شب اول بود داشتم کابوس میدیدم سیاهی داشت میومد داشت همه رو یکی یکی میبرد.
با یک صدا و لرزش اتاق از خواب پریدم بابا رو صدا زدم بیدارش کردم گفتم انگار یه ماشین سنگین بار مصالحش رو خالی کرد تو کوچه (چون خوابالو بودم ذهنم اینجوری تشبیه کرده بود) بابا رفت نگاه کرد اومد گفت چیزی ندیدم.
صدا دوباره تکرار شد و دوباره...
گوشی رو باز کردم اینترنت رو روشن کردم، سعی کردم از نوتیفیکشنها چیزی بفهمم... «حمله اسرائیل»!
و جنگ رسماً آغاز شد. فرودگاه مورد حمله قرار گرفت... فکر کردم هنوز تو خوابم دارم ادامه کابوسمو میبینم اما بیدار بودم...
عموم اینا نزدیکی فرودگاه بودن، به زنعموی باردارم پیام دادم جوابی نیومد... نگران شدم اما کاری از دستم بر نمیآمد فقط صبر کردمو صبر
ساعت 11 صبح شد زنعموم پیام داد که ما خواب بودیم الان بیدار شدیم، چیزی نشنیدیم. خیالم راحت شد اما همون استرس باعث شد مریض بشم؛ تپش قلب، حالت تهوع، لرزش و گزگز دست تا بعدازظهر طول کشید تا خوب شم. مخفی کردن ترس و استرسم و بروز ندادنش به خودم لطمه زده بود...
خداروشکر همه اطرافیانم خوب بودن اما هر ساعت، هر دقیقه و هر لحظه منتظر صدای انفجار بودیم. روزها گذشت، کم کم داشتیم به صدای پدافندها عادت میکردیم که اینترنتها قطع شد.
دوباره بیخبری، دوباره سکوت همیخته با صدای شلیک پدافند شبانه...
23 خرداد 1404