ویرگول
ورودثبت نام
افکار ناتمام من
افکار ناتمام مندختری با افکار زیاد جایی را می خواهد برای حرف زدن دختری که دنیایش در حال دگرگونی است
افکار ناتمام من
افکار ناتمام من
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

خوابی از کودکی

دیشب خاطره هایم را خواب دیدم

توی خواب هنوز کودک بودم ، هنوز قدم کوتاه بود و درختان برایم بزرگ و آسرار امیز.

در خواب باد ملایمی به صورتم می خوره

زنگ در زدم و منتظر مادربزرگم تا در و باز کنه

وارد حیاط شدم مثل همیشه دم در منتظرم ایستاده تا وارد خونه بشم و با بوسه های گرمش بهم خوشامد می گه

بعد از چند دقیقه مثل هر روز با یه سینی تو دستش میاد پیشم ،سینی زرد رنگه و روش گل های کوچیکی داره

بوی چایی شیرین با نون گرم و پنیر و کره منو همچنان به وجد میاره

تلویزیون و برام روشن می کنه و خودش می ره تا یکم بخوابه

بعد از خوردن صبحانه سریع لباس مدرسه رو می پوشم و با کمک مادربزرگ بند های کفشمو می بندم

مادربزرگم چادرشو سر می کنه و زیر لب دعایی می خونه و از خونه خارج می شیم. دست تو دست هم از کنار کوچه ها و درخت ها رد می شیم تا به مدرسه برسیم

ازش خداحافظی می کنم و مثل همیشه بهم می گه بسم الله یادت نره

تا از در وارد می شم صدای زنگ توی گوشم پر می شه به دنبال صدا می گردم تا درنهایت با صدای آلارم گوشی از خواب بلند می شم

نفسم سنگینه ، کاشکی بیشتر تو خواب می موندم ، کاشکی با تمام وجود مادربزرگم و بغل می کردم و تو بغلش آروم می گرفتم و تو دنیای بچگی ام برای همیشه می ماندم

با این حال امروز بهتر از روز های دیگه ام، به یاد گذشته

چایی شیرینی خوردم و قبل از خروج از خانه به یاد حرف مادربزرگ بسم الله گفتم

خواببسم اللهمادربزرگخاطره
۷
۰
افکار ناتمام من
افکار ناتمام من
دختری با افکار زیاد جایی را می خواهد برای حرف زدن دختری که دنیایش در حال دگرگونی است
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید