ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goliهرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
Goli
Goli
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

حرفی برای گفتن، جانی برای ماندن

از زمانی که یادم میاد، آدمارو خیلی بیشتر از خودم دوست داشتم. مامان بابا بحثشون جدا؛ اونا تیکه هایی از وجودمن که هیچوقت دلم نمیخواد کمرنگ بشن.

ولی زندگی گذشت، با سرکوب گلی، با تغییر اسمش، با اخلاق بدش، با تغییر دست پخت به یه آشپزی افتضاح، گند زدن توی متنای بزرگ و کوچیک، کتاب نخوندن، طراحی نکردن، منتظر نموندن.

اون روزی که میفهمی همه ی آدم ها لیاقت ندارن، به طور حقیقی یه گوشه ای از قلبت میمیره، ولی خب نه تضمینی به برگشتنشه، نه به همیشه رفتنش. میمونه سردرد، خواب و هزارتا بهونه ی الکی، الکی تر از هرچیزی که قبلا وجود داشته، در حدی که نه خودت بلکه اطرافیانت میفهمن داغونی.

توی این مدت ترسناکی که گذشت؛ فقط سعی کردم به طور عجیب غریبی درسمو به یه جایی برسونم که نابود نشم، درس درس درس...

از یه جایی به بعد من موندم و قلب لعنتیم و مغزم، نه اینکه از مغزم استفاده ی خیلی درستی کرده باشما نه، ولی نمیخوام زیاد راجبش حرف بزنم چون ظرفیت قلبه خیلی بیشتره. تجربه ثابت کرده آدمایی که به صورت حتی ۵۰ ۴۰ و ۱۰ درصد عوامل جانبی مقصرن، یروز برمیگردن، یه موقع هایی به وقتش، یه وقتایی خیلی خیلی دیر... اینقدر دیر که اون قسمت نور قلبت مقداری میسوزه، کم کم اتیش میگیره و جزغاله میشه. خیلی به این فکر کردم که چرا ادمای مورد علاقه ی زندگیمون تغییر ناگهانی وحشتناک میدن؛ به یه نتیجه رسیدم، همونطوری که من تغییر میکنم قاعدتا اوناهم عوض میشن ولی یه سری حرمتهارو نباید شکست یا حداقل توی خانواده ای بزرگ شدم که احترام براشون مهمه، واقعا هم مهمه.

تابستون این چند سال یه جورایی زهرمار میشه به بدنم؛ فقط منتظرم شنبه بیاد و بیینم توی مدرسه ی جدید چه خبره. اعتراف میکنم فصل قبلیو با وجود تمام خوبیاش دوست نداشتم، از خودم راضی نبودم و باید به چیزای جدیدی فکر کنم... اما فکر نمیکنم سر کلاس انشا بخونم تا زمانی که مجبور شم، فکر نمیکنم دیگه انشای بچه هارو بنویسم، شاید دیگه هیچوقت زنگ هنر(اگه وجود داشته باشه دقیقا نمیدونم) براشون نقاشی نمیکشم، سر جغرافی تقلب نمیدم، چشمامو واسه کسی تر نمیکنم، خیلی برام مهم نیست چی خنده داره چی نیست، اردوها ارزش خودشونو واسه ی من از دست دادن. به هرحال زندگیو نباید به آدما گره زد؛ گاها ناامید میشیم و به اجبارهم که شده یه جایی از این نخ امید و اعتماد تیکه پاره میشه.

سردرد دیوانه کننده ای از گوشه ی سمت چپ بدنم داره همراهیم میکنه، نمیدونم کی قراره بره، کاش زودتر تموم میشد. انتظار یه شکنجه است؛ جدی میگم اینو، از انتظار چیزی بدتر پیدا کردید بگید، حتی از ناامیدی و شکستم بدتره، اونجایی که نمیدونی میشه یا نه ولی ته دلت میخواد بشه یا نشه بوی خون میده. یه سری حرفایی که میخوام بزنم خیلی طبق جامعه و حتی دنیا نیست، نه اینکه بترسم ولی هنوز وقتش نرسیده.

روزایی اولی که گُلی رو آفریدم، احساس کردم چیزی در درونم زنده شد؛ یه گُلی خیلی خیلی خیلی واقعی. با درداش، امیدش، خنده ها، گریه ها، داستانای مختلف و شکست و موفقیتای کوچیک، سردرد، دغدغه ها و فکر به فرداهاش. گُلی حتی از منم واقعی تره، بی دغدغه تر و آروم مینویسه؛ انگار نه انگار وجودش داره پر پر میشه. واسه ی یک مهر به خاطر رسم ۴ سالم یه چیزایی مینویسم، احتمالا خیلی با عشق و ذوق نیست؛ بودنشون مهمه. گُلی که به دنیا اومد تازه فهمیدم چقدر احساسات دارم، تونستم واقعیتو به زبون بیارم، تونستم کلماتی که توی ذهنم گُنگ بودن رو به یه شکل حقیقی برسونم. تا همینچند ماه پیش حتی مطمئن نبودم چی برام مهمه، ولی فهمیدم مامان بابا و همیشگی مهمن، اِدی و کتابا و بابابزرگ مهمن، خونه مهمه، نوشتن مهمه، جهان و کائنات مهمن. چیزایی بودن که هیچوقت منو به جنون نرسوندن، حال بد چرا تا دلتون بخواد، ولی در حدی که بخوام زندگیمو تموم کنم نبوده.

در وصف روزای آخر شهریور بیش از این نمیشد نوشت، من عاشق شبم پس با زودتر تاریک شدن هوا مشکلی ندارم؛ اما اینقدر دغدغه هام توی پاییز و زمستون زیاد میشن که نمیتونم ازشون لذت ببرم! و این چند سالی که دبیرستاتی شدم از بهارمم لذت نمیبرم. مدرسه یه کاری میکنه که قدر زندگیمونو بدونیم، قدر به موقع شام و ناهار خوردن و تفریح کردن و خوابیدنمون رو، معتقدم اگر محدودیت و سختی هاش نباشن، قانون نباشه از اون نبودشون کمتر لذت میبریم.

از الان دلم واسه ی لباسای گشاد نخی و استخر تنگ میشه، این متن مال امروز نبود؛ ولی خب حس کردم جاش یه جایی خالیه!

به امید روزهای بهتر:)

*گلی زیر بار سنگین اثاث کشی درحال له شدن✨️💀

این اهنگه توی سرمه: آخر قصمه اماااا قصههههه ی آخرم این نیستتتتتتتت
این اهنگه توی سرمه: آخر قصمه اماااا قصههههه ی آخرم این نیستتتتتتتت

+این متن یه داستانی داره، با همین عنوان پیش نویس نو تری داشتم که با دوباره خواندنش متوجه شدم شاید کمی مرتبط تره!

یجورایی از اینجا به بعد رو یه جای دیگه ولی با همین عنوان متصور بشید🫂

دلم بهار میخواهد، به یاد شکوفه های نوظهور صورتی سفید و سرشار از حس تازگی. بدنم در تابستان است، گرم و سوزان و بدون فکر به فرداها. روحم در ستایش پاییز، پلیور طوسی رنگ و یک لیوان چای وانیلی، کنار پنجره و تماشای برگ ریزان، بوی نارنگی و باران خنک چهار عصر. ذهنم اما چند سالیست زمستان مانده، آسمانش سفید و برف میبارد، به سوز دیوانگی دچار شده و هرازچندگاهی آخر اسفند که میشود، شکوفه هایی درونش قابل لمس اند.

من در وجودم چهار فصل را دارم، در تابستان دلم که برایشان تنگ میشود سر به دیگری میزنم، اما وقتی جسمم هم دگر تابستانی ندارد؛ تعادل وجودی ام بهم میریزد و دلتنگش میشوم، آنجاست هرتلاشی میکنم تا شاید کمی مغزم گرم شود و مرا یا او بیندازد.

نگاهم به پنچره قفل میشود، میدانم چند روز آینده دیگر این زیبایی وسیع را نخواهم دید و تا ده کیلومتری خانه ی جدیدمان درختانی به طول نصف این چنارهاهم پیدا نمیشوند و باید حسرت برگ های بزرگ و زیبایشان را بخورم. حتی آنجا چنار ندارد، آخر بدون چنار چگونه دوام بیاورم؟ چگونه شعر هایم را به او تقدیم کنم؟ آه و افسوس که همیشه زندگی به زیبایی اشعار حافظ نیست و گاهی رنگ و بوی اخوان ثالث میگیرد.

به احتمال بسیار وسایلم در اتاق جدید جا نشوند، هنگام اثاث کشی آنهارا به در و دیوار بکوبند، میدانم دگر راهمان تا خیابان مورد علاقه ام قرار است یک ساعت با وجود ترافیک طاقت فرسا طول بکشد، میدانم دوباره باید سه سال از مدرسه تا خانه و بلعکس نیم ساعت بروم و بیایم.

مجبورم برای اینکه به مدرسه ی جدید برسم هرروز صبح از جلوی زیخت نحس مدرسه ی قبلی ام رد شوم، بقالی سر کوچه ای نخواهیم داشت که به آسودگی برای آشپزی کردن از آن مواد مورد نیازم را بخرم. خانه ی همیشگی و چنار و قلب صورتی هم فرسنگ ها ز من دور میشود... اما خب زندگیست...

یه پیشی جلوی در خونمون بچه دار شده به ذوق اون الان یه ماهه خفه خون گرفتممممممممم
یه پیشی جلوی در خونمون بچه دار شده به ذوق اون الان یه ماهه خفه خون گرفتممممممممم

دلنوشتهتابستانپاییزخاطرهحال خوبتو با من تقسیم کن
۲۵
۱۸
Goli
Goli
هرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید