ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goliهرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
Goli
Goli
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

یک جمله

ما در جهان زندگی نمیکنیم؛ ما خودمان جهانیم که خودمان را تجربه میکنیم...


همین یک جمله ی کوتاه و فکر کردن به آن، برایم تبدیل به یکی از آن دلایلی که میپرسند چرا صبح ها از خواب بیدار میشویم شده. از ابتدای مهر تا کنون، هرروز یک جرقه در مغزم خورده است، بی اغراق در طول زندگی ام یکی از دوست داشتنی ترین ماه هایم شد.

و حالا چرا؟ آسمان مگر به زمین آمد؟ چگونه یک ماه میتواند هرروزش دارای یک لحظه ی خاص باشد؟ خانه خریدیم یا چیزی به مادیاتمان اضافه شد؟ نمراتم بیست شد؟ همه ی آدم ها با من خوب برخورد کردند؟ همه چیز فوق العاده بود؟ در جواب اینها باید بگویم، خیر

پس چگونه این مهر، اینقدر برایم لذت بخش بود؟!!

وجود کلی

من دیوانه ی فهمیدنم؛ آموختن، اینکه اگر چیزی را نمیدانم و دانستنش به ارتقای مغزی کمک میکند و در راستای آن به خیلی از آرزوهایم خواهم رسید، دوست دارم تلاشم را بکنم تا به بهترین نحو یادبگیرم. دوست دارم جرقه هایی در مغزم حتی در کوچک ترین لحظات بخورند و بگویند: زندگی جریان دارد.

چه کار کردم؟

تا کنون تنها ماهی بود که به طور جدی منفی نگری را کنار گذاشتم، نه هر دقیقه و هر ساعت اما هرروز این اتفاق می افتاد. اما خب هنوز خیلی دغدغه هایی که پدر و مادرم دارند را ندارم اما به مراتب علم و تجربه ی آنها از من بیشتر است.

صبح ها با ذوق بیدار میشدم، انگار زندگی ام با آن جرقه ها هدف پیدا کرده بود؛ اتم های وجودم بالا و پایین میپریدند.

از ترسیدن نترسیدم

در میان ترس هایمان، تنفر هایمان بخشی از خودمان نهفته است و تا زمانی که نپذیریم ماهم از چیزهایی میترسیم یا که تنفر داریم؛ تکه ای از وجود خود را نپذیرفته ایم. از ابتدای دبیرستان عربی همچون رختی بر تن مغزم زار میزد و زمانی که دبیر عربی ام برای اولین بار اسمم را صدا زد تا به سوالات جواب دهم، کل وجودم ریخت. هفته ی پیش خیلی خوانده بودم اما آنشب نه. به گمانم داشتم فیزیک یا همچین چیزی میخواندم و دلم نمیخواست گند زدن هایم در عربی بیشتر شود. آنقدر حالم بد شد که برایم صندلی اوردند و سوییشرتم را پوشیدم تا بدن یخ زده ام آرام بگیرد. نمیدانم چه شد که گفتم نه میخواهم جواب دهم. ولی فهمیدم آنقدر هاهم ترسناک نبود.

آناتومی بدنم وقتی یه سوال فیزیکو با وجودم میفهمم و جواب سوال بچگیامو باهاش میدم:
آناتومی بدنم وقتی یه سوال فیزیکو با وجودم میفهمم و جواب سوال بچگیامو باهاش میدم:

من اکنون در ترسم زندگی میکنم/دست کشیدن

ریاضی برایم وحشتناک بود؛ آزار دهنده و موجب تپش قلبم میشد. بیشتر ازاردهنده بودنش این بود که گمان میکردم خیلی نفهم ام و زمانی که این احساس به من دست میداد از حل کردن دست میکشیدم و تمام نفهمی هایم روهم تلمبار میشد. از آزمون های ۲ ساعته ای که با لب های خشک و اول صبح ها برگزار می‌شدند و اغلب زجر میکشیدم و نهایتا ۱۸ میشدم خاطره ی خوبی در ذهنم حک نشده بود. تا پارسال که اولین بیست ریاضی ام را گرفتم و برایم انگار زندگی بود.

هرکس میگفت چه رشته ای میخواهی بروی در اولین قدم مغزم خطی قرمز روی ریاضی فیزیک میکشید و میگفت: نه بابا تو که نمیتونی کم میاری آخه

به خود آمده دیدم اصلا تلاشی برای درک کردن نه صرفا یادگرفتن ریاضی نکرده ام، هرگاه مسئله ای برایم چالشی بود به جای فکر به آن اگر راه فراری نبود حفظش میکردم.

فکر میکردم زیاد منطقی میشوم و زندگی را از یاد میبرم

شاید بهتر بگویم دلیل مغزم بود که به سمت ترسش نرود.

و من، جفت پا پریدم وسطش؛ یک ساکت باش(خفه شو) بسیار بلندی به مغزم گفتم و او مجبور شد بپذیرد بین این راه های پیش رو بیشترین چیزیست که میخواهد.

حال دگر یک جمله ی حقیقی و کوبنده برای خستگی ها و نا امیدی هایم دارد: یادت نره با وجود تمام سختی ها و حرفا خودت انتخابش کردی .

در کنار قلب، میتوان مغز هم داشت

دیگر دنبال همیشه خوب بودن همه چیز نخواهم گشت، با بوی نارنگی و سوغاتی های بابا، دستپخت مامان و فیزیک راضی راضی ام، اما بسنده نخواهم کرد.

کتاب ها و مطالب یا چیزهایی که حالم را خوب کردند:

کتاب روایت بودا را در یک کانال روبیکایی دیده بودم و سیوش کرده بودم اما هیچوقت تا مهر نخواندمش، تا اول روزهایی که به مدرسه میرسیم و یک نیم ساعتی بیکاری در دست داشتم، نشستم و این کتاب را تا جایی خواندم. اگر پی دی افش را پیدا کردید؛ آن زمانی که فکر میکنید سراغش بروید.

پادکست فلسفه سقراط شب ها قبل از خواب.

پادکستی که راننده سرویسمان صبح ها میگذارد، اقاییست که از قدرت حقیقی انسان میگوید.

پیاده روی ۲۰ ثانیه ای از سر کوچه به مدرسه

بچه های کلاسمان

مامان و باباهم که همیشه در صدر قرار دارند.

آهنگ🍊

زندگیحال خوبتو با من تقسیم کنترسدلنوشتهپاییز
۲۵
۵
Goli
Goli
هرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید