خاکستر جنگ در هوا می رقصید. قطره های باران، صدای ناله های جنگ را سر می دادند. در و دیوار شهر بوی خون میداد، گویی که در این شهر شادی مرده بود. خورشید آغوش خود را از شهر دریغ کرده بود. انگار که پشت میله های ابر های خاکستری زندانی بود. نفس کشیدن در انجا سخت بود. با هر نفس، سمی بودن هوا را حس میکردی. شهر دیگر توان ادامه دادن نداشت، سربازی خسته از جنگ، که میان خاکریز ها تقلا میکرد. اما در گوشه و کناره این شهر مرده، خانه ای بود. زیبا و تمیز. سرسبز و دلربا، تک درختی میان علفزار های پژمرده. انگار که شهر با وجود تمام زخم هایش، باز قصد ادامه دادن داشت. انگار کور سوی امیدی هنوز پر و بال شهر را قلقلک میداد. سربازی خسته از جنگ، اما این بار امید داشت که به مامن خود، باز میگردد