ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goliهرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
Goli
Goli
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

یک آسمان، برای او

دیگر دلم نمیکشد از خودم بگویم، تنها باید اضافه میکردم هیچوقت انسان سکوت نبوده ام و نخواهم بود، تنها دلم چرکین شد و پست قبلی پاک. آن شعر از وجودم آمده بود، گوشه ی دفترم نگهش داشتم چونکه نمیخواستم با مغز های زشت آن راهم چرکین کنند.

https://musicdel.ir/single-tracks/452528/

سه سال شد، از بالا و پایین رفتن هایم در این صفحه که روزی رنگ و بوی خانه میداد چون میتوانستم خودم باشم، بنویسم و بنویسم و بنویسم تا جانی در تن و فکری در سرم نماند.

سایه اش را میبینی؟ آری میدانم سال هاست از آن بیزاری ولی بگذار بیاید، کنارت بنشیند شاید باید حرف هایش را شنید تا برود. من هم حرف هایش را شنیدم، روزها و ماه ها و حتی سال ها؛ سال ها از بوی تلخ سیاهی برایم گفت، گفت گفت تا آن را بوییدم؛ آه بیچاره مغزم که محکوم به توصیفش بود. کارش همین است، از بو و مزه ی درد برایت میگوید تا در حقیقت هم دردمند شوی و نه تنها با زبان، بلکه با روح، زهرماری در وجودت حس کنی. از دور که به خود نگاهی بیاندازی خواهی دید هیچ چیز آنگونه که آن زمان در ذهنت دگرگون بود، آشفته نبود و مدام به دنبال راه گریزی به سوی گذشته میگردی و ما یادمان میرود حالی هم در دستان ماست. آینده میشود و حسرت حال را میخوری و این چرخه را ادامه میدهی، ادامه میدهی، ادامه میدهی تا ناگهان از دست خودت دیوانه شوی. آن روز است که سایه ی سیاه در گوشی ، آرام به تو خواهد گفت: دیدی؟ من تنها ز بوی سیاهی گفتم و تو خود را درون آن غرق کردی. آنقدر به زلالی روح سفید درونت اعتماد نداشتی که آن را باختی...

از آن پس هرکس داستانت را بشنود تورا مقصر شوربختی میداند و میشوی همانی در کتاب هایم که فرصت هایشان را کور کردند. چشمانی بی نقص داشتند و چون زشتی راهم به آنها نشان میداد از کاسه در اوردند تا نبینند، گوش هایشان را بریدند تا سخنان زشت را نشنوند، لب هارا دوختند تا سخن بیجا نگویند، بینی هارا کندند تا بوی سیاهی به مشامشان نرسد، دست هارا قطع کردند تا ناگهان دستشان به گناه آلوده نشود، اگر بنا بر نبودن بود، پس چرا از آغاز آفریده شد؟ با همان چشم ها میشد نور را دید، با آن گوش ها میشد صدای خدارا شنید، با آن دست ها میشد بال فرشتگان را لمس کرد، با آن بینی گل هارا بویید و با آن لب ها کلمات شایسته گفت. دست هایش را به روی آسمان برده، او که کنار ماست، باشد اگر حال خوب به او میدهد بگذار انجامش دهد، همان لحظه ستاره ای از آسمان هفت رنگ به پایین می آید، دست در دستش میگذارد و اشک گونه هایش را پاک میکند، به او میگوید همانطور که در تاریکی مشخص نیست چه چیزها پنهان شده، در نور زیاد هم نمیتواند ببیند. نیاز به سایه روشن دارد، تا که معنا پیدا کند. شاخه ای سینه اش را میشکافد و درون آینه قلب سرخ تپنده ای را میبیند که برای ثانیه ای جان میکند. ستاره آرام آرام خود را در میان رگ ها جا میدهد، دردش میگیرد چرا که وجودش دارد بزرگتر میشود؛ تا استخوان هایش به وجود ستاره عادت کنند طول میکشد و قلب غر میزند اما ته دل آن میداند وجود ستاره برای او روشن است اما نه تن جای آن را دارد و نه جای ستاره آنجاست، پس آن را به روحش میسپارد. گاهی باید به روح سپرد، قلب و تن، گنجایش ندارند. به جای نالیدن از وجود ستاره و بد گفتن از او ، بجای حرف های ستاره و دم زدن از کوچکی وجود او؛ بهتر نیست پافشاری را تمام و آن را رها کرد تا به جای درست خود برود؟! مگر غیر این است که آسمان هم جزوی از وجود و روح اوست؟

و خطای او همینجاست، او جهان را از وجود خود جدا دیده بود...

به امید روزهای خوب

گلی در آستانه ی سن مورد علاقه اش

اسفند ۱۴۰۴

پاینده باد سرزمین قصه هایم، ایران

آسماندلنوشتهادبیاتزندگیحقیقت
۵
۰
Goli
Goli
هرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید