجاست.

ترس مثل پتکی سنگین بر سرش فرود آمد.

گلویش خشک شد و آب دهانش پرید و شروع به سرفه کرد. صدای سرفه‌اش در جنگل خالی و تاریک انعکاس ترسناکی داشت. سریع دستش را روی دهانش گذاشت. عرق سرد روی پیشانی‌اش نشست.

جنگل آن‌قدر تاریک و بی‌روح بود که حتی صدای یک جغد یا شغال هم نمی‌آمد. سکوت مطلق… و همین سکوت از هر چیز دیگری ترسناک‌تر بود. جک آرزو می‌کرد حداقل صدای زوزهٔ گرگی را بشنود. تنهایی در آن جنگل بدتر از هر چیز دیگری بود.

تصورش را بکن…

تاریکی مطلق، تنهایی مطلق، و هیچ صدایی… حتی جیرجیرک.

انگار تمام جنگل دست‌به‌دست هم داده بودند تا سکوتی مرگبار بسازند.

جک به داستان‌هایی فکر کرد که از بچگی دربارهٔ این جنگل شنیده بود. داستان‌هایی از موجودی ناشناخته که فرمانروای جنگل است؛ موجودی که هیچ‌کس ندیده، اما همه از آن حرف می‌زنند.

و سکوت جنگل… انگار خودش داشت این داستان‌ها را تأیید می‌کرد.

جک این افکار را کنار زد. باید جایی برای پناه پیدا می‌کرد. آن‌قدر ترسیده بود که پاهایش به سختی او را نگه می‌داشتند. ترس چیز عجیبی است؛ می‌تواند پاهای یک مرد قوی را فلج کند. انگار خون در رگ‌هایش هم تبدیل به ترس شده بود.

با زحمت بلند شد. نور ماه روی جاده می‌تابید، اما جک جرأت نداشت به سمت جاده برود. تصمیم گرفت کمی داخل جنگل برود و پشت درخت یا سنگی پنهان شود تا صبح برسد.

لنگان‌لنگان راه افتاد. صدای پاهای خودش اعصابش را خرد می‌کرد.

«لعنتی… خفه شو… اگه اون موجود صدا رو بشنوه، میاد سراغم…»

در ذهنش باور کرده بود که موجودی در جنگل هست که از صدا متنفر است و همین باعث شده همهٔ حیوانات و جنگل سکوت کنند. و او هم باید سکوت می‌کرد.

در همین حین چشمش به تخته‌سنگی بزرگ افتاد. فکر کرد شاید بتواند پشت آن پنهان شود. وقتی رسید، با خودش کلنجار رفت: پایین بماند یا بالا برود؟ پایین ممکن بود مار نیشش بزند یا صدا ایجاد کند. بالا ممکن بود دیده شود.

در ذهنش با خودش دعوا می‌کرد:

«اگه پایین بخوابم شاید خوابم ببره… نه احمق، تو از ترس خوابت نمی‌بره…

بالا برم شاید دیده بشم… لعنت به این شانس…»

در نهایت تصمیم گرفت بالا برود. کفش‌هایش را درآورد تا صدا ندهد. با درد شدید زانو بالا رفت و روی سنگ دراز کشید. با خودش گفت: «باید بی‌حرکت بمونم… شاید از دور فکر کنن خود سنگم.»

برای لحظه‌ای آرام شد. خستگی مثل موجی سنگین روی بدنش افتاد. اما ترس اجازهٔ خواب نمی‌داد.

در همین لحظه شکمش با صدایی بلند غرغر کرد. صدا آن‌قدر بلند بود که جک از ترس خشکش زد.

«لعنتی… درست وقتی نباید صدا بدی، داری مثل خر عرعر می‌کنی…»

به خودش غر زد:

«احمق… یه چیزی بخور تا ساکت شی…»

دست برد تا کیسه را پیدا کند… اما نبود. نیم‌خیز شد. خبری از کیسه نبود.

یادش آمد آن را همان‌جایی جا گذاشته که بیهوش شده بود.

احساس کرد احمق‌ترین آدم دنیاست.

«تو خیلی کودنی جک… چه خاکی به سرم بریزم…»

و می‌دانست که دیگر نمی‌تواند برگردد.

در ذ

هنش اگر یک‌بار دیگر صدا ایجاد می‌کرد، این‌بار واقعاً کارش تمام بود.

جنگلرمان
۶
۰
میرزا وصال
میرزا وصال
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید