
ادامه . . .
آن شب خوابم نبرد.
برای اولین بار بعد از سالها، به جای فرار کردن از افکارم، نشستم و به آنها گوش دادم.
سکوت عجیبی بود.
نه از آن سکوتهایی که آدم را میترساند...
از آن سکوتهایی که انگار چیزی در درونت آرامآرام بیدار میشود.
روی تخت نشسته بودم و به سقف خیره شده بودم.
حرفهای آن مرد مدام در ذهنم تکرار میشد.
«گاهی بزرگترین زندان، همان داستانی است که سالها درباره خودت باور کردهای.»
نمیدانم چند ساعت گذشت.
فقط یادم هست ناگهان از خودم پرسیدم:
اگر تمام این سالها اشتباه کرده باشم چه؟
اگر من آن آدم ضعیفی نباشم که همیشه فکر میکردم هستم چه؟
اگر شکستهایم تمام حقیقت زندگی من نباشند چه؟
این سؤالها مثل جرقهای در تاریکی بودند.
برای اولین بار فهمیدم چقدر از زندگیام را صرف اثبات ترسهایم کردهام.
هرجا فرصتی بوده، گفتهام «نمیتوانم.»
هرجا نوری بوده، گفتهام «برای من نیست.»
هرجا دری باز شده، گفتهام «حتماً پشتش درد دیگری منتظرم است.»
و عجیب این بود...
زندگی همیشه همان چیزی را به من نشان داده بود که انتظارش را داشتم.
صبح زود از خانه بیرون زدم.
اما این بار قبل از هر جایی، به همان انباری رفتم.
همان جایی که انگار بخشی از زندگیام آنجا جا مانده بود.
در را باز کردم.
همه چیز سر جایش بود.
اما خبری از آن مرد نبود.
اتاق ساکتتر از همیشه به نظر میرسید.
چند دقیقه همانجا ایستادم.
منتظر.
شاید بیاید.
شاید دوباره از آن گوشه تاریک بیرون بیاید و با همان آرامش همیشگی حرف بزند.
اما نیامد.
روی میز، فقط یک تکه کاغذ مانده بود.
برداشتمش.
روی آن نوشته شده بود:
«بعضی آدمها قرار نیست تمام مسیر را کنارمان بمانند؛
فقط میآیند تا راه را نشانمان بدهند.»
مدت زیادی به آن جمله خیره ماندم.
نمیدانستم آن مرد دقیقاً چه کسی بود.
اما برای اولین بار حس کردم شاید مهمتر از شناختن او، شناختن خودم باشد.
از انباری بیرون آمدم.
هوای خنک صورتم را نوازش میکرد.
بدون مقصد راه میرفتم.
انگار برای اولین بار شهر را میدیدم.
درختهایی که همیشه بودند.
آدمهایی که همیشه میخندیدند.
آسمانی که همیشه بالای سرم بود.
همه چیز همان بود...
اما نگاه من فرق کرده بود.
وسط راه روی نیمکتی نشستم.
پیرمردی کنارم نشست.
لبخندی زد و گفت:
«دنبال چیزی میگردی؟»
خواستم طبق عادت بگویم بله.
اما ناگهان مکث کردم.
شاید دیگر دنبال چیزی نمیگشتم.
شاید تازه داشتم چیزی را پیدا میکردم.
پیرمرد بلند شد و قبل از رفتن گفت:
«آدم وقتی خودش را پیدا کند، دنیا همان دنیا میماند؛ فقط دیگر گم نمیشود.»
ساعتها به آن جمله فکر کردم.
وقتی به خانه برگشتم، روی میزم یک پاکت بود.
پاکتی که مطمئن بودم صبح آنجا نبود.
قلبم تندتر زد.
نام من روی آن نوشته شده بود.
دستهایم لرزید.
آرام پاکت را برداشتم.
اما چیزی که نفس را در سینهام حبس کرد...
دستخط روی پاکت بود.
دستخط خودم.
ادامه دارد... 🕊️