تنهاترین نفس·۱ ماه پیشمن...امروز تراپیستم گفت خودتو تعریف کن و من چیزی برا تعریف نداشتم.من هیچی نیستم تو این دنیا، حتی حس میکنم دارم اکسیژن اضافی مصرف میکنمیه آدم خجا…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیشبرای پیروزیخب دیروز من تو یه مسابقهای باختمبعد از باخت خودمم باختم احساس خیلی بدی داشتم و میگفتم نباید این حس رو داشته باشماما الان که فکر میکنم میبی…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیشاحساسات ضد و نقیضامروز پر از احساسات ضد و نقیض بودماسترس تا حد تنگی نفسناراحتی تا حد خیس شدن چشم تو مکان عمومیآرامش در حد کشیدن نفس عمیق راحتتنفر تا حد نفری…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیشGözlerinAklıma geldikçe senin gözlerinKimse bilmez seni nasıl özledimاز آدما بدم میاد، از خودمم بدم میادولی دلمم به حال خودم که میون این آدما افتاد…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیش22 تیر 404امروز از خودم راضی بودم با وجود حس افسردگی:زبان خوندم، برنامه نویسی خوندم، گالری گوشی رو مرتب کردم،سریال دیدم، ایمیلهام رو چک کردم،تو کانا…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیشنوشته شده در روزهای جنگبعضی چیزا و بعضی حرفا فقط گفتنش قشنگهاینکه «زندگیت رو بکن بابا چیزی نیست»یا اینکه «هیچ کاری نمیتونه بکنه»اینا فقط حرفشون قشنگهوقتی با صدای…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیششهرِ آرامصبح امروز داشتم تو شهر قدم میزدم و تو افکار خودم بودم.شهر آروم بود، آدما طبق روال داشتن زندگیشون رو سپری میکردن،اما آیا درونشون و افکارشو…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیش404/04/04دیروز دیگه با صدای انفجار بیدار نشدم. اخبار رو نگاه کردم: «آتش بس»آتش بس؟! باورش سخت بود بازم تو ضمیر ناخودآگاهم منتظر صدای موشک بودم اما س…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیشیک تیر 404دیروز بخاطر یه سری کار بانکی رفته بودیم بانک، بعضی از بانکها حقوق مستمریبگیران رو واریز نکرده بودن تو چشمای همه مشتریانی که به بانک میومد…
تنهاترین نفس·۱ ماه پیشترس و جنگاوایل جنگ یکی ازم پرسید: «از مرگ میترسی؟»رفتم تو فکر، از مرگ میترسیدم؟ جوابم نه بود؛ ما جوونا اینجا امیدی به آینده نداریم تا از اینکه تو…