ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goliهرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
Goli
Goli
خواندن ۴ دقیقه·۷ ماه پیش

اعتراف به آنچه که هست

بلاتکلیفم. نمیخوام از حال و اوضاعم بنویسم، هنوز اونقدر قوی نشدم که شکستمو جار بزنم یا حال بدمو توصیف کنم. میخوام بمونه.. بمونه برای روزی که باز ناشکری کردم و چشمم هیچیو ندید و قلبم رفت به درک.

حال و اوضاعم خوب نیست، سرگیجه دارم و دائم خسته ام. اینقدر بعضی وقتا الکی گریه ام میگیره که مامانمم دیگه توجهی نمیکنه و فقط میذاره بگذرن... اینقدر این حال طولانی مدت و مزخرف بوده برام که حتی نمیتونم درموردش شاعرانه حرف بزنم و تشبیهش کنم تا شاید خوندنش کمتر عذاب وار باشه.

دلم میخواد مثل قبلنا از نور بنویسم، از عشق و حال خوب و زاویه دید جدید. ولی اعتراف میکنم دقیقا ۸ ماهه که دارم این وضعیتو تحمل میکنم و تمام راه هایی که قبل حالمو بهتر میکردن به شکل وحشتناکی شکست خوردن. من.. من دیگه خودمو دوست ندارم لااقل چیزی که الان هستم یا چیزی که توی اون هشت ماه بودم؛ خیلی بده که همه چیز با دوست داشتن خودت شروع میشه و توی همچین وضعی باشی... عادیه.. سنم کمه خامم. زهی خیال باطل که همین هشت ماه با همین چیزا خودمو گول زدم و الان کم کم دارم شک میکنم نکنه بیماری روانی دارم؟! و اینبار دیگه شوخی نمیکنم شاید جدی یه مشکل بزرگی مغزم پیدا کرده که من احمق حالیم نیست یا به ظاهر برای بقیه خیلی آدم مفرح و زود گذریم... هرچند وقتی یادم میاد میفهمم این همونی بوده که میخواستم و چقدر احمق بودم... یه آدم که کلی حرف برای زدن داره ولی بلد نیست، یه آدم با کلی راه رفته و سینه ی پر از درد اما بالا پایین میپره و شاده.

من بدم نمیاد که دیوونه و غیرنرمال باشم یا بهتر بگم جز اغلیت اغلیتا باشم یا حتی انکارشم نمیکنم که هستم ولی میدونید چیه؟ یه دکتر دو سه ماه پیش برای اینکه بیشتر به انتخاب رشتمون کمک کنه از همون دکترایی که هر ویزیتش خدا تومنه اوردن ۲۰ ثانیه برای هرکودوممون تحلیل میکرد و حرف میزد

میدونید اولین حرفی که به من زد چی بود؟ گفت شعر مینویسی؟ گفتم بله و بدون حرف اضافه همچین چیزی رو روی برگه نوشت: تجربی_ انسانی_ ریاضی

اولویاتام بود، بعد که ازش خواستم بیشتر توضیح بده گفت بالا پایین درس میخونی نه؟ اولین نفری بود که درس خوندن منو کاملا درست گفت... یه موقع هایی خودمو شهید میکنم و یه روزایی بیخیال بیخیالم.

بعدش گفت تو زیادی هستی، به خاطر خلاقیت بالا توی هر شغلی بری توی هر مسیری بری تا تهشو میبینی ولی بازم راضی نمیشی، دیوونه ای..

اره بهم گفت دیوونه ای، منظور بدی نداشت و منم اون لحظه حتی خوشحال شدم ولی باعث شد خیلی بهش فکر کنم... تهشم گفت آیندت نه اینکه عالی بگم ولی توی تجربی روشن تره... شعر بنویس.. بنویس..

خب، شعر مینوشتم، مینویسم و خواهمم نوشت ولی فکر نمیکنم تنها راه چاره باشه و:

اگر از تو بگذشت حق و سخاوت، بگذر

اگر بر فرض نهادند تاج، سر هلاکت، بگذر

چو دگر نیست در حال زمانه و نفهمد عقل

پسِ آن، چشم و هوش خاموش ز قضاوت بگذر

تو چه دانی کجایم و به کجایم در عالم سنگی

همانا ندانی، برو ز خانه بیرون، از این قافله بگذر

نه تو آنی که بدانی و نه من نور شفابخش ساعی

دست خود گیر راه خویش رو، کوچه هارا بگذر

بی وفایی ها دیده ای از چشم قاصدک پیغامبر

آرزویت را کج برد به سمت گور، ناله هارا بگذر

جای امید به چه کند و چه کنند های دور

در بی کسی نور شو، سور شو، ز خط پایان بگذر

مغزم خستست. دیگه نمیتونم آزمون تیرهوشانو بدم حالم بهم میخوره، امروز سر یکی از ازمون ورودیا از سردرد داشت به سرم میزد سرمو بزارم رو برگه و فقط بخوابم، ولی من مجبور نیستم، دوست دارم ادامه بدم تهش میبازم دوباره و دوباره... به جهنم! تهش اصل بازیو بردم... حداقل واسه این یه عمری که داشتم کم نذاشتم و جونمو در اوردم تا ازش استفاده کنم.

دلم میخواد زمینو گاز بزنم؛ ده روز بخوابم و یه غار پیدا کنم برم توش شیرینی بپزم بدون هیچ فکری، بدون هیچ آدمیزادی و آروم آروم طبیعت منو توی دامن خودش بکشه.

تمام فرمولای لعنتی که حفظ کرده بودم از سرم پریدن چون امتحان پایانیای کوفتی یه درسن و ورودیا جدا و تیزهوشانم جدا و من کل اردیبهشت و خرداد در سطح کتاب درس خوندم تا خرداد خاک بر سر تموم شه... چقدر فوش دادم بسه دیگه عه!

میدونید جالب ترش چیه؟ مثلا میدونم قرار نیست دیگه مدارس تموم شه و بتونم بیشتر خودم باشم. هرچند همین الانشم خیلی سعی میکنم از روند و کارایی که باید جدا از مدرسه بکنم خارج نشم ولی خب یه حس پایان شیرینی داره. سه سال اینده رو ازش برام یه دیو ساختن، نه تنها چیزایی که بچه ها میگن و میخونم بلکه اطرافیانمم همینطورن و مغزمم مدام به خودش میگه اگه اونا درست بگن چی؟؟ اگه مغزم مثل این چند ماه معیوب باشه و اون روزی که باید تلاش کنه نکنه چی؟

شانس اوردم تمام امید هامو به تحصیلات گره نزدم، شایدم زدم ولی بازم چیزهایی هست که اگه هزار بار توی این زمین شکست بخورم و در به در بشم شاید نه مثل قبل ولی یه تلو تلویی میخورم.

مثل یه سنگم ته رودخونه... همونقدر سنگین و زیر آب و خفه.

دیوانهدلنوشتهحال بدروزمرگی
۲۸
۱۳
Goli
Goli
هرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید